وای بچه ها باور کنید اونم همینو بهم گفت..گفت سردرگمی.میخوای ازدواج کنی نمیدونی با کی؟چطوری؟
وقتی طرفت میاد نمیدونی باش چیکار کنی؟..خیلی تاکید داشت که سردرگم و ترسیده هستی.
پس همه توافق نظر دارین سردرگمم..خودمم ترسیده رو هم اضافه میکنم.
شناخت..من خودمو در حد اینکه بدونم علایقم چیه؟تواناییم چیه؟چه کارایی دوست دارم؟دلم میخواد ازنظر فردی شغلی تحصیلی خانوادگی به کجا برسم تا حدودی میشناسم..
مثلا دوستم بهم میگفت چرا واسه ارشد نمیخونی؟((میدونه قصد تغییر رشته دارم)).گفتم باید یه پیش زمینه و شرایطی اماده کنم.گفت ایرادی نداره امتحان بده اگه قبول نشدی دفعه بعد باز امتحان بده..حرفش درسته.اما الان اگه من بگم خونواده شما در مقابلم جبهه میگیرین اما مثلا اون که ما رو میشناسه حرفمو قبول کرد که گفتم اگه همینجوری امتحان بدم و قبول نشم حرفا و سرکوفتای پدرم شروع میشه...برای همین ترجیح میدم تا وقتی مطمئن نیستم کاری رو شروع نکنم.یا فعلا اولویت اول من کاره..اینا برام حکم مسکن موقت دارن.
منظورم اینه که یه کمی ازسردرگمیم بخاطر بسته بودن دست و پامه.
پدرم هیچ وقت بهمون یاد نداد امتحان کن شکست بخور تا موفق بشی.همیشه گفت هر کاری که شروع کردی باید موفق بشی.
سر کار قبلیم مشکلاتی که پیش اومد چقد پدرم نق زد به جونم و من چقد واقعا ترسیدم جوری که یادتونه کارفرمام تو اینترنت دنبال عکس گشته بود و من ترسیدم که ای وای نکنه اتفاق قبلی بیفته وشماها بودین که ارومم کردین..یا رابطه کات شده گذشته هم میگم نکنه تکرار بشه..باید خیلی مراقب باشم..باید خیلی احتیاط کنم..چیکار کنم مامانم اینا به همه خبر ندن؟اگه بگن و نشه چیکار کنم؟حرف مردم.حرف خونوادم...پس بهتره اول خودم بشناسمشون و وقتی مطمئن شدم بهشون بگم بیان خونه.باور کنید خواستگارم اگه موهاش بلند باشه به من غر میزنن اگه کوتاه باشه به من غر میزنن..
هر دو..میدونم اشتباهه.میدونم ازدواج هدف نیست.وسیله رهایی نیست اما چیکار کنم؟؟وقتی قبل ازمن چندتا نوه مجرد دیگه بیشتر نمونده وقتی شدم 25 سال..وقتی فکر میکنم تو خونه شوهر دست و بالم بازتره تا به هدفهام برسم (چون هی میگن تا وقتی اینجایی باید رعایت کنی هر وقت رفتی خونه شوهر هر کار خواستی بکن)).خودشون دارن سند رهایی منو شوهر کردن میگن.آیا واقعا نیاز به ازدواج داری یا از دست حرف مردم و ترس از تنهایی میخوای ازدواج کنی؟
میدونم اونجا هم همینه..شوهر هم یه ادمه اما بازمیگم حداقل ازدست اینا راحت میشم..قلبا به این معیارا اعتقادی ندارم اما تحت فشارم...من ترسیده و تحت فشار..از یه طرف خودم نمیخوام ازیه طرف مجبورم
محتوایی....
ذاتا هیجان مدارم یا بخاطر شرایط و تحت فشار بودن؟؟؟
((راستی متولد خرداد و بهمن نیستم))..من دنبال چی هستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟عین یه کلاف سردرگم شدم











علاقه مندی ها (Bookmarks)