اخه من تاپیک های دیگه رو که میخونم میبینم خیلی خوب همه شرکت کردن.
کارشناسا سوال و جواب کردن تا اصل موضوع و مشکل و حل کنن..
بهرر حال ...
شما تلاش کردن و در چی میبینین ؟؟
میدونین گتهی دوست دارم برم ازین حایی که هستم.همه چیزی که میبینم عذابم میده.دوست دارم فرار کنم و تنهای تنها باشم.تنها واقعی باشم. هیچ کسی و نشناسم و این بار سنگین و نقاب و نزنم تا مبادا کسی من بشناسه..
نه تنهایی که دورو برش پر اشنا هست ولی حس شدید تنهایی دارم.
من از وقتی تصمیم طلاق رو گرفتم و خواستم علیه زندگیم قیام کنم شروع به تغییر کردم.
برا تغییر کردن اول باید تغییر و میشناختم ، خودم و میشناختم تا شروع کنم.برا همین مجلات روانشناسی ،مطالب هایی در این زمینه خوندم .تا که خودم و وضعی که توش هستم و بشناسم.
بعد سعی کردم خودم خودم و اروم کنم.همه اون چیزایی که میخوام برا خودم مهیا کنم.
اولش رابطه پدرو مادرم و داخل خونه بود.
سعی کردم جوه سنگین و پر دیسیپلینو از بین ببرم و زمینه شوخی و خنده ،کلمات عاطفی رو مهیا کنم.
در هر شرایط روحی که بودم موفعی که پدرم میومد از گردنش اویزون میشودم و کلی قربون صدقش میرفتم .
اولا ترددم میکرد و میگفت زشته.مادرم چشو ابرم میومد که سنگین باشم .
ولی خودم و به بی تفاوتی میزدم تا که الان میبینم موفق شدم.خنده و دوره هم شدن دیگه یه نیاز شده برا پدرم.روزی که اخم کنم میاد و سر بسرم میزاره و ...
هدف دومم ادامه دادنه تحصیلاتم بود.موفق شدن در رشتم و بدست اوردن اعتماد از دست رفته پدرم بود.
که توی این هم تا 1 ترم پیش بدون وقفه تلاش کردم.شب و روز.
کاردانیمو با رتبه ی 5 در رشته ام تموم کردم.کارشناسی از بهترین جاها قبول شدم .اما بخاطر دوری و وضع مالی تو همین جایی که کاردانی و خوندم ادامه دادم.و این باعث شد که 2 ترم عقب بیوفتم.خیلی انگیزمو از دست دادم. تفییر دیگه ام این بود که جلو همه محکم باشم.هرچی داشتم توی اتاقه خودم و توی دنیای خودم زندگی میکردم.بیرونه اتاق همیشه سرم و بالا میگرفتم و لبخند رو لبام بود .چون از نگاه های ترحم امیزه فامیل و اطرافیانم بیزار بودم.هر وقت که میشنیدم که چقدر دلشون برام میسوزه از خودم متنفر میشدم.
و ....
اما کارای نیمه تمامم همیشه یکی خلاصی از سنگینی خاطرات و گذشته بوده و اخیرا (1 ساله که از ترم اخر کاردانی شروع شد ) در زمینه درسام بوده .
و خلاص نشدن از این حس خستگی و ضعفه .
هر بار که برنامه ریزی میکنم حداکثر 1 هفته بوده .بعدش برام بی اهمیت میشه. (مخصوصا در مورد درس)
مثلا ادیبهشت ماه به میل خودم شروع به کار در یه شرکته برنامه نویسی کردم. از مرداد ماه خسته شدم تا نهایتا از مهر ماه درسئ بهونه کردم و نرفتم و الان پشیمونم.
حتی استادام میگن که چرا این همه از درسات عقب افتادی
برنامه میدن که بنویسم 1 ماه تموم میشه من حتی یه خط هم روش کار نمیکنم .و همش بهونه میارم و خسته میشم .و بعدش پشیمون.
من یادم نمیاد که برنامه ای چیده باشم و اونو تموم کنم .
در ورزش .درس. ...
اصلا ثبات ندارم .
علاقه؟؟؟؟!!!!!!!
میدونین تا 1 سال بعد طلاقمون میخواستم خفش کنم.
ازش خیلی میترسم.ازش متنفرم. هر بار که میرم بیرون از ترس اینه باهاش روبه رو شمو جلومو بگیره و دوباره اذیتم کنه سردرد میگیرم.
میترسم چون با اونو فامیله مریضش زندگی کردم.در هر مسله ای قشون میکشیدن و چاقو .. انتقام میگرفتن
خیلی میترسم... که روزی بازم به زندگیم به ف اسیب برسونن ...
گفتم در پست اولم .از همون اول ازدواج .ولی بخاطر یه سری مسایل که هردومون داریم فعلا 3 سالی مونده .
چون هر دوتامون هم از یه زندگی ناموفق رنح بردیم هر دوتامون هم میترسیم.
مخصوصا که برادر ف در سن کمی فوت شدن و ایشون هم یه زندگی ناموفقی داشتن برا همین خانوادش خیلی حساسه روش.
خوب ف بچه تهرانه و از وقتی درسش اینجا تموم شد و از کرج قبول شد برا کارشناسی از پیشم رفت .و دوری خیلی سخته .از طرفی ف یه اخلاق بدی که داره اینه که وقتی در شرایط بد روحی که قرار میگیره خیلی راحت میتونه همه چیزو نادیده بگیره و ..
اوایل خیلی بیکنترل میشد و از کوره در میرفت .
و چند بار پیش امده بود که وقتی بحثای اساسیمون سر میگرفت و دعوا های آتشی داشتیم میگفت رابطرو تموم کنینم ووو ولی من هیچ وقت این اجازرو ندادم و ارومش کردم و هیچ وقت دهن به دهنش نمیدم و لجبازی نمیکنم.
چون میدونم وقتی عصبی میشه کنترل نداره و منطقی حرف نمیزنه .بعد اروم شدن پشیمون و شرمنده از حرفاش میشد. که به مرور زمان به کمک مشاور دانشگاهمون که باهم میرفتیم .اینارو فهمیدو خیلی کار کرد تا بخودش مسلط باشه.الان خیلی خیلی خیلی کمتر پیش میاد اینجور بحثا .یه رفتارو اخلافی که زندگی گذشته اش روش تاثیر گذاشته بود .
و مشکل بزرگی که داریم همیشه این بود که ایشون خیلی احساسی هست . و من منطقی .البته این منطق و خودم خواستم همیشه داشته باشم تا شاید اشتباه هارو تکرار نکنم .و خواستم 987رابطمون توازن داشته باشه.
مثلا اوایل (6 -7 ماه بعد شروع رابطه - هیچ وقت بهش نمیگفتم دوست ... چون دوست داشتن برام غریبه شده بود /همش میگفت دارم پیشت خورد میشم .از بس منطقی و مغروری .یا وفتی واقعا علاقه پیدا کردم درصدی بهش میگفتم.10 % دوست ...
و امسال اینا .همش میگفت که احساس میکنم همش اویزونتم یا احساساتم بی جواب میمونه و....
همش انتظار داره که بهش محبت و توجه بشه .
دوست داره شروع کننده من باشم .و دوری باعث شده خیلی بهونه گیرو حساس تر بشه. که دیگه سر کردن و اروم کردنشو یاد گرفتم .چون درکش میکنم .
دوست داره همش بهش علاقه نشون بدم و این و به زبون بیارم .
مثلا گاهی : وفتی صبح بهش اس میدم تا شب ازم خبری نشه شاکی میشه که چرا بی محلی میکنی و یا سرت شلوغ بوده(با کناییه) .
البته خوب میدونم که دوری و نیازاشه که باعث میشه همش نگران باشه و گاهی بی اعتماد ... هیلی وابسته شده بهم .
ولی الان خیلی نسبت به گذشته بهتر شده .اروم تر شده.به قولی بزرگ شده.
و همه اینا برام یه مسولیته بزرگی هست که گاهی وقتی کم میارم دیگه خیلی سخت میشه برام .
مخصوصا این اواخر که دوباره گرفتاره این افکارات و احساسات خستگی و تکراری و... شدم خیلی احساس قشار و خفگی میکنم .
برا اولین بار 1 هفته پیش به این فکر کردم که شروع این رابطه برام زود بود قبلا این که کاملا از گذشتم و خاطراتش خلاص نشدم .
اما چون رابطمون خیلی نزدیکو صمیمی هست با محبت و ملایمتش ارومم میکنه و بازم بهم توان جنگیدن میده.
تنها چیزی که منو از حرف زدن باهاش منع کرده گذشتم هست.تنها تواین زمینه نمیتونم باهاش راحت باشم.
و من میخوام دیگه خودم به کمک شما ها خودم و خلاص کنم از این زنجیر .
اولی جواب ani عزیز هست .
دومی جواب پست پیدا جان.
ببخشید طولانی شد









علاقه مندی ها (Bookmarks)