عاشقانه شروع کردیم زندگیمون رو. به زور خانواده هامون قبول کردند با هم ازدواج کنیم یعنی خانواده من بیشتر سختگیری می کرد.
دوران نامزدی نداشتیم سر دوماه عروسی کردیم و سر یک هفته هم بچه دار شدیم. الان دو بچه دارم دختر 11 ساله و پسر 6 ساله.
شوهرم فردی مذهبی بود و من کلی خوشحال از اینکه شوهرم مذهبی هست چون خانواده خودم خیلی معتقد نبودند. اون موقع ها زیاد با خانواده ام رفت و امد نمی کرد چون می گفت حجاب رو رعایت نمی کنند.
اما الان یکسالی میشه که همه چیز عوض شده. بی اعتقاد شده حتی به نماز. به فال و فال گیری روی اورده
دو سال پیش موقعیت کاری بالاتری توی شهر خودمون براش پیش اومد و یک سال اول خوب بود اگه دیر می اومد می گفتم داره کار می کنه اما یواش یواش غرور خودش و اطرافیانی که خواستن خرابش کنن کار خودش رو کرد و شد یه ادم دیگه
تا ساعت 2 شب با دوستاش بیرونه ، سیگار می کشه
اوضاع وقتی بدتر شد که توی محل کارش به طور اتفاقی با خانمی که همسن مادرشوهرم هست و با پدرشوهر مرحومم دوست بوده اشنا میشه و خانمه هم چون خیلی ثروتمند هست تونسته اون رو توی مشت خودش بگیره. خانمه با اینکه ازدواج کرده ظاهرا با شوهرش مشکل داره اما به خاطر مسائل مالی هم شده از شوهرش جدا نمی شه هر روز با شوهرم تماس داره اون هم میدونه شوهرم از نظر مالی تو مضیقه هست خیلی کمکش می کنه و یکجورهایی وابسته اش کرده به پولش.
جدیدا یک حرفهایی می زنه که شک ندارم صحبتهای اون خانم هست چون من با اون خانم ارتباط دارم و رفت و امد می کنیم. وقتی بهش می گم این حرفهای تو نیست عصبانی میشه و میگه دروغ میگی. ن
می تونه عیبی ازم بگیره میگرده دنبال عیبهای کوچیک که تا حالا هیچ وقت نمی گفت و معلومه اون زنه میگه
مثلا میگه به بچه هات نمی رسی در حالی که داماد شوهرم به به خواهرشوهرم میگه بچه داری رو از زن داداشت یاد بگیر ت.
یا دیشب برگشته وسط دعوا به من گفت تو املی دهاتی هستی هیچ وقت این حرف رو نزده بود تا همین چند وقت پیش لباس هاش رو من براش می خریدم من می گفتم چی رو با چی بپوشه قبل از اینکه من بیام خونش لباس بلد نبود بپوشه انقدر خوش لباس می گشت که همیشه همکارهاش بهش می گفتند و اون هم با افتخار می گفت که همسرم انتخاب می کنه اما الان...
نمی گم من وسط دعوا چیزی نمی گم می گم مثلا بی شعور ، بهش هم می گم اگه تو این فحش ها رو بدی من ناراحت نمی شم اما...
با همون خانم رفت و امد که داره خواهرهاش بدون هیچ حجابی پیشش هستن و اون هم اصلا ناراحت نمی شه
قبلا می گفت نمی بخشمت اگه پیش فالگیر بری اما الان کارش شده این که هی بره فال بگیره
تو خونه باشه یکسره می خوابه اما بیرون باشه تا دو شب هم بیرون هست اهمیتی نداره که ما تو خونه تنها هستیم
روابط جنسی هم که اصلا نداریم
دیشب بعد از دعوای سختی که کردیم از خدا خواستم یا من رو بکشه یا شوهرم رو، فکر می کنم این اخرین راهکار باشه
تورو خدا کمکم کنید اصلا راه نجاتی هست یا نه؟