سلام. امیدوار بودم دیگه نیام اینجا و مشکلی رو مطرح نکنم اما...
اوضاع زندگیم اصلاً خوب نیست. ما حدود 5 ماه پیش عقد کردیم .از بعد عقد کم و بیش مشکل داشتیم که حقبقتاً خیلی هاش رو من مقصر بودم و همسرم تحمل میکرد. مثلاً اینکه بخاطر دوری من مدام بیتابی و گریه میکردم تا حدی که دیگع نتونست تحمل کنه و ازم خواهش کرد کمی خوددار باشم یا در مورد خانوادش که برخورد من باهاش خوب نبود البته با اونها عالی بودم و اونها هم احترام من رو نگه میداشتن و میدارن اما روی توجه همسرم به اونها و احساسش به اونها حساس شده بودم و سر این بحث میکردیم. تا حدود یه ماه و نیم پیش که خونه مادر شوهرم دعوای شدیدی کردیم و اون حسابی شاکی شد البته هیچ کس هیچی نفهمید اما همسرم عملاً منفجر شد و گفت که خسته شد از این رفتار من و...بعد من خیلی عوض شدم و سعی کردم با توجه به توصیه های این تالار عمل کنم. خیلیییی برام سخت بود ازش دلخور شم نگم یا وقتی خسته است و حوصله حرف نداره. تا مدتی همه چیز خوب بود اما الان بیشتر از یه هفته است که هر روز داریم دعوا میکنیم. کلاً نسبت بهم سرد شده، ابراز علاقه هاش خیلیییی کمرنگ شده، به شدت عصبیه و منتظر یه بهانه است که منفجر شه، کاری کرده که منی که از روز رفتنش تقویم خط میزم تا کی برگرده امشب بعد دعوا بهش اس ام زدم که نمیخوام ببینمت. دارم از زندگیم دلسرد میشم، هر روز داره رفتارش بدتر میشه. احساس میکنم پشیمونه که با من ازدواج کرده![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)