الان بعد از این همه سال می فهمم که چقدر با مادرم در موارد مختلف اختلاف نظر دارم
قطعا این اختلافات در مسائل کلان و مبنایی نیست اما با این حال چندان هم سطحی نیست ، و نمیشه اون رو صرفا اختلاف سلیقه دونست
مادر معتقده شرایط روز رو باید در همه چیز لحاظ کرد ودر مورد ازدواج از بعضی ایتم ها کلا صرف نظر کرد
در حالیکه خیلی از اونها جز اولویت های منه
به خاطر احترامی که برای نظراتش قائلم سعی میکنم خیلی باهاش بحث نکنم
اما وقتی بحث ازدواج مطرح میشه و مثلا مواردی رو معرفی میکنه که مطمئنم مناسب من نیستن دیگه نمی تونم ساکت بمونم
چند شب پیش هم دوباره بحثمون شد من خسته بودم و حوصله نداشتم برای همین بین حرف زدنمون بلند شدمو رفتم خوابیدم
خیلی ناراحت شد واقعا فکر نمیکردم اینقدر بهش بر بخوره
تا امروز جز سلام و احوالپرسی و حرفای عادی دیگه با هم بحثی نداشتیم
نمی خواستم ناراحتش کنم ولی شرایط روحی خوبی ندارم اصلا موقعیتم رو درک نمیکنه
چطور میتونم در مورد معیارهایی که برای ازدواج دارم باهاش به توافق برسم ؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)