باسلام
بنده سوالی داشتم که با توجه به سردرگمی شدید،تقاضا دارم درصورت امکان به آن پاسخ دهید.
مدت شش سال است که ازدواج کرده ام؛ من و همسرم در دانشگاه آشنا شدیم همسرم را دوست داشتم و در اوایل ازدواجمان رابطه ای کاملا عاشقانه داشتیم ولی هرچه زمان بیشتری را با هم گذراندیم روابطمان سرد و بی رنگ شد.همسرم کاملا به من وابسته شده بود و اسم این وابستگی را عشق می گذاشت و همیشه اسم جدایی که می آمد احساس گناه مرت با گریه ها و معذرت خواهی های به جا و نا به جایش بیدار می کرد.
از جزئیات می گذرم ولی نوع رفتار همسرم باعث انزوای ما شده بود تا جایی که شمار دوستان و اقوامی که با آنان رفت و آمد داشتیم به حداقل رسید و حتی اگر تلاش های من نمی بود خانواده همسرم نیز یادی از ما نمی کردند.
اوایل خیلی کمکش می کردم و جای خالی همه را برایش پر می کردم و البته این اشتباه بزرگی بود و باعث شد ایشان بسیار به لحاظ روحی به من وابسته شوند و تصور دنیای بدون من برایشان محال شود.
از آن جایی که ازدواج ما بدون رضایت قلبی خانواده ها و صرفا بر اساس خواست و اصرارمان شکل گرفت، ترس از سرزنش شدن هیچ وقت نگذاشت مشکلات زند گی ام را با کسی درمیان بگذارم.
اصلا به جدایی فکر نمی کردم و فکر می کردم که توان این را خواهم داشت که از پس مشکلاتم بربیایم ولی نتوانستم و پیله زندگی ما هر روز تنگ و تنگ تر شد.این را هم اضافه کنم که خود خانواده همسرم او را مقصر اصلی می دانستند و مشاوره های مختلفی را پیشنهاد دادند که فقط اثری نهایتا یک ماهه بر نوع رفتارهای ایشان داشت و آن ها را هم ناامید می کرد.
نوع رفتار درون گرایانه من باعث شده بود که دیگران از زندگی و مشکلات من خبری نداشته باشند چون من اعتقاد راسخ دارم که باید کسی را شریک دردهایت کرد که همراه شادی هایت هم باشد.
بهانه های زیادی برای جدایی داشتم؛روابط زناشویی مان به دلیل ارتباط خارج از عرف همسرم(قبل از ازدواج) هیچ گاه به سامان نبود و برایم زجرآور و بر اساس وظیفه شده بود.چیزی که هیچ کس از آن خبر نداشت.
مجموع خلاهای زندگی ام باعث شد که علی رغم میل باطنی،به دنبال پر کردن خلاهای عاطفی ام در خارج از خانه باشم.من معلمم و به لحاظ اجتماعی فعال و گرم هستم.
با خانمی آشنا شدم و دیری نگذشت که احساس کردم بهترین لحظات عمر سی ساله ام همین دقایقی بوده و هست که با این خانم سپری کرده ام.این جا بود که برای اولین بار به طور جدی به طلاق فکرکردم و حق خودم را از زندگی خواستم.اما با وجود این که همه اطرافیانم حق را به من می دادند باز هم از من انتظار داشتند که صبر کنم و زندگی ام را بسازم ولی نتوانستم و اتفاق بد دیگر باردار شدن همسرم بود.
پسرم به دنیا آمد و الان دو ساله است ولی او هم نتوانست باعث شود که احساس خوشبختی بکنم.
همسرم همچنان به دلیل وابستگی شدیدی که به من دارد حاضر به جدایی نیست ولی من دیگر انرژی و توانی برای ادامه ندارم.
حضور آن خانم در زندگی من فقط مرا برای اجرای تصمیمم مصمم کرد وگرنه معلوم نیست که شرایط ازدواجم با ایشان فراهم شود.
هوسباز نبوده و نیستم فقط حس می کنم برای رهایی ازین خفگی چند ساله نیاز به همراهی یک نفر داشتم…
حالا می خواهم کسی کمکم کند و راهکاری ارایه دهد که من بتوانم راحت تر با دغدغه های ذهنی و وجدانی خودم کنار بیایم.احساس عذاب وجدان بعد از جدایی مرا دچار تردید کرده ولی از طرفی حتی یک سلول تنم راضی به ادامه این زندگی مرگبار نیست…