من مشکلی داشتم که اینجا تقریبا حلش کردم ولی نه به صورت کامل تو تایپیک
با شوهرم قهر کردم یه هفته هست نرفتم خونه ،هنوزم دوسش دارم. بگید چی کار کنم،تورو خداااااااا.
شوهر من از همون اول نامزدی مون با خانوادم مشکل داشت به دلیل بی سیاستی های من و تضادهای فرهنگی مون اکثرا اختلاف داشتیم فکر نمی کنم کسی نامزدیش به تلخی نامزدی من باشه اونم سر خانواده.از همون اول به خاطر بعضی مسائل فکر می کنه خانواده من برام مهمتره و من با حرفای اونا میشینم و پا میشم و شوهرم مهم نیست .همیشه هر حرفی که تو خانواده من شده به خودش گرفته و فکر می کنه حق با اونه و خانواده من بی احترامی می کنن . با اینکه خانواده من از روی سادگی این برخورد کردن نه از روی چیز دیگه. ولی اینم بگم که خانواده منم از همون اول زیاد از شوهرم به خاطر کاراش خوششون نمی یومد ولی به خاطر من بهش احترام می کردن اون احترامی که حتی خانواده شوهرم نمی کنن.
توی هر اختلافی شوهرم زنگ می زد به بابام و بهش بی احترامی میکرد و من کاری میکردم که بابام نیاد چون می دونستم اگه بیاد رودرو می شدن. و شوهر من فکر می کرد بابای من به خاطر این نمی یاد که دخترش براش مهم نیست و هرچقدرم توضیح می دادم که اون طوری نیست به هیچ وجه قبول نمی کرد. شوهر من آدم خیلی حساسیه و کوچکترین حرف و برخورد به خودش می گیره ، شایدم خودش این همه موضوع رو بزرگ کرده که با سیاست ،من از خانوادم دور کنه ولی نمی تونم درک کنم که با این کار چی بدستش می یاد جز اینک همیشه من و خانوادم تو ناراحتی زندگی می کنیم .این کارای شوهرم باعث می شه که منم رفت آمدم محدود بشه به خونه بابام . واقعا گیر کردم نمی دونم چی کار کنم باهاش. ولی من هیچ وقت حرفایی که خانواده شوهرم زده به شوهرم نگفتم حتی بزرگشونم نکردم به خدا ، همیشه از خدا ترسیدم. ولی اشتباه کردم تصمیم گرفتم انقدر حرفاشون بزرگ کنم که گیر کنه وسط من و خانوادش به خدا این آخر سیاست.
به من میگه حرف باید حرف من باشه و توهم بدون توضیح قبول کنی ، به من میگه من تصمیمات زندگیم می گیرم ازت نظر می خوام ولی حرف حرف منه و توضیحم نمی دم چرا این کارو می کنم یا نمی کنم. به من میگه تو باید مطیع من باشی همش دوست داره من همیشه التماسش کنم تا یه کاری بکنه . منم هیچ وقت نمی کنم . به من میگه اگه تو واقعا من دوست داری تمام گفته های من عمل می کنی بدون چرا .مثلا من که میگم نرو خونه بابات توهم بگو چشم.
شوهر من جزء آدمای سخت هستش یعنی اهل بحث و منطق نیست اون بیشتر اهل احساسات به گفته خانوادش، ولی با احساساتم باز نمی تونم بهش نزدیک شم و خواسته هام مطرح کنم شایدم من بلد نیستم. همیشه تو یه دعوا کاری میکنه که همیشه مقصر منم و چون ما با خانوادش یه جا زندگی می کنیم اکثر حرفا مون میدونن حتی خانوادشم همیشه من مقصر می دونن. به خدا اگه ایراداش بگم یه دریاست ولی نمی دونم چرا همیشه مقصر منم.
واقعا نمیدونم چی کار کنم فقط می خوام کمکم کنین خانوادم بهم کمک نمی کنن چون اوناهم نمی خوان شوهرم ببینن. ولی من نمی خوام این شرایط باشه منم دوست دارم با خانوادم صمیمی بشه من یه دونه دختر خونمونم و مادر و پدرم خیلی غصه می خورن حسرت دیگران می خورن. خیلی نا چار موندم. احساس می کنم این وسط باید یکیشون انتخاب کنم. دوست ندارم زندگیم به خاطر مسائل خانوادم بپاشه ولی به هیچ راهی نمی تونم به شوهرم دست پیدا کنم . کمکم کنین![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)