سلام
اینجا یه مشکل دیگر رو مطرح میکنم
دیروز با همسرم سر یه جریانی دعوام شد و خیلی دلم شکست
یکی از دوستان صمیمی همسرم داره ازدواج میکنه..خانواده دختر مجبور کردن که حتما باید فلان جا زندگی کنه حتما باید فلان عروسی بگیره اگه نه طلاق مهریه هم اجرا میزاریم.پسره هم هنوز سربازی نرفته..ولی همرو قبول کردن..شرطایی که گذاشتن رو...
بعد نامزدم دیروز میاد به من میگه باید مهریه تو هم کم کنیم...با این وضع اقتصادو ...حالا هم که ما بدبین شدیم به همه بسکه مهریه میزارن اجرا..
منم فرهنگ خانوادم خیلی خوب و بالاست...خودشم میدونه ...اصلا قابل مقایسه با اون خانواده دختره نیست..گفتم میخواستی از اول نگی انقدر...گفت خب حالا میگم...البته اینم بگم خیلی اهل لج کردنه..حتی ممکنه الکیم بگه...واسه اینکه ببینه من چی میگم..میدونم که روش نمیشه حتی جلو خانوادم مطرح کنه خودشو خار کنه...
ولی خیلی بهم بر خوردو کلی بهش توپیدم ...که ارزش من واقعا اینه برات؟ منو مقایسه میکنی با اونا؟انقدر منو شناختی؟که بیام مثلا خدایی نکرده اجرا بزارم؟احتیاجی ندارم
اونم از جواب وا نموند و هرچی دلش خواست گفت...خیلی سرد شدم...مطمعنم اینکارو نمیکننن چون انقدر بیفرهنگ نیستن ولی همین حرفاش خیلی دلمو شکست...به جا اینکه منو بالا ببره ..متمایز کنه ..اینجوری..خیلی وقتا میشه منو کوچیک میکنه..نمیدونم حس میکنه من خودمو بالا میگیرم میخواد منو حقیر کنه...نمیدونم...خیلیم رومون به هم باز شده
باید چکار کنم ؟
الانم قهریم...بهش میگم تو اگه به من شک داری تو انتخابت تجدید نظر کن ...میگه خوش اومدی








علاقه مندی ها (Bookmarks)