[size=medium]سلام دوستان
هلیا هستم متولد 65
به مدت یه ساله با یه پسری اشنا شدم
اولا احساسی بهش نداشتم . تا یه مدت که گذشت حس کردم که دوسش دارم اما بروزش ندادم تا اینکه ازم خواستگاری کرد ولی اولش گفت ممکنه خونوادم قبول نکنن چون من 6 ماه ازش بزرگترم
همین اتفاق هم افتاد
با خونوادش حرف زد ولی بی فایده بود
یه مدت فقط جرو بحث داشت ( ولی نه در حد خیلی زیاد که بشه راضی کنه خونوادشو )
ناگفته نمونه مامانش اومد منو پسندید
کارمندم
ارشد میخونم
و مهندسم
یعنی دوتامون مثل همیم ایشون هم کارمنده و ارشد میخونه و مهندسه
حالا بعد از یه مدت میگه رسیدن ما به هم محاله
ولی من این اعتقادو دارم
که اگه یکی یکیو بخواد زمین و زمانو به هم میدوزه که به هم برسن
میدونم بهونه خودشه
نمیدونم چرا پشیمون شده
میگه با هم باشیم تا وقتی ازدواج کنی بعد جدا میشیم از هم
میدونم واقعا دوسم داره
شاید واسه سرگرمی باشه
یا تنهایی
یا اینکه بهش محبت کردم نیازمنده این محبته
حالا میگه که ما تفاهم نداریم ( البته به دوستم گفته بود )
ولی اون همیشه به من میگفت ما 99 درصد با هم تفاهم داریم
من چیکار کنم ؟
جدایی ازش واقعا واسم سخته
دختر عاقل و بالغیم اما متاسفانه حرف حق رو تو این مورد دارم انکار میکنم ( یعنی مجبورم چون واقعا دوسش دارم و نمیخوام از دستش بدم )
اگه امکانش هست بگید که چیکار باید بکنم
ممنونم دوستان [/size]![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)