سلام...دختري 24 ساله هستم
در دانشگاه درسال دوم مخصوصا سال سوم به يکي از همکلاسي هايم علاقمند شدم.ولي از آنجايي که فردي خجالتي و کمرو و با حجب و حيا هستم نتوانستم با رفتارم بهش نشون بدم که دوسش دارم.بعد از اتمام درسمان ايشونم رفت شهر خودشان و اين علاقه من به ايشان ناگفته در دل خودم پنهان ماند.(2سال از اتمام درسم ميگذرد.
تا اينکه سال پيش در فيس بوک عضو شدم و با بچه هاي دانشگاه ارتباط برقرار کردم که ايشونم بودند.بعد از چند ماه باهم چت کرديم و کم کم رابطه مان صميمي تر شد يعني من با اينکه دوستش داشتم ولي چون فکر ميکردم دوستم نداره زياد گرم نمي گرفتم باهاش ولي اون اصرار ميکرد که باهاش راحت باشم بهش تو بگم بجاي شما...که بالاخره بعد يکي دو ماه من قبول کردم
در اين مدت هم مدام ميگفت تنهام و... ميگفت کاش تو خواهرم بودي... در آخر منم قبول کردم که خواهرش باشم.بعد از مدتي شمارشم داد بهم که باهم حرف بزنيم ميگفت چرا ما همديگه رو تو دانشگاه کشف نکرديم...ميگفت چون اعتماد به نفس نداشته نمي تونسته به کسي پيشنهاد بده
بعد از 2-3 ماه چت کردن و حرف زدن که ديگه کاملا صميمي شده بوديم بهم گفت تو ديگه خواهرم نيستي فراتر از خواهري برام ... خيلي دوستت دارم حتي اگه تو ازم بدت بياد... از اين حرفا...
تا اينکه 5 ماه از آشناييمون نگذشته بود که فهميدم با خواهر دوستم دوست هستش.البته خودش ميگفت نه اونجور دوستي ميگفت فقط بعضي وقتها چت ميکنيم.خلاصه از اونروز من بهم ريختم ولي زياد به روم نياوردم تا اينکه يک روز من براش تو چت پيغام گذاشتم و اون دختره چون پسوردش رو داشت ديده بود... از اون روز ديگه دختره رفته منو از فيس بوک و چت اون پاک کرده هر چند اونم بهم زنگ ميزنه بعضا يا اس ام اس ميده... حتي با يک آيدي ديگه هم يکي دو بار اومده چت
ولي من هربار که ميرم فيس بوک و ميبينم که براي پستهاي اون دختره نظر گذاشته ديوونه ميشم...احساس ميکنم منو دوست نداره اصلا...احساس سرخوردگی میکنم...اينم بگم که پسره 2سال از من بزرگتره ولي اون دختره 5سال از من کوچيکتره
دردم رو نمیتونم به کسی بگم که حداقل یه کم سبک شم...حالم خیلی بده
کمکم کنيد ...خواهش ميکنم...دارم ديوونه ميشم.هر شب کارم شده گريه