حالا که یک ماه از عقد مرضیه گذشته است عقلم بر احساسم داره چیره میشه گرچه هنوز عاشقش هستم و هنوز دارم خوابهایش را میبینم و هنوز وجودم او را صدا میکند اما دیگه اعتمادم را بهش از دست داده ام واگر الان با اون ازدواج کنم و یا دوباره دوست باشم نمیدانم حرف راست و دروغش کدام است اگر به من بگوید دوستم دارد نمیدانم راست است و یا دروغ .
مطمئن هستم هیچوقت طعم عشق واقعی را نخواهد چشید مگر آنکه روزی مادر شود (عشق مادرانه) اما عشق همسر و یا کسی را که دوست دارد هیچوقت نخواهد چشید حداکثر شوهرش را دوست خواهد داشت تا زمانی که شوهرش او را دوست داشته باشد یک دوست داشتن معمولی و یک ازدواج مسالمت آمیز مثل اکثر ازدواجها و نه یک عشق واقعی هیچوقت برای شوهرش فداکاری عاشقانه نخواهد کرد این را به خودش گفتم (البته شاید هم اشتباه کرده باشم ولی این بخودش مربوط است و نه بمن و این زندگی اوست که چگونه آنرا بر روی ویرانه های قلب شکسته من بسازد ).
و همچنین گفتم عشق را درک نمیکنی فقط منطق را در ازدواج میبینی گرچه منطق لازم است ولی کافی نیست .
یک سال پیش ایمیلی دریافت کردم که یک عکسهای یک خانواده بود و عنوان ایمیل" آخر عشق" بود و این عکسها بیانگر آن بودند که یک زن اروپایی هر دو پایش را ازدست داده بود بطور کامل از باسن پا نداشت و بر روی اسکیت برد (چهار چرخ) و با کمک دستانش حرکت میکرد
اما در کنار این خانم شوهرش و فرزندانش قرار داشتند و منظور از "آخر عشق" ، عشق شوهر به همسرش بود که تنهایش نگذاشته بود و با این شرایط در کنار همسرش زندگی میکرد تحملش خیلی سخت است همان موقع که این ایمیل را دیدم بخودم گفتم من نمیتوان مثل این آقا این شرایط را تحمل کنم واگر همسرم همچنین مشکلی داشته باشه ترکش میکنم اما بعد از اینکه عاشق مرضیه شدم حتی اگر این شرایط را داشت و در دوران دوستیمان این اتفاق خدای نکرده برایش میافتاد باز با اون ازدواج میکردم با ز دوستش داشتم افسوس که عشق من برایش اهمیتی نداشت .
چند سال پیش در روزنامه همشهری خواندم که یک خانم امریکایی قرار بود با نامزدش ازدواج کند اما دقیقا یک روز قبل از عروسی نامزدش در اثر تصادف رانندگی کشته میشود.
و این خانم بعد از فوت نامزدش از طریق دادگاه خودش را همسر قانونی نامزدش که فوت کرده بود میکند.
و دلیلش این بود که روز قبل از عروسی همدیگر را زن و شوهر خطاب میکردند درکش آن موقع برایم سخت بود و منطقم این را نمیپذیرفت بنظر یک کار ابلهانه بود اما الان دقیقا درک میکنم چرا این خانم این کا ررا انجام داد چون عاشق نامزدش بود یک عشق واقعی یک عشق قابل ستایش چون ازدواجش براساس عشق بود نه براساس موقعیت ظاهری و شغلی نامزدش .
آخرین جمله ای که به مرضیه گفتم این بود قصد ازدواج ندارم واگر روزی برگشت (از همسرش جدا شد) باز با او ازدواج میکنم حتی اگر بچه داشته باشد عقلانی نیست و حتی مادرم بمن گفت چطور به کسی که این کار را باتو کرد اعتماد میکنی و دوباره بامرضیه ازدواج میکنی اما آنقدر عاشقش هستم که تمام دروغها و کارهایش را ببخشم و عاشقانه دوستش داشته باشم و بهش محبت کنم .
حس ششم میگوید اون برمیکردد این هم منطقی نیست اما مطمئن هستم بر میگردد و همین موضوع به قلبم ارامش میدهد .
وقتی ازدواج خواهم کرد که بتوانم عاشق بشوم نه فقط برای تشکیل خانواده ساختار من اینجوری است همانطور که ساختار مرضیه مبتنی بر منطق است .
تلاش میکنم کینه و نفرین از مرضیه را به قلبم رسوخ ندهم و برایش دعای خوشبختی کنم گرچه با ازدواجش قلب من را جیگرم را به آتش کشید اما منتظرش میمانم احمقانه است میدانم اما حسم و قلبم میگوید یک روزی نادم و پشیمان بر میگردد.







علاقه مندی ها (Bookmarks)