به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 21
  1. #11
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه 20 دی 00 [ 13:07]
    تاریخ عضویت
    1390-10-20
    نوشته ها
    1,523
    امتیاز
    24,667
    سطح
    95
    Points: 24,667, Level: 95
    Level completed: 32%, Points required for next Level: 683
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,759

    تشکرشده 3,304 در 1,073 پست

    Rep Power
    220
    Array
    سلام گل آرای عزیز
    چرا با خواهرت صحبت نمیکنی و ازش بخوای که به خاطر تو با شوهرت رفتار درست و مناسبی داشته باشه . به هر حال تاثیر تو رو خواهرت بیشتر از شوهرته و خواهرت بیشتر باید درکت کنه . شما بلاخره باید با هم روبرو شید تو جشنی .. مهمونی ای .. جایی تا آخر که نمیشه قطع ارتباط بود . من توصیه ام اینه که اگه شوهرت اینقدر انعطاف داره که تا طبق 4 خونه خواهرت بیاد حتما از خواهرت قبلش بخوای رفتار خوبی داشته باشه و بهشون بفهمون که از زندگیت راضی هستی

  2. کاربر روبرو از پست مفید zendegiye movafagh تشکرکرده است .

    گل آرا (پنجشنبه 23 خرداد 92)

  3. #12
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 23 آذر 92 [ 14:29]
    تاریخ عضویت
    1392-2-02
    نوشته ها
    232
    امتیاز
    1,214
    سطح
    19
    Points: 1,214, Level: 19
    Level completed: 14%, Points required for next Level: 86
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    128

    تشکرشده 214 در 130 پست

    Rep Power
    37
    Array
    سلام عزیزم
    به نظر منم راه حل خودت خوبه و حتما تا شنبه صبر کن.به هر حال احتیاط کنی خیلی بهتره.

  4. کاربر روبرو از پست مفید reyhan تشکرکرده است .

    گل آرا (پنجشنبه 23 خرداد 92)

  5. #13
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 08 آذر 94 [ 06:20]
    تاریخ عضویت
    1391-10-04
    نوشته ها
    461
    امتیاز
    5,041
    سطح
    45
    Points: 5,041, Level: 45
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 109
    Overall activity: 12.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger First Class5000 Experience Points
    تشکرها
    373

    تشکرشده 699 در 298 پست

    Rep Power
    61
    Array
    سلام زندگی موفق عزیز.
    ببین شوهر من سر خیلی از مسائل تقریبا همه مسائل انعطاف داره... غیر از همین مورد که غرورش حسابی جریحه دار شده و تقریبا از خواهرم متنفره. پس نمیاد اونجا.
    درثانی، خواهر من عمرا قبول نمیکنه.
    شاید اگه زمان بگذره و یکی دوباری مجبور بشن با هم رو به رو بشن کم کم اون احساس بد از بین بره اما اینکه من ازش بخوام اتفاقا ممکنه رفتارش بدتر هم بشه.
    ترجیح میدم این موضوع رو به روی جفتشون نیارم.
    همسر من خیلییییییی تغییر کرده. دیروز رفت بیرون گفت میرم سر پروژه اما برگشت حالش بد بود. منم به پروپاش نپیچیدم تا خودش صدام زد تا راجع به اوضاع مالی و اینکه کلی قرض داره حرف بزنیم. بعد فهمیدم به خاطر این مسائل حالش بده بعد که رفت حموم گوشیش رو چک کردم.
    پیام هاش با 2 تا از دوستاش که اهل سیگار و گاهی دود هستند رو دیدم. حس کردم نرفته سر پروژه و رفته پیش اونا و اون افکار مسموم اومد سراغم. از حالم فهمید منم گفتم کجا بودی؟ و گفت پروژه و بعد خواست بره بیرون فقط به من گفت کارت درست نیست.
    با اینکه بعد از رفتنش بهش اس دادم ... و میدونم نباید الکی گیر میدادم، زنگ زد و دقیق گفت منظورش از هر پیامک چی بوده و انگار دوستش ازش پول میخواسته و ... گفت نگرانی من رو درک میکنه و ازم خواست آرامش خودم و خونه رو تو این شرایط حفظ کنم.
    خیلی تعجب کردم. خیلی اخلاقش عوض شده...بر خلاف گذشته من الان در جریان تمام مسائل کاری و مالی و حتی رفاقتیش هستم. اما در مورد خواهرم نمیتونم ریسک کنم. میگم حالا که اینقدر اخلاقش خوب شده در این مورد خاص من هیچ اقدامی نکنم تا خودش تصمیم بگیره.
    تافردا ظهر صبر میکنم ببینم نتیجه چی میشه.
    دوست های خوبم ازتون میخوام دعا کنید کارش درست بشه. الان 1/5 ساله بیکاره. کسایی که شوهراشون یه مدتی بیکار بودن میدونن من چی میگم.

  6. کاربر روبرو از پست مفید گل آرا تشکرکرده است .

    del (سه شنبه 28 خرداد 92)

  7. #14
    Banned
    آخرین بازدید
    شنبه 19 دی 94 [ 18:27]
    تاریخ عضویت
    1390-10-12
    نوشته ها
    633
    امتیاز
    6,328
    سطح
    51
    Points: 6,328, Level: 51
    Level completed: 89%, Points required for next Level: 22
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    2,084

    تشکرشده 1,278 در 497 پست

    Rep Power
    0
    Array
    عزیزم انشاا... که هر چی به خیر و صلاحتونه همون میشه ، به خدا توکل کن که خودش بهترین ها رو برای بندگانش رقم میزنه .

    - - - Updated - - -

    عزیزم انشاا... که هر چی به خیر و صلاحتونه همون میشه ، به خدا توکل کن که خودش بهترین ها رو برای بندگانش رقم میزنه .

  8. #15
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 26 شهریور 92 [ 10:36]
    تاریخ عضویت
    1392-3-18
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    31
    امتیاز
    372
    سطح
    7
    Points: 372, Level: 7
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered250 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 9 در 6 پست

    Rep Power
    0
    Array

    Posticon (4) سلام عزیزم.چرا اینقدر خودت رو عذاب میدی این مشکلات تو خیلی از زندگیها وجود داره.

    نقل قول نوشته اصلی توسط گل آرا نمایش پست ها
    سلام.
    دوتاپیک قبلیم طولانی و ملال آوره. خلاصه اش اینه:
    من و همسرم 2/5 ساله ازدواج کردیم. کلی با هم درگیری داشتیم، حتی کتک کاری که ریشه همه این مشکلات برمی گشت به خونواده ها. یعنی مخالفت شدید خواهرهای من که خیلی بزرگتر از منن، واسه ازدواج ما و کینه ای بودن شوهرم و دفاع کردن های من...
    خلاصه، تمام این درگیری ها منجر به قهر های من و برگشتنم به شهرستان بود تا اینکه آذر پارسال که شدیدا درگیر شدیم، قهر کردم و رفتم خونه مامانم و وکیل گرفت واسه طلاق اما دادخواست ندادم ...
    تا آخرای اسفند که شوهرم تو این مدت کلی مشاوره رفت و فهمید کجاها مقصر بوده
    اومد دنبالم و منم تو این سایت فهمیدم خیلی مقصر بودم و از اول فروردین تا الان حتی لفظا دلم رو نشکست چه برسه به اون جریان ها و دعواها...خیلی جو آرومه.
    یک خواهرم تهرانه 15 سال بزرگتر از منه و در جریان دعواها بوده و دخالت هم داشت و حتی یه بار که قهر کرده بودم رفته بودم خونه اش، با شوهرش اومدیم در خونه ما که وسیله هام رو بردارم
    که شوهرم در رو باز نکرد و شوهرش کوبید به در و به شوهرم فحش داد
    و فرداش که ما برگشتیم شهرستان شوهر من رفته بود در خونه خواهرم که بگه چرا دیروز شوهرش این کارو کرده اما درگیر شده بودن و شوهر خواهرم زده بود زیر چشم شوهرم.
    البته کینه قبلی داشت چون هربار که شوهرم میفهمید خواهرم از دعوای ما چیزی فهمیده و از من دفاع میکنه زنگ میزد به خواهرم و بد و بیراه میگفت و حتی تهدید میکرد...
    همینا باعث شد که شوهر من چشم دیدن خواهرو و شوهرش رو نداشته باشه.
    من خودمم میدونم این وسط از همه بیشتر خودم خامی کردم و مقصر بودم. خواهرم هم بی تقصیر نیست.
    واسه همین وقتی برگشتم با اینکه شوهرم گفت برو خونه خواهرت سر بزن نرفتم که بدونه من بهش حق میدم و حمایتش میکنم.

    :)

  9. #16
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 24 تیر 94 [ 05:14]
    تاریخ عضویت
    1391-10-04
    نوشته ها
    284
    امتیاز
    3,610
    سطح
    37
    Points: 3,610, Level: 37
    Level completed: 74%, Points required for next Level: 40
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    517

    تشکرشده 294 در 168 پست

    Rep Power
    42
    Array
    خب عزیزم به خواهرت یا مادرت بگو خودشون بهش تماس بگیرن و بخوان برای جابجایی وسائل تصمیم بگیره

  10. کاربر روبرو از پست مفید ساحل75 تشکرکرده است .

    گل آرا (شنبه 25 خرداد 92)

  11. #17
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 08 آذر 94 [ 06:20]
    تاریخ عضویت
    1391-10-04
    نوشته ها
    461
    امتیاز
    5,041
    سطح
    45
    Points: 5,041, Level: 45
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 109
    Overall activity: 12.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger First Class5000 Experience Points
    تشکرها
    373

    تشکرشده 699 در 298 پست

    Rep Power
    61
    Array
    سلام دوستان خوبم. ممنون که راهنماییم کردین. حق با شما بود. مثل اینکه من زیادی سخت گرفته بودم.

    شنبه روز خوبی نبود. تا چند ماه دیگه هم وضعیت کاری همسرم خیلی شفاف نیست.
    شب که اومد خونه فقط از کارش حرف زدیم و امیدوارش کردم که همه چی حل میشه و ... فرداش صبح زود رفت سر کار نصفه نیمه اش.
    ساعت 10:30 زنگ زدم حالش رو بپرسم که دید من تو خونه تنهام و حوصله ام سر رفته خودش گفت برو بیرون ... بازار... یا برو خونه خواهرت!!! منم انتظار نداشتم! گفتم برم اونجا؟ گفت آره عزیزم سلام منم برسون. گفتم باشه اگه خواستم برم خبر میدم.
    خلاصه رفتم و برخورد خواهرمم مثل همیشه بود ولی از شوهرم هیچی نپرسید، منم هیچی نگفتم. تا عصری اونجا بودم و عصر هم یه آژانس گرفتم و فقط 2 تا قالیچه و پشتی رو آوردم خونه...بعد هم تا شوهرم بیاد گوشه اتاق مرتب چیدمشون.
    زنگ که زدم بگم رسیدم خونه گفتم اثاث کشی داشتن، دیدم دیگه جا ندارن وسایلمون رو آوردم.
    شب که اومد با خنده گفت خب چه خبرررر؟
    منم گفتم هیچی اثاث کشی داشتن و خونه جدیدشون فلان جاست و از این حرف ها ... اما گفت 6 ساعت اونجا بودی فقط همین؟
    گفتم آره دیگه.
    با خنده گفت راستش رو بگو. منم گفتم از تو چیزی نپرسید. فقط لحظه آخر گفت سلام برسون (که نگفته بود) منم حرفی نزدم که بحث های گذشته پیش نیاد که چیزی بگه و نارحت بشم.
    حس کردم باور نمیکنه. اعصابم خورد شد. گفتم تو به من اعتماد نداری؟ گفت چرا... اما با خنده رد کرد.
    نمیخوام به قول شما سخت بگیرم. اما نمیدونم چرا فکر میکنه خواهر من تو کله من رو پر میکنه به من راه چاه نشون میده من رو از را به در میکنه....
    در صورتیکه تو اون 6 ساعت هیچییییییی از زندگی من حرفی نزدیم.
    یه چیز دیگه هم گفت که تعجب کردم!!!! گفت قربونت برم مگه من نمیذارم بری خونه خواهرت؟ گفتم چرا...میذاری. گفتش پس چرا امروز که گفتم برو خونه خواهرت بغض کردی؟ گفتی برم؟؟؟
    من از تعجب شاخ در آوردم. گفتم بغض کردم؟؟؟ مگه اسیرم و آزاد شدم؟ یا خواهرم چشمش به در خشک شده بوده که من برم؟ خندید گفت چرا...بغض کردی.
    من نمیدونم چه جوری فکر میکنه؟
    دوست داره من نقش زندانی رو بازی کنم و از اینکه اون لطف کرده و اجازه داده خواهرم رو ببینم، اشک شوق از چشمام بریزه؟؟؟ اینجوری خوشش میاد؟ نمیدونم.
    از اینکه فکر کنه من اینقدر ضعیف و بدبختم اعصابم به هم میریزه.
    کل دیشب هم مثل شب های دیگه نبود. تو خودش بود. انگار درگیر بود. دوست داشت بدونه من انگاری از زندون خلاص شدم و رفتم اونجا و چه چیزا که نگفتم !!!
    امروز هم ساعت 10 زنگ زد خونه ببینه من چه کار میکنم!!!!!!!
    عجیب بود چون معمولا اگه کاری داره زنگ میزنه اگه هم همینجوری زنگ بزنه اون وقت روز زنگ نمیزنه که من خواب نباشم.
    حدس میزنم زنگ زده بود ببینه تلفن مشغوله؟ من به خواهرم یا اون به من زنگ زده یا نه...
    من نمیدونم چه کار کنم که این افکار از ذهنش پاک بشه و اینقدر این مسائل براش مهم نباشه.

  12. #18
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 23 آذر 92 [ 14:29]
    تاریخ عضویت
    1392-2-02
    نوشته ها
    232
    امتیاز
    1,214
    سطح
    19
    Points: 1,214, Level: 19
    Level completed: 14%, Points required for next Level: 86
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    128

    تشکرشده 214 در 130 پست

    Rep Power
    37
    Array
    عزیزم فکر نمیکنی خیلی از حرفات فقط و فقط زاده خیال خودته.چرا به تک تک جملات همسرت فکر میکنی و این همه انرژی صرف میکنی تا ثابت کنی اون یه منظوری داشته.اون خیلی خوب داره باهات رفتار میکنه و اینکه خودش بهت پیشنهاد میده بری اونجا یعنی میخواد همه چیزو جبران کنه.شاید اون دیشب که تو خودش بود داشت به کارش فکر میکرد و امروز هم دلش گرفت و خواست باهات صحبت کنه.مگه ساعت زنگ زدن قانون داره؟سعی کن این فکرارو از خودت دور کنی و رو خودت و همسرت تمرکز کنی.

  13. 3 کاربر از پست مفید reyhan تشکرکرده اند .

    del (سه شنبه 28 خرداد 92), khoshkhabar (سه شنبه 28 خرداد 92), shabe niloofari (سه شنبه 28 خرداد 92)

  14. #19
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 08 آذر 94 [ 06:20]
    تاریخ عضویت
    1391-10-04
    نوشته ها
    461
    امتیاز
    5,041
    سطح
    45
    Points: 5,041, Level: 45
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 109
    Overall activity: 12.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger First Class5000 Experience Points
    تشکرها
    373

    تشکرشده 699 در 298 پست

    Rep Power
    61
    Array
    آره حق با شماست. من زیادی دارم سخت میگیرم.
    اما همه اینها به خاطر مسائل مربوط به گذشته است. چون شوهر من دید خوبی به خواهر و خونوادش نداره و قبلا تو دعواهاش گفته بود که این خواهرمه که به من همه چی یاد میده و ما رو بدبخت کرده....
    الان هم خودم میدونم که این مسائل تو یکی دو هفته حل نمیشه. زمان میخواد تا اون احترام و اعتماد روز اول برگرده. شاید هم هرگز مثل روز اول نشه. گرچه از همون اول هم خواهرهای من به شوهرم اعتماد نداشتن و احترامشون هم ظاهری بود.
    نمیخوام ناشکری کنم.
    خدا رو شکر. منی که اینقدر از برخورد شوهرم میترسیدم و استرس داشتم چقدر خوب همه چی پیش رفت. نمیدونم من عوض شدم؟ شوهرم عوض شده؟ شرایط عوض شده؟ هرچی که هست اوضاع زندگی مشترک ما از خیلی از تاپیک های ایجاد شده تو این تالار اسفبارتر بود اما از اول سال 92 تا الان هیییییچ کدوم از اون روزها و لحظه ها تکرار نشده.
    خدا رو شکر.

  15. #20
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 24 تیر 94 [ 05:14]
    تاریخ عضویت
    1391-10-04
    نوشته ها
    284
    امتیاز
    3,610
    سطح
    37
    Points: 3,610, Level: 37
    Level completed: 74%, Points required for next Level: 40
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    517

    تشکرشده 294 در 168 پست

    Rep Power
    42
    Array
    گل آرای عزیز این خاصیت مردهاست که فکر میکنن اگه زنشون با مادر و خونواده خودش زفت و آمد داشته باشه مخصوصا تنهایی اونا روی فکرش و رفتارش اثر میذارن

    مادر شوهر من همیشه میگه وقتی بدون شوهرتون جایی میرید موقعی که میبینیدش باید از همیشه شادتر باشید که احساس منفی بهش دست نده

    این حس شوهرت هم طبیعیه . مردا اگه خانمشون با کسی فقط تو یه روز ساعات زیادی رو بگذرونه فکر میکنه دارن توطئه میکنن علیهش!!!;)

    یکم با صبر و حوصله حل میشه . شما هم وقتی ازت میپرسه چی گفتید و اینا یه سری از حرفایی که مشکل ایجاد نمیکنه رو بگو که فکر نکنه پنهان کاری میکنی خودش خسته میشه دیگه:o


 
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. هول شدن و عدم برقراری ارتباط مناسب در اجتماع و نگرانی از دست دادن فرصت ها
    توسط گلاب در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 7
    آخرين نوشته: سه شنبه 17 شهریور 94, 09:43
  2. بيشتر صبر كنم؟ يا دارم فرصت هام از دست مي دم ؟
    توسط گل گلدون در انجمن خواستگاری
    پاسخ ها: 23
    آخرين نوشته: دوشنبه 10 بهمن 90, 17:35
  3. آینده ام در حال تباهی است ! کاش فرصت انتخاب داشتم !!
    توسط پردیس در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 27
    آخرين نوشته: چهارشنبه 31 شهریور 89, 19:23
  4. +تورو خدا فرصت ندارم کمکم کنین دل معشوقم رو بدست آورم
    توسط sadmin در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: پنجشنبه 02 آبان 87, 15:28
  5. ایا فرصت را ازد ست داده ام ؟
    توسط جوانه غم در انجمن ارتباط مراجعان - مشاوران
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه 12 فروردین 87, 18:39

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 19:05 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.