سلام حالم خیلی بده کارم شده شب نخوابی و گریه کردن .حالم از زندگیم به میخوره .روزای اول عروسی که خواهرای شوهرم دم به دقیقه سر به سرم میذاشتن به شوهرم گلایه میکردم که اینا چرا اینطور رفتار میکنن ولی شوهرم مدام دعوام میکرد که تو توهم زدی و خواهرای من خیلی خوبن مشکل از توئه.خیلی خیلی دوسم داشت و وقتی میگفتم حالا که اونا منو ناراحت میکنن تو دیگه چرا دعوام میکنی میگفت به خدا اگه میدونستم که حق با توئه قلمه پاشونو میشکستمو نمیذاشتم اونا پاشونو تو خونم بزارن.چند ماهه پیش تقریبا دو تا از خواهر شوهرم بر علیه من توطئه کردن و کلی حرف دروغ به من بستن.مادر شوهرم هم مسئول شد تمام این حرفا رو به شوهرم رسوند .اون روز شوهرم داغ کرده بود و منم گفتم که این حرفا رو نزدم اون گفت که اگه بفهمه کی راست میگه با اون یکی سخت برخورد میکنه منه بیچاره که شاهدی نداشتم محکوم شدمو اینقدر اعصابمو خورد کرد که گذاشتم رفتم خونه بابام بعد چند روز که اومد دنبالم و برگشتم یه قران برداشتمو بهش قسم خوردم که اینا همش تهمته .قرانو جلو دست خواهرشم گذاشتمو گفتم که قسم بخوره ولی این کارو نکرد.شوهرم مطمئن شد که مقصر من نبودم ولی دریغ از کوچکترین عکس العمل.یکی از خواهراش یه بار تا تونست فحشم داد و وقتی به شوهرم گفتم دو روز باهاش قهر کرد و بعدشم رفت دره خونشونو واسم گوشت نذری آورد.حرصم در اومد انگار نه انگار خواهرش منو خورد کرده بود.وقتی گلایه کردم گفت آدم باید گذشت داشته باشه ولی اون روزایی که منو به خاطر اونا اذیت میکرد گذشتش کجا رفته بود .حالام میگه که گذشت کن و بیا بریم خونه خواهرم و باهاش آشتی کن.وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی
پیشه یه روانشناس رفتم گفت افسردگی گرفتی.شبا خوابم نمیبره اگرم ببره با قرص میخوابم هر وقت این همه زور رو یادم می افته گریه میکنم دلم میخواد با یکی حرف بزنم
یعنی کسی نمیخواد یکم آرومم کنه؟










علاقه مندی ها (Bookmarks)