سلام به دوستاى گلم
نميدونم از كجا بگم اما هيچ انگيزه اى ديگه واسه زنده بودن ندارم دوست دارم بميرم خسته شدم از اين دنياى بيخود
شوهرم اگه مادرش روزى ١٠٠ دفعه زنگ نزنه يا خودش زنگ نزنه و مادرش حرفاى خاله زنكي بهش نزنه و بگه كى چيكار كرد كي چيكار نكرد اگه تو زندگيمون موش ندواونه مرد خوبيه
مادر شوهرم انگار دوست داره بين ما دعوا و بحث و جدل راه بندازه در ضمن از اون سليته هاس
تو خانوادش مادرش رئيس هست به مشاور كه گفتم گفت اينا نميتونن تو اين خونواده ها به خوبى رشد كنند اينم تك پسر
خيلى به خانوادش اهميت ميده
آرزوم اينه كه يا من بميرم يا شوهرم تا از اين دعواها راحت شم به خدا كشش ندارم ديگه من هنوز ١ سال نگذشته از ازدواجم كه به اين مرحله رسيدم
خب منم خسته ميشم چقدر من محبت كنم نازشو بكشم موقعى كه قهر ميكنه من برم جلو بابا به خدا منم آدمم دلم ميخواد به يكى تكيه كنم اونم به من محبت كنه
.........








علاقه مندی ها (Bookmarks)