ایشون حتی حاضر نیستن یک کلمه هم با هام حرف بزنن یا یک دقیقه منو ببینن. من توی این 5 ماه تمام سعی خودمو کردم که حساسیت هامو کم کنم چون مشکل اصلی ما حساس بودن من روی زفتارهای ایشون خصوصا در مورد خانوادشون بوده. خیلی مطالعه کردم تقریبا روزی 3-4 ساعت تو نت می گردم و در مورد زندگی مشترک مطلب می خونم مشکلم اینه که ایشون بهم فرصت دوباره ای نمی دن ازشون خواستم چند ماه با هم ارتباط داشته باشیم تا تغییر رفتارام رو ببینه. ولی اصلا قبول نمی کنه. مستقیم هم حرفی از طلاق نمی زنه میگه من اینجوری راحتم که باهات ارتباطی نداشته باشم. اون یه بارم که تو خیابون حالم بد شده و داد زدم رو همش میزنه تو سرم که تو یا مریضی یا تمارض میکنی، میگه وقتی بهت نه میگم و جلوت مقاومت میکنم اونجوری میشه. درحالیکه عاملی که باعث عصبانیت بیش از حد من و غیرقابل کنترل شدنم شده بود این بود که من وقتی رفتم شهر محل کار ایشون تا مثلا از دلشون در بیارم (4 روز بود که باهان تماسی نداشت اون موقع) ، ایشون همش می خواست منو از سرش باز کنه و دور از چشم من با پدرش تماس گرفت و اونم به پدر من زنگ زده بود که بیاین دخترتونو ببرین چی از جون پسر من می خواد! منم وقتی بابام بهم زنگ زد و گفت که پدرشوهرم باهاش تماس گرفته واقعا دیونه شدم. میگه من وقتی گفتم باهات حرف نمی زنم تو باید راهتو می کشیدی و می رفتی. همش می گه من اونقدر خوب بودم که تو ازم سواستفاده کردی و حرف خودتو به کرسی نشوندی. ولی من هنوزم میخوام باهاش زندگی کنم.







علاقه مندی ها (Bookmarks)