دیروز نشستم و با خودم خیلی فکر کردم. واقعا دیدم که خیلی دوستش دارم و برای من خیلی خیلی مهمه.
با خودم در رابطه با همه مواردمون فکر کردم و دیدم که توی این قضیه من هم مقصر بوده ام که خیلی بهش گیر دادم و از همون ابتدا باید می نشستم باهاش روراست همه چیز رو صحبت می کردم تا سوالات داخل ذهنم پاک بشه.
امروز صبح نشستیم و خیلی منطقی و البته با احترام متقابل با هم صحبت کردیم. همه موارد داخل ذهنم رو به صورت محترمانه بهش گفتم و بهم حق داد که سوالاتی داخل ذهنم وجود داشته باشه. با تمام وجودش بهم اطمینان داد که قبلا با هیچکس رابطه نداشته و حتی ازش خواستم که اگر خودش هم راضی است به قرآن قسم بخوره و اینکار رو فقط به خاطر من انجام داد و به قرآن قسم خورد که تا حالا با هیچ پسری رابطه جنسی نداشته و همه گذشته اش رو بدون دروغ بهم گفته.
بهش گفتم که از این لحظه به بعد حتی یک ثانیه هم دیگه به گذشته اش فکر نخواهم کرد و تمام مسئله حل شده برای من. چون کاری رو برام انجام داد که تمامی شک های داخل وجودم از بین رفت. بهش گفتم که برای من از هر دختر دیگه ای مقدس تر و با ارزش تره چون که با وجود اینکه می تونسته هرکاری بکنه ولی هیچ کاری نکرده و خیلی صادقانه هم همه چیز رو بهم گفته. این برای من از هر چیزی با ارزشتره.
اگر خدا بخواد آخر این ماه تصمیم دارم که با خانواده برین خواستگاری و از نزدیک خانواده ها با هم آشنا بشن. از همه شما هم که منو کمک کردید تا یک تصمیم درست و منطقی بگیرم خیلی خیلی متشکرم.






علاقه مندی ها (Bookmarks)