به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 11 تا 11 , از مجموع 11

Threaded View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 25 خرداد 91 [ 11:07]
    تاریخ عضویت
    1390-11-27
    نوشته ها
    4
    امتیاز
    820
    سطح
    15
    Points: 820, Level: 15
    Level completed: 20%, Points required for next Level: 80
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered500 Experience Points
    تشکرها
    2

    تشکرشده 2 در 2 پست

    Rep Power
    0
    Array

    مي گفت عاشق منه ولي يهو پشت پا به همه چيز زد. چرا؟

    سلام خدمت همه دوستاي تالار همدردي
    دوست من يك مشكلي داره كه يه جورايي تنها مي تونه با من راحت حرفش رو بزنه و من هم تا جايي كه تونستم خودم كمكش كردم ولي واقعا ديگه نمي دونم بايد چكار كنم به خاطر همين هم اومدم تا با بچه هاي تالار يه راه حلي واسه اين دوست پيدا كنيم.

    سال 85 من و دوستم وارد دانشگاه شديم و توي اين مدت تحصيل بهترين دوست من بود و مسلما هم توي دانشگاه چند تا پسر هم داشتيم.
    توي مدتي كه در دانشگاه بوديم به همراه چندتا از پسراي كلاس يه انجمن علمي تشكيل داده بوديم و توي اين انجمن شش نفره كه متشكل از سه تا پسر و سه تا دختر بود كار مي كرديم و نشريه درست مي كرديم و برنامه اردو تنظيم مي كرديم و از اين جوركارها.
    سال دوم دانشگاه يكي از پسراي همين انجمنمون به من پيشنهاد ازدواج داد و البته من به ايشون جواب رد دادم كه البته خواهر همين آقا هم توي دانشگاه ما درس مي خوند و من و دوستم هم خيلي با خواهر اين آقا دوست بوديم و هستيم.
    بعد از يك سال يعني سال سوم دانشگاه من ازدواج كردم و كم كم هم از اين انجمن اومدم بيرون و بعد از مدت كوتاهي هم انجمنمون از هم پاشيد و ديگه فعاليتي انجام نداد. بالاخره درسمون تموم شد و هنوز هم رابطه هايي بين بچه هاي دانشگاه وجود داشت علي الخصوص بچه هاي انجمن كه شامل سه تا پسر و سه تا دختر بوديم. من بعد از ازدواجم توي يك مغازه مشغول به كار شدم و اين مغازه شده بود مركز اطلاع رساني و تجمع بچه هاي دانشگاه.
    بعد از مدتي كه از اتمام درس گذشته بود همون آقايي كه از من خواستگاري كرده بود به دوست من كه الان دچار مشكل شده پيشنهاد ازدواج داد و اين وسط من شده بودم واسطه اي واسه اين دو تا. به هر جور بود بالاخره دوست من راضي به ازدواج با اين آقا شد و وارد مراحل خواستگاري و رسم و رسوم شدن. اين آقا ابراز علاقه شديدي به دوست من مي كرد طوري كه دوست من هم واقعا به ايشون علاقمند شده بود و اون رو شاهزاده سوار بر اسب سفيد خودش مي دونست.
    مادر دوست من هم كاملا با اين ازدواج موافق بود. قرار بر اين شد كه خانواده پسر برن خواستگاري مرحله اول خواستگاري با موفقيت تمام شد و وارد مرحله بعد شدن پدر دختر هم راضي به اين ازدواج شده بود و همه چيز داشت به خوبي پيش مي رفت تا اينكه رسيدن به مرحله بله برون وقتي مادر پسر تماس مي گيره كه شب واسه مراسم برن ولي بعد از ظهر تماس مي گيره و مي گه كه نمي تونيم بيايم. و اين باعث به وجود اومدن يه سري سوء تفاهم ها مي شه فرداي اون روز پسر مي ره خونه دوست من و با باباي دختر حرف مي زنه و اونجا طوري برخورد مي كنه كه باباي دحتر هم متوجه علاقه شديد اين آقا به دخترش مي شه و رضايت خودش رو هم اعلام مي كنه البته اين آقا توي اين گفتگو اعلام مي كنه كه مي خاد تعداد 313 سكه مهريه دختر كنه و اين قرار ملاقات بدون اطلاع خانواده پسر بوده و پسر وقتي به مادرش مي گه كه رفته و صحبت كرده با رفتار تند مادرش مواجه مي شه و اينكه چرا اين تعداد سكه رو واسه مهريه قبول كرده و ديگه هم زنگ نمي زنه كه قرار دوباره بزارن واسه بله برون و مي گه كه راضي به اين ازدواج نيس حدود يك هفته به همين منوال مي گذره و بعد از يك هفته تماس مي گيره و مي گه كه استخاره كرده و بد اومده و واسه هميشه موضوع كنسل هستش.
    اون آقا پسر هم كه قبلا حتي حاضر بود جونش رو هم واسه دوست من بده يهو بدون هيچ دليلي پا پس كشيد و گفت كه ديگه با من تماس نگيريد همه چيز تموم شده و حتي حاضر نيس كه ديگه ببيندش هم. همه چيز خيلي غيرمنتظره بود. دوست من شوكه شده و كارش فقط شده گريه و زاري و مي گه مادر پسر اون رو منصرف كرده.البته توي مخالفت مادر پسر هيچكدوم شكي نداريم و اين رو هم مي دونيم كه حتي اگر اين ازدواج سر مي گرفت باز هم ممكن بود توي زندگي مشكلاتي پيش بياد.
    ولي مسئله اي كه اين وسط وجود داره اينه كه چرا پسر بعد از اينهمه ابراز علاقه كه به دختر كرده و واسه راضي كردن اون چند ماهي وقت گذاشته و به قول خودمون منت كشي كرده تا بتونه دوست من رو واسه ازدواج راضي كنه چرا يهو و بدون هيچ دليلي پاس پس كشيده و حتي جواب تلفن هيچ كس رو هم نمي ده فقط يكبار جواب تلفن مادر دختر رو داده و گفته كه همه چيز تموم شده اينقدر اصرار نكنيد ول كنيد بريد ديگه. اصلا چرا كاري كرده كه دوست من رو اينقدر وابسته خودش كرده بعد بزاره بره و دوست من مي گه كه حتي روي نگاه كردن توي صورت باباي خودش رو هم نداره صبح تا شب خودش رو توي خونه حبس كرده و از خونه بيرون نمياد.
    هميشه از من مي پرسه كه به نظرت اون برمي گرده و دوباره مياد خواستگاري. اما به نظر من ديگه بر نمي گرده و مي خوام يه جورايي دوستم رو منصرف كنم و ازش مي خوام كه اون رو فراموش كنه اما با وابستگيش چكار كنه؟

  2. کاربر روبرو از پست مفید hamnafas تشکرکرده است .

    hamnafas (یکشنبه 07 اسفند 90)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. خودش رو با همه چيز موافق نشون ميده
    توسط Tina64_000 در انجمن دو دلی در انتخاب همسر
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: سه شنبه 12 دی 91, 17:22
  2. **هــمه چيز در مورد ازدواج**
    توسط آرمان 26 در انجمن انتخاب و خواستگاری
    پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: سه شنبه 12 دی 91, 01:23
  3. جاهای بد برای چيز های خوب
    توسط parnian1 در انجمن علمی و آموزشی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه 18 فروردین 89, 14:42
  4. زندگي شگفت انگيز الهام بخش
    توسط دانه در انجمن اعتماد به نفس
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه 15 اردیبهشت 87, 08:36
  5. شش راه اسرار آميز براي يافتن فرد ايده آل
    توسط erfan25 در انجمن مقالات و مطالب آموزشی در مورد ازدواج
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: سه شنبه 14 اسفند 86, 20:00

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 02:09 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.