از همه دوستان خوبم ممنونم
راستش اینکه اونجا درسم رو رها کردم.چون میخام دیگه از خانوادم فاصله نگیرم .نمیتونم دوری رو تحمل کنم.البته خاطرات اون هم سراغم میاد.ولی تو خونه و کنار ختنوادم ارامشم بیشتره.میدونم خیلی امکانات رو از دست میدم و شرائط تحصیلم به هم میریزه ولی ارامش تو خونمون بودن برام خیلی بهتره...
راستش مادرم خیلی نگرانمه میخابم نگرانه چرا خابم.بیدارم نگرانه به چی فکر میکنم....
این ها هم به خاطر اینه که من بیش تر وقتم رو تو خونه دارم میگذورنم و همه بیرونن و دنبال کار و درس...
من هم به خودم قول دادم بعد از 1 مدت استراحت این حالت رو کنار بذارم و برم سراغ کار های هنری و درسی مورد علاقم.
هنوز خیلی ذهنم درگیره اینه که این کار درستی بوده یا نه؟نمیدونم چرا ساعت ها میشینم و به جواب این سوال فکر میکنم.
بهم میگن فکر کردن ممنوع.
باز هم ممنونم برای همدردی همتون.
راستی گاهی احساس میکنم دارم راحت از کنار این ماجرا رد میشم یعنی انگار قبح وبدیش رو برا خودم کمرنگ کردم مقل این میمونه که بگم خب شد دیگه اشکال نداره بعدا هم اتفاق بیفته...
این خیلی بده که این طوری به ماجرا نگاه کنم و من رو ناراحت میکنه.







علاقه مندی ها (Bookmarks)