سلام سرافراز عزیزم
چقدر خوشحالم که می بینم پیله تنهاییتو شکستی و بالاخره با مسئلت بصورت جدی مواجه شدی...
چقدر خوشحالم که دیگه فقط یک جا ننشستی و بالاخره به این مهم رسیدی که کلید استجابت دعا خود ما هستیم!
خیلی از برگشتت خوشحالم سرافراز عزیز![]()
![]()
راهنمایی های خیلی خوب بهار 66 عزیز رو که خوندم واقعا لذت بردم...ضمن تایید حرفهای خوب بهار چند کلامی هم
من با تو دوست عزیز دارم...
همونطور که بهار66 گفت شخصیت سرافراز یک شخصیت ایده آلگرا و کمال گراست...یعنی می خواد تو همه چیز بهترین
باشه ... و از خودش توقع خیلی زیادی داره .. فکر می کنه اگه احساساتی بشه گناه بزرگی کرده...واسش عجیبه که
چرا این احساس رو داره در حالیکه درست عمل کرده ... منطقش همیشه حاکم دلش بوده و این خوبه اما احساس
سرافراز کمی سرکوب شده و بهش پاسخ درست داده نشده!
اینارو گفتم چون خیلی شبیه من هستی سرافراز...منم مثل تو در گذشته ایده آل گرا بودم...فکر می کردم که آدمی
مثل من نباید خطا کنه و همیشه باید بهترین باشه...اما بعد یک مدت افسرده شدم مثل الان تو!
میدونی مشکل من چی بود؟
به خودم خیلی سخت می گرفتم! مثل تو! تو هم به خودت سخت می گیری! خیلی زیاد!
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع ... سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش!
سرافراز عزیزم
به احساست اجازه بده جاری بشه و بهت طراوت بده!
بعد اون قضیه تو باهاش کنار نیومدی بلکه روی اون احساس سرپوش گذاشتی و خواستی سرکوبش کنی!
چرا؟
زندگی همه ما آدمهای جایز الخطا پر از تجربه است!
تو با اون احساس روبرو نشدی...ازش فرار کردی!
یادمه ماهها پیش که تاپیک چجوری طاقت بیارم فقدان همچین عزیزی رو؟ رو زدم یک روز گل مریم به من گفت که
تو مطلقا نباید بهش فکر کنی! اما من تو جواب بهش گفتم من دوست ندارم با احساساتم بجنگم چون میدونم اگه
بخوام بجنگم اون پیروز میشه و من مغلوب! سعی کردم به مرور زمان اجازه بدم منطقم مجابم کنه با گذشت زمان!
و این اتفاق افتاد و من حتی لحظه ای دلم نمیخواد دیگه به او موارد فکر کنم چون تو این قضیه حسابی بزرگ شدم و
تغییر کردم!
چه اشکالی داره که حس سرافراز کسی رو دوست داشته باشه؟ اونم مثل همه آدمها دوست داشتن و دوست
داشته شدن رو دوست داره! سرافراز اون آدم رو دوست داشته اما بنا به دلایلی که خودش میدونه اون رو مناسب
برای خودش ندیده! چرا بهش سخت می گیری؟ بگذار برای حسش و علاقه اش اشک بریزه روزها و ساعت ها!
منطق از تو محافظت می کنه که جلوی اشتباهات رو بگیری اما احساسات تحت لوای عقل (همون چیزی که تو داری
الا) خیلی هم چیز خوبیه! ازش فرار نکن سرافراز! باهاش روبرو شو!
به قول بهار و آنی عزیز با احساست حرف بزن و ببین چشه...با درونت صحبت کن!
یک گوشه کز کرده و همش احساس گناه می کنه از حس هایی که داره! احساست فکر می کنه که منطقت
بیرحمانه عمل کرده!!! با خودت مهربون تر باش و بهش بفهمون که اینطور نیست!
پذیرشی که آنی و بهار66 گفتن یعنی همین! یعنی خودت رو درک کنی! یعنی از احساساتت بنویسی و خودت رو
تخلیه کنی! غم وقتی از دل تو میره که تو بپذیری ، رها کنی و به سمت آینده قدم برداری!
راه متعالی شدن در عین پیچیدگی بسیار ساده است!
هر آدمی روزنه ای به سوی خداوند هست اگر اندوهناک شود! اگر به شدت اندوهناک شود!
بهت توصیه می کنم یکبار کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" رو اگر نخوندی بخونی!
تو این کتاب به سادگی نشون داده که میشه به خدا رسید!
راه متعالی شدن از شناخت خودمون و رسیدن به حقیقت وجودیمون می گذره!
اگر به این برسی که "این نیز بگذرد" نه دیگه شادیهای دنیا خیلی سر مستت می کنه نه غم هاش سنگینه واست!
قبول کن که شادی درون ماست و واسه شاد بودن و رهایی از غم فقط باید خودت بخوای!
سرافراز مثل همه آدمها میتونه عاشق بشه ... کسی رو دوست داشته باشه ولی نباید در عین حال از آدمها بت
بسازه و بیشتر از ظرفیتش از خودش توقع کنه! همین!
تا حالا شده بری جلوی آینه و بدون القاب دنیایی از خودت بپرسی من کیم و بهش جواب بدی؟





پاسخ با نقل قول

خود رایحه رفت شمال...من و تو هم که تنهاییم بریم جنوب بد نیست! 



علاقه مندی ها (Bookmarks)