مادر من هرسال تابستون با دوستاش که تقریبا اکثرشون همکارش محسوب میشن یه سفر دو هفته ای به یکی از شهرهای داخلی یا اگه خیلی خوشحال باشن یه کشور دیگه میرن
تا هفت هشت سال پیش که من یه خرده بدبخت تر بودم باهاشون میرفتم و میفتادم دنبالشون اینور اونور
دیگه لازم نیست توضیح بدم چه حسی بهت دست میده وقتی مثل یه برده باید پشت سر چند تا خانم راه بری و احیانا بارو بندیلاشون رو جابه جا کنی
به همین خاطر خیلی وقته که بدون حضور من این سفر صورت میگیره
از قضا مادر دختری هم که بهش علاقمند بودم و بهم جواب رد داد ، دبیره و با یه سری از دوستان مادرم همکاره ، مادرم هم ازش دعوت کرده در این سفر خانومانه شرکت کنه!
حالا اینا به من ربطی نداره
داستان از اینجا شروع میشه که مادر میگه منم باید باهاشون برم
و تعبیر همیشگی مادر که میگه همیشه از اونجایی که فکرشو نمیکنی گشایش صورت میگیره
اما حقیقت اینه که من نه وقتشو دارم نه حوصلشو
پایان نامه ام رو هواست ،این مدت اصلا تمرکز نداشتم و هیچ کاری نکردم ، زمان زیادی هم برای ارائه اش نمونده
تو سفر هم که دسترسی به اینترنت ندارم و بعد از دو هفته که از سفر برگردم عملا مثل یه چوپانم که از پشت کوه برگشته !!
ضمن اینکه مرا با مادر ریحان چکار ؟؟؟!!!!
اون پدرش بود که پدرمو دراورد
حالا حتما دائم باید وسایل مادرشو جابجا کنم و چابلوسی بکنم بلکه گشایش . . .
اصلا حس سفر ندارم
اعصاب صدای زیر زنونه اونم بالای پنجاه سال وقتی همهمه میکنن شلوغ میکنن یه ریز حرف میزنن . . . وای نه خدای من !!!!
چیکار کنم برم ؟؟
اصلا فایده ای داره ؟ما صحبتامون رو کردیم !








علاقه مندی ها (Bookmarks)