خیلی دوست دارم زمانی خودم را در لیست آدمهای خوشبخت ببینم هنوز که نشده-با اصرارهای همسر دور از وطن از کارم بعد 12 سال آمدم بیرون تا به زبان خوندم برسم-همه گفتند دیگه بسه کار- حالا دارم دیوانه می شم خیلی ناراحتم آمدم بیرون- نه درس می خوانم نه به کارهام می رسم همش می خوابم تا به هیجی فکر نکنم-1 ماه دیگر امتحان زبان دارم وبعد می روم ولی انگیزه ندارم-همیشه دختر فعالی بودم کارمی کردم درس می خواندم مقاله می دادم - خ
حالا خودم یک آدم بی کاروالاف می دانم باید چکار کنم- از این که به حرف همسرم گوش دادم =شیمانم- خیلی افسرده ام-همش می خوابم-کمکم کنید دوستان

احساس می کنم همه چی برام تمام شده-این جا کار خوبم از دست دادم و آن طرف هم برای من هیچی نیست تا بتوانم آن جا درس بخونم و یا در رشته همندسی کار کنم یک آدم الاف و بی کارم- این فکرها دیوانم می کند-چکار کنم