samins عزیز به نظر من ایشون بایدبره پیش یک روانپزشک نه یک روانشناس یا مشاور اما با همه این کارها مخالفه. زمانی که اوضاع خوبه ازش خواهش کردم بره التماسش کردم اما غرور بیش از اندازش نمیذاره.
یثنا جان میشه بهمون بگی شما همیشه توی آرزوهات زندگیت رو چه جوری تصور می کردی؟
و اینکه زندگی الانت چه جوریه؟
خانم دل عزیز من همیشه دوست داشتم صداقت پایه زندگیمون باشه اصلا من و تو نداشته باشیم و قبل از هرچیزی با هم مثله دو تا دوست باشیم.شوهرم به علایقم احترام بذاره نه اینکه هر توقعی داشته باشم پرتوقعیه!!!همیشه فکر میکنه من خودم بالا میگیریم و اونو خورد میکنم.بارها و بارها براش توضیح دادم که اگه این طوری بود من انقدر بهت محبت نمیکردم .قسم خوردم که این منظورو ندارم.ازش خواهش کردم خوش بین باشه اما فایده ای نداره. وقتی برداشت بدی داره قبل از قضاوت ازم بپرسه.
تا حالا بارها و بارها بهم دروغ گفته. از خونه فراریه.حتی روز جمعه دوست داره تنهایی بره قدم بزنه.بهم میگه بهم نچسب!!!!!
اصولا اون موارد خیلی خیلی کوچیک که منجر به دعواهای بزرگ میشه رو میشه؛ یه مورد مثال با جزئیات دقیق برامون بنویسی؟!
1.چرا من دیر کردم اصلا نگرانم نشدی؟ توقع داشتم یه زنگ بهم میزدی.
2.صبح میخواستم از خواب بیدارش کنم رفتم کنارش نشستم چند بار با مهربونیو ملایمت صداش زدم رفتم باز برگشتم و باز دوباره تا بالاخره حوصلم سر رفت تا اخرش بیدار شد بعد به شوخی گفتم پاشو دیگه هزار تا کار داریم حتما باید گوشتو بگیرم که پاشی و گوششو خیلی اروم گرفتم.
3.از ماشین که پیاده شدم کیفمو رو صندلی راننده گذاشتم وقتی برگشتیم شروع کرد.
4.تمام حقوقمو ریختم واسه وامش تو حساب اون.میدونست حتی هزار تومن واسه خودم کنار نذاشتم. به بهانه های مختلف فهمید اما دریغ از یک هزار تومنی که بهم بده. بهش گله کردم
سابینای عزیزم تا نصف شب ورقه های دانش آموزاشو تصحیح میکنه با نرم افزارهای مختلف کار میکنه
از هر چیز کوچیکی بدترین برداشتو میکنه و بعد کشش میده. عصبانی میشه یک جوری رانندگی میکنه هزار بار دوست دارم بمیرم کلماتو معنی میکنه و خیلی بزرگش میکنه.
اگه من ردشو بگیرم و واسش توضیح بدم و بخوام تموم کنه کم کم تبدیل به دعوای بدنی میشه و اگه منم قهر کنم و واسش غذا درست نکنم و بی اعتنا باشم چند روزی طول میکشه و بعد یک جای دیگه به یک بهانه دیگه آخرش دعواشو میکنه انگار نذر داره.
من این مشکل دارم که طاقت قهر کسی را ندارم. دوست ندارم کسی ازم ناراحت باشه و دلم میخواد برخورد بدی با هیچ کس نداشته باشم.برعکس شوهرم که هیچ وقت واسه من دلیل کارهاشو توضیح نمیده و فقط به من توهین میکنه.











فقط ازش خواستم نیم ساعت خودشو مشغول کنه یا به من کمک کنه تا غذا درست کردنم تموم شه و بعد بریم. دو دقیقه نشسته بود که گفت تو داری بهانه میاری و در به هم زد و تنهایی رفت تا ساعت دو نیومد.
حالم بهم میخورد ازش.تا آخرش داد زدم گفتم مگه من دارم چی میگم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
علاقه مندی ها (Bookmarks)