RE: پیامدهای سنگین یک رابطه، نه میتوانم فراموش کنم نه میتوانم ادامه بدهم
[size=medium]سلام مجدد به تمامی دوستان، به خاطر حسن توجه و راهنماییهای مفیدتون تشکر میکنم.
من توی این چند روزه چند تاپیک مشابه رو خوندم و لینکهایی که دوستان بهم معرفی کردن رو با دقت چند بار مطالعه کردم. نظرات دوستان واقعا جالب و سازنده است. به خصوص تاپیک : مقابله با مشکلات پایان یافتن یک رابطه.
یکم به رابطه ام نگاه کردم. اینطور نبود که من نسبت بهش شناختی نداشته باشم، شناختم کامل نبود چون نمیشه یک نفر رو کاملا خوب شناخت، اما کم هم نبود. در حین ارتباط نکات منفی رابطه و یا رفتارهای منفی طرفین رو هم میدیدم، تونستم تا حدود نسبتا کمی با این موضوع کنار بیام. من ایشون رو همونجور که بودن پذیرفتم و شاید این امر باعث میشه که نتونم بگذرم از این رابطه.
خیلی برای خودم تلاش میکنم؛ به خودم دلداری میدم که تو تمام تلاشت رو کردی ولی نشد و کلی دلداری دیگه. سختیش برام کمتر میشه وقتی سرم رو گرم میکنم.
نمیدونم کی از این وضعیت بیرون میام. میدونم که فراموش کردن چیزی که وجود داشته در دنیای واقعی ممکن نیست، و راهکار کنار اومدن هضم کردن مشکله.
من نگرانم. چون میدونم که الان دارم شدیدا با خودم مبارزه میکنم. به حرفهای دوستان گوش دادم. یادگاریها رو دور ریختم، سراغ دوستان قدیمی رفتم، درصدد نوشتن خاطرات روزانه هستم تا نکات مثبت و منفی رابطه رو ببینم، سعی میکنم به محض اینکه به آرامش نسبی رسیدم و تونستم منصف باشم بنویسم ازش. ترس من ازعواملی که باعث شد تا به این سمت برم و هنوزهم پابرجا هستن. من از وقتی که دانشگاه رفتم و رسما تنهاتر شدم تلاش کردم تا روابط خانوادگیمو بهبود ببخشم. قبل از اینکه این مشکل برام پیش بیاد تلاش کردم خودم رو به خواهر و برادرهام نزدیک کنم. سعی کردم به مناسبت هایی که به افراد خانواده مربوط میشه بهشون هدیه بدم تا نشون بدم که میخوام بهشون نزدیک بشم، مدام باهاشون تماس میگرفتم و حرف میزدم... خلاصه خودمو راغب نشون میدادم( که قلبا هم راغب بودم و هستم) اما واکنشی ندیدم. این رو پذیرفتم که متد خانوادگی من اینه، پذیرفتم که من نمیتونم دیگران رو تغییر بدم اما می تونم خودمو بهشون نزدیک کنم و...
من تمام اینارو میبینم. میدونم که مدام به گذشته فکر کردن دردی رو دوا نمیکنه. فقط میخوام بدونید که من بیکار ننشستم و سعی کردم از اون محیط ایزوله که توش رشد کردم بیرون بیام اما نشد. از چیزی لذت نمیبرم چون همیشه انتخابهای من نادیده گرفته شدن، از خرید وسایلی که دوست دارم تا حرف زدن با دوستام. من الان 22 سالمه، تو این چند روز سعی کردم با چند نفر از دوستان قدیمی حرف بزنم، اما مادرم معترضه که چقدر باهاشون هستی. من نمیتونم 20دقیقه با افرادی که دردم رو میدونن صحبت کنم! شاید حس تنهاییم کمتر شد، پس چطور از این بحران و سایر مشکلاتم بگذرم؟ وقتی ازم میخوان ریز کارهایی که دوست دارن انجام بدم، از چی لذت ببرم؟
تلاش میکنم تا روابط خانودگی رو کمی بهتر کنم اما تا زمانی که خانوادم متوجه رفتارهاشون نشن، کار چندانی از من ساخته نیست.
الان میتونم بگم که به خاطر این شکست وارد رابطه جدید نمیشم، اما نمیگم هیچوقت اشتباه نمیکنم چون قبلا هم اینو گفتم.
بهار66 عزیز، میشه بگی از اون تجربه چه زمانی گذشته؟ من راهنمایی شما رو توی تاپیکهای متفاوت از جمله ستوده تنها دیدم. این سوال تو ذهنم هست که آثار این رابطه تا چه موقعی وجود داره؟ من نمیتونم تا مدتهای زیاد با همین قوا که الان میجنگم، بجنگم. این رو که با خودم تعارف ندارم. میدونم تلاش زیادی لازمه، ولی نمیدونم تبعاتش تا کی آزارم میده.
و برقرار بودن سرچشمه این مشکل هم برام نگران کننده ست. با این موضوع چه کنم؟
ای دل صبور باش و غم مخور که عاقبت
این شام صبح گردد و این شب سحر شود...[/align][/font][/size][/color]
علاقه مندی ها (Bookmarks)