[/font]اول بار که اومدم این قسمت رو بنویسم نمی دونستم چه اسمی واسش انتخاب کنم.واقعا سخت بود چون میخواستم همه مجذوب بشنو بیان بخونن.
نمی دونم از کجا شروع کنم.9سالم بود خواهرم به دنیا اومد من که 9سال دردونه ی مادرم و پدرم بودم حالا شده بودم خواهر بزرگ.یادم میاد هر کاری خواهرم میکرد تقصیر من بود چون طبق گفته ی پدر و مادرم من الگوش بودم.حالا چه خرابکاریش به من ربط داشت چه نمیداشت اخرش به من ختم میشد . هنوزم که هنوزه همینطوره.از اون موقع من(یعنی موقعی که خواهرم دنیا اومد) من دیگه نه عزیز بابا نه دختر بابا نه خوشگل بابا نه خیلی چیزایی دیگه که صدام میکرد نبودم یعنی خواهرم جانشین من شد.از اون موقع پدر من هرموقع منو صدام میکنه یا یه کاری بام داره یا غر کارای خودم یا غر اشتباهات و کارای خواهرم رو میخواد سرم بزنه.12ساله که پدرم هیچ نگفته افرین دخترم یا اینکه چه دختر خوبی دارم یا بگه عزیزم یا خیلی حرفایی که پدرا به دختراشون میزنن که بدونن پدرشون دوسش داره .
من هیچ وقت به خواهرم حسودی نکردم و نمیکنم همیشه میگفتم چون بچه اس شیرینه دوسش دارن.
یادم میاد راهنمایی که بودم همکلاسیام دوست پسر داشتن همیشه به خودم افتخار میکردم با اینکه پدرم به من محبت نمیکنه طرف این کارا نمیرم.فکر میکنم تاثیر مادرم مانع این کار میشد دوران دبیرستان رو هم همینطور مثله یه بچه مثبت با تعریفایی که دوستام از پدراشون میکردن و من حسرتشون رو میخوردم پشت سر گذاشتم.