سلام
من سوالی دارم که این روزهاتمام فکرم هرلحظه مشغوله
من به پسرعموم چند سال بود که خواستگارم بود
پسرخوبی ازنظرهمه میومد اما من علاقه ای بهش نداشتم .ماچون خانوداه پدری مذهبی هستند.جز سلام وعلیک هیچ شناختی دیگه نداشتم.البته ایشون چند جلسه بهم تدریس هم میکردند.اما من تمام اون لحظات مثل برادر به ایشون نگاه میکردم
تااینکه تحت شرایطی وقتی دوباره بحث ازدواج باایشون شد من کم کم راضی شدم.چون نمیتونستم ایراد خاصی بگیرم البته شناختی هم نداشتم اما تمام لحظه هابه این امید بودم که ایشون بامحبتشون دل منو نرم میکنند
امابه محض خوندن صیغه نامزدی من حالم بدترشد.اصلابرام قابل قبول نبود که بخوادپسرعموم شوهرم باشه یه حس محرمیت برادرانه همش تووجودم بود.20روز نامزدبودیم.من اون زمان بااینکه قصدم این بود که ازدواج کنم تاکمترگناه کنم.اماازافسردگیو از حماقتم نمازنمیخوندم برام مهم هم نبود ایشون هم بخونن یانه.
گذشت و گذشت من تمام دوره نامزدی تلاش میکردم که بهم بزنم اماچون فامیل بود نمیشد.وپیش مشاورهم رفتم اگه به ظاهر مسایل نگاه میکردیم ماخیلی متناسب بودیم و من هیچ دلیلی جز اینکه دوستش ندارم نداشتم.بنابراین ادام دادم چون گفتن عشق وعلاقه یه شبه به وجودنمیآد!
یه مدت بعد عقد خوب بودیم.یعنی من خودمو باچیزاه دیگه وتلقیین آروم میکردم
الان بعد 5 ماه هنوزم دوستش ندارم.حتی بعدازشناخت جدیدی که پیداکردم همون قدر نگاه مثبتی که داشتم ازبین رفت.من دوباره به خداپناه آوردم وازش کمک خواستم.اما اعتقادات ضعیفتر شوهرم به من منواز انگیزه میندازه.حالامن نمدونم چکارکنم.نه علاقه ای نه حسی واسه ادامه دادن میترسم عروسی کنم و همینجور باشه .نمیخوام دل کسیو بشکنم و اشتباه کنم ازاون ورخودم هم دارم افسرده میشم








علاقه مندی ها (Bookmarks)