به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 44

Threaded View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 19 اردیبهشت 92 [ 17:11]
    تاریخ عضویت
    1390-7-17
    نوشته ها
    195
    امتیاز
    1,939
    سطح
    26
    Points: 1,939, Level: 26
    Level completed: 39%, Points required for next Level: 61
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class1000 Experience Points
    تشکرها
    472

    تشکرشده 475 در 135 پست

    Rep Power
    0
    Array

    بیکاری و عدم اعتماد به نفس همسرم (زندگی قصد سازش با من رو نداره)

    سلام عرض میکنم خدمت همه شما دوستان
    چند روزه خواننده خاموش سایت هستم تا اینکه دیدم توی سایت خانمی به نام لیلا راهکارهای خیلی خوبی ارائه شده چنتا از اونها رو انجام دادم و تصمیم گرفتم مشکلم رو مطرح کنم و کمک بگیرم
    1 سال و 7 ماه هستش که ازدواج کردم با فردی که خیلی همدیگرو دوست داشتیم و همسرم رشته تحصیلیشون روانشناسی خانواده است !!!!!!
    خلاصه اول ازدواج خیلی خوب بود و مشکل جدی نداشتیم به جز عدم مهارت زندگی مشترک که به مرور و تلاش هردومون در حال رسیدم به نتایج خوبی بود
    نمیدونم دقیقا از کی این طوفان شروع شد مثل آدمی هستم که بی هوا از پشت سر زدنش و الان هاج و واج داره به اطرافش نگاه میکنه
    داستان اینطوری شروع شد : آذر ماه پارسال به علت مشکلاتی که همسرم توی کارش واسش پیش اومد باهم تصمیم گرفتیم که شغلش رو عوض کنه( یک تصمیم صد در صد غلط) و ایشون قبل از اینکه کار جدید پیدا کنند از کار قبلی استعفا دادن... عملکرد همسرم خیلی ضعیف بود تا چنذین هفته اصلا دنبال کار نمیرفت و میگفت ذهنم بهم ریخته است و بلاخره بعد از 3 ماه با تلاشهای من کار پیدا کرد .1 ماه از سر کار رفتنش میگذشت که اتفاق جدید افتاد
    ظاهراچندین ماه پیش یکی از هم دانشگاهی های سابق همسرم (خانم) بهش زنگ میزنه و ازش میخواهد که یک سری متون از پایان نامه همسرم رو قرض بگیره.متون اماده نبودن و یک مدتی طول میکشیده تا اماده بشه
    همسر من بهش نگفته بوده ازدواج کرده چون یک وقتی تو دانشگاه به این خانم پیشنهاد دوستی داده بوده و این خانم نه گفته البته طبق ادعای همسرم یک نه گفتن ساده نبوده ظاهرا تو دانشگاه اون خانم شایعه کرده بود که ایشون دست از سر من بر نمیداره و خلاصه شوهر منو ضایع کرده بوده.به همین علت همسر من از روی بچگی تصمیم میگیره تلافی کنه پس میگه وابسته اش میکنم و بعد ازش جدا میشم
    (یک تصمیم احمقانه که چوبشو بدجوری خورد)
    اینکه توی این مدت که من خبر نداشتم رابطه در چه حد بوده نمیدونم اما شوهرم قسم میخوره که هیچی نبوده جز تلفن اونم خوده دختره زنگ میزده
    شروع این اتفاق توی دوره بیکاری همسرم بوده.
    این خانم کسی رو واسه ازدواج پیدا میکنه و به همسرم نمیگه چون فکر میکرده شوهر من اونو میخواهد و واسه خود شیرینی جلوی خواستگار جدید یک بار که همسرم بهش زنگ میزنه که بیا و مقالات رو بگیر شماره همسرم و محل کار و تمام مشخصات رو به آقا میده ومیگه مزاحمه و دست از سر من بر نمیداره
    سرتون رو درد نیارم همسر من رو 2 ساعت بازداشت میکنن
    شوهر من دیگه سر کار نمیره از طرفی من تصورم این بود که بهم خیانت شده و میخواستم جدا شم از طرفی همسرم نگران بوده که تو محل کار جدیدش واسش آبروریزی درست بشه و از طرفی میخواست حق این دختره رو بزاره کف دستش
    شوهر من تا مرز دیوانگی رفت و برگشت
    فکر میکرد اینها برنامه از پیش تعیین شده بوده که زندگیمونو خراب کنن
    فکرمیکرد تو خونه شنود کار گذاشتن
    فکر میکرد من هم با اونها همدستم
    وای که 4 ماه چی بر هر دومون گذشت
    4 بار از دختره شکایت کرد و کشوندش دادگاه
    ولی آخرش مادر دختره زنگ زدو با گریه و زاری گفت که تمومش کنیم
    حالا تموم شده ذهنش آرومتر شده اما بیکاره
    انگیزه نداره.میگه اعتماد به نفسمو از دست دادم میگه احساس میکنم ناتوانم
    حتی از خونه بیرون نمیره که یک هوایی بخوره
    مشکلات مالی هم داره فشار میاره
    خیلی باهاش حرف زدم میگه تو اینقدر نگو برو سر کار من بیشتر بهم میریزم
    اما من از آینده میترسم و نمیدونم چی میشه
    حالا به من بگید در مقابل این شوهر منفعل و بی انگیزه چطور رفتار کنم؟
    چجوری خودمو قوی کنم ؟چون یک وقتایی فکر میکنم واقعا بهم خیانت شده
    ترو خدا راهنماییم کنید

    فراموش کردم بگم که من خودم کارمندم و فعلا حقوق من هستش
    چیزی که ازارم میده اینه که تو این مدت 1 سال و 7 ماه نصفشو شوهرم بیکار بوده
    احساس میکنم تکیه گاه خوبی نیست
    و از پس زندگی بر نمیاد در صرتیکه وقت یکه شاغل بود اینقدر تلاش میکرد که بعضی وقتها مجبورش میکردم مرخصی بگیره تا مریض نشه

  2. کاربر روبرو از پست مفید yekta_b تشکرکرده است .

    yekta_b (یکشنبه 17 مهر 90)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. بی اعتمادی به شوهر
    توسط sayeh_m در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: سه شنبه 30 آبان 91, 11:47
  2. چه طور دوباره اعتماد کنم؟
    توسط a.a در انجمن تعدد زوجات، چند همسری، صیغه موقت
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: یکشنبه 07 آبان 91, 14:43
  3. چگونه به همسرتان اعتماد کنید
    توسط eghlima در انجمن شوهران و زنان از یکدیگر چه انتظاراتی دارند
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه 31 تیر 91, 13:58
  4. بي اعتمادي و بدبيني نسبت به ديگران (شناخت، اعتماد)
    توسط parse در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 14
    آخرين نوشته: پنجشنبه 29 مهر 89, 19:16

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 17:58 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.