سلام به همگی شما عزیزان
من تازه عضو این انجمن شدم و امیدوارم به عنوان برادر کوچکترتون منو بپذیرین
----
من 19 سال دارم و خانومی که قصد ازدواج با ایشون رو دارم 11 ماه از من بزرگتره،ایشون دوسال رو جهشی خونده و الان دانشجوئه.خانومم در دانشگاه دولتی رشته ی عمران و شهرسازی میخونه.ترم 4 هست،انشاالله 2 سال دیگه فارق التحصیل میشه و خودم براش جشن فارق التحصیلی میگیرم :)
من امسال در کنکور 91 شرکت کردم و در رشته ی تربیت بدنی [رشته ی مورد علاقه ام] قبول شدم.ولی نرفتم دانشگاه آزاد.امسال دارم درس میخونم که انشاالله در کنکور 92 شرکت کنم تا رشته ی بهتری قبول بشم یا در دانشگاه فردوسی مشهد [تربیت بدنی] قبول بشم،پدرم قول داده اگه دانشگاه سراسری (در هر رشته ای) قبول بشم برام پژو پارس میخره :)
ما باهم قرار گذاشتیم که 4 سال دیگه عقد کنیم،در 4 سال بعد انشاالله ایشون فوق لیسانسش رو گرفته و منم 2 سال بعدش لیسانس میگیرم،من و خانومم قرارگذاشتیم توی این 4 سال پایه های زندگیمونو باهمدیگه بسازیم و محکم کنیم.به امید خدای بهترین زندگی رو باهم داشته باشیم.مادوتا از صمیم قلب عاشق همدیگه ایم و عاقلانه و منطقی همدیگه رو انتخاب کردیم
----
از 14 شهریور 1391 (ساعت 5 صبح) ما باهمیم تا الان.خانومم دختری بود که با هیچ پسری دوست نمیشد و پسرای زیادی دنبالش بودن،پسرا وقتی میدیدن خانومم حتی بهشون نگاه هم نمیکنه بیخیالش میشدن.راستش من از صمیم قلبم عاشقش بودم،برای بدست اوردنش خیلی صبوری کردم و دنبالش رفتم تا اینکه یک روزی بهش ثابت شد من با همه ی پسرا فرق میکنم و انقد عاشقشم که براش جونمو میدم [بعدا فهمیدیم که اونم منو دوس داشته ولی دلش میخاسته من یه قدمی بردارم]
من و خانومم خیلی باهم خوبیم،الحمدلله هردو طرفدار و خاطر خاه زیاد داریم (بخدا نمیخام تعریفی کرده باشم،به خدا قسم خوردم که فک نکنین اغراق میکنم،واقعا خوشتیپ و خوشگلیم)
اصلا مغرور نیستیم.فک نکنین چون تعریف کردم ادم مغروری ام.دوتامون اجتماعی هستیم و دوستای خیلی زیادی داریم
از نظر سطح خانوادگی و فرهنگی فوق العاده زیاد تفاهم داریم.شناخت زیادی از خانواده های همدیگه داریم.مادر خانومم و مادر من هردو معلم هستن و همدیگه رو دورا دور میشناسن
از نظر خانوادگی و فرهنگی و اوضاع مالی دوتامون خدا رو شکر وضعمون نسبتا خیلی عالیه
----
به نظرتون اینکه ایشون 11 ماه از من بزرگتره خدایی نکرده در آینده مشکلی پیش میاد ??
----
من قبلا gf داشتم و بخاطر همسرم از اون دختر که یک رابطه ی احساسی و بچگانه بود جدا شدم،اون دختر آدم کینه ای و عقده ای و دنبال طلافی کردنه،من به اون دختره نگفتم که بخاطر یک دختر دیگه ازش جدا شدم تا خیلی ناراحت نشه ولی فکر کنم در آینده مشکل ساز بشه و بیاد به خانومم بگه که من باهاش در ارتباط بودم و نامه هایی که از من داره شاید به همسرم نشون بده،البطه به خانومم گفتم که قبلا یک رابطه ی بچگانه داشتم و اونم مشکلی با گذشته ی من نداره چون پاک موندم و زنا و رابطه ی جنسی نداشتم،راستش میترسم آینده بیاد به خانومم دروغهایی بگه تا زندگی مارو بهم بزنه.اگه این کارو بکنه زندگیشو سیاه میکنم.عین آوار روی سرش خراب میشم و شقه شقه میکنمش
راستش به خاطر این از اون دختر جدا شدم که از بچه بازی و رابطه ی بی سر و ته خسته شده بودم.میخام عاقلانه زندگی کنم نه از روی احساسات کاذب و زود گذر.دلم میخاد الان که بالغ هستم ازدواج کنم تا به گناه و زنا کشیده نشم.قصد دارم بدن خودم رو نگه دارم واسه همسری که اونم مال خودمه.البطه تا دانشگاه خانومم تموم نشده ازدواج نمیکنیم.تا 2 سال دیگه قصد ازدواج نداریم
شرمنده طولانی شد
راستی فرا رسیدن ماه محرم رو به تک تک شما داداش,و ابجی های عزیز تسلیت میگم












علاقه مندی ها (Bookmarks)