سلام
خسته نباشيد.
دختري هستم 27 ساله. در خوانواده متوسطي بزرگ شدم ولي مشكلاتي از جمله دعواي دائمي در خانواده داشتيم كه تاثيرات بدي در روحيه ام داشته. بسيار بي اعتماد به نفس و زود رنج هستم. در ارتباط با افراد بسيار ضعيفم و دوستان كمي دارم كه همانها هم هيچيك دوست واقعي نيستند براي همين خيلي احساس تنهايي مي كنم. بخصوص حالا كه سنم بالاتر رفته و پدرم را از دست داده ام و با مادرم تنها زندگي مي كنم و همه دوستان و خواهر و برادرهايم زندگي و فرزندان خود را دارند و كسي سراغي از من نمي گيرد از خودم و زندگي ام بسيار متنفر هستم. به هر فعاليت جديد دست زده ام تا روحيه ام خوب شود ولي چون نوع شخصيتي ام " آ" است و خيلي پر استرس و مضطرب هستم و هيچ كاري را درست انجام نمي دهم، هر فعاليت جديدي فقط به من يادآوري مي كند كه : ديدي؟ اين يكي را هم نتوانستي و بيشتر و بيشتر نااميد مي شوم . كلاسهاي موسيقي، زبان، كامپيوتر، خياطي، و خيلي چيزها را امتحان كرده ام و بعضي از آنها را از كودكي پيگيري كرده ام ولي با اين وجود در هيچ زمينه اي موفق نبوده ام.
با وجوديكه به لحاظ شغل و تحصيلي با انسانهاي زيادي مواجه مي شوم و خواستگار هم دارم ولي اصلا احساسي به آنها ندارم و متاسفانه عليرغم سعيم اصلا نمي توانم وقتي كسي را دوست ندارم حتي براي چند لحظه اداي دوستي با او را در بياورم. بيشتر از اينكه برايم لذت بخش باشد آزار دهنده است. در طول زندگي ام فقط دو بار به كسي علاقه مند شدم كه هر دو بار بعد از مدتي فرد مقابل فراموشم كرد و احساسم تبديل شده به يك عشق يك طرفه كه متاسفانه از جانب من بسيار عميق بود طوري كه ضربه خيلي خيلي سختي به من وارد كرده. چون من كه در هيچ زمينه اي از زندگي موفق نيستم خيلي دل به رابطه ام مي بندم. و چون به ندرت دل مي بندم خيلي شديد وابسته مي شوم طوري كه زندگي ام مي شود عشقم. ولي بايد اعتراف كنم من دركشان مي كردم كه هيچكدامشان زندگي اش را با شريك شدن با من خراب نمي كرد چون من هم جاي آنها بودم كسي مثل خودم را اصلا دوست نداشتم. از زندگي و خودم بيزار هستم. تمام كساني كه مي شناسم از سالها پيش با پسرها رابطه دوستانه داشتند ولي من با اينكه ظاهر نسبتا خوبي دارم بسيار تنها هستم و دوست دارم بتوانم با فردي كه دوستش دارم ارتباط پيدا كنم. سالهاي سال است كه دارم روي خودم كار مي كنم كه فردي متفاوت و دوست داشتني باشم ولي هميشه همان آدم قبلي هستم. شايد تفاوتهاي جزئي كرده باشم ولي در اصل همان موجودي هستم كه بودم. ديگر حتي از عوض كردن خودم هم پشيمان شده ام دليلش هم اين است كه هميشه به خوش قلبي و سادگي و مهرباني معروف بوده ام و مشكل رفتاري ندارم. پس چرا بايد خودم را عوض كنم؟ اصلا چرا كسي اخلاقم را دوست ندارد؟
گرچه بايد بگويم حالا ديگر آن طور نيستم. من كه هميشه از موفقيت هاي ديگران قلبا خوشحال مي شدم و هميشه در طول زندگي ام براي همه فداكاري مي كردم و به اين معروف هستم كه هميشه به همه كمك كرده ام مدتي است ديگر خودم را آدمي بي روح و دل مرده و گاهي انتقام جو مي يابم. حالا هربار كه خبر موفقيت كسي را مي شنوم سخت اندوهگين مي شوم و تازه يادم مي افتد كه چقدر همه موفق و خوشبختند و چقدر زندگي شان را دوست دارند و چقدر خانواده و دوستان خوبي دارند ولي من كاملا برعكس. گاهي به خودم مي گويم بهتر است دل براي كسي نسوزانم همه خودشان بلدند خوشبخت شوند. فقط منم كه بي عرضه ام.
تا به خاطر دارم از كودكي تا به حال بزرگترين آرزويم مرگ بوده وهست. و گرچه جرات خودكشي را ندارم ولي براي مرگ روزشماري مي كنم. هر شب دعايم اين است. بيست و هفت سال است. تنها دوران هاي خوش زندگي ام زمان هاي كوتاهي بوده كه عاشق بودم وهنوز نمي دانستم طرف مقابلم برايم هيچ ارزشي قائل نيست. اگر يك نفر بود كه من دوستش داشتم و او هم مرا دوست مي داشت به خاطرش تمام مشكلات را تحمل مي كردم ولي افسوس كه دنياي من كاملا يك جور ديگر است. آدمهايي كه مي شناسم و برايم با ديوار فرقي ندارند خواستگارم مي شوند و آنهايي كه دوستشان دارم مي روند. ديگر از تجربه جديد هم خسته شده ام. فقط آرزويم مرگ است. مي خواهم بدانم كه تا چه حد غير عادي هستم و آيا به نظرتان اين طرز فكر من يك بيماري است؟ گرچه باور نمي كنم علاجي داشته باشم و اين را به اين دليل مي گويم كه هميشه تلاش كرده ام هيچگاه در زندگي ام آرام ننشسته ام و تلاش كرده ام خوشبخت باشم ولي حدود سي سال زحمت بي نتيجه كافي است كه به من بگويد نمي شود.








علاقه مندی ها (Bookmarks)