
نوشته اصلی توسط
komakamkonid
[/align]من 21 سالمه و 1 سال و نیمه با دختری هستم(صحرا) / پدرم در المان کار میکنه و هیچ کاری در ایران نداره / قرار بود از دانشگاه المان پذیرش بگیرم و برم ولی صحرا خیلی ناراحت بود و بی تابی میکرد /خیلی خیلی دختر حساسیه /منم نتونستم تحمل کنم و بهش گفتم به دروغ که نمیرم بخاطر تو / همینطور به دروغام اضافه شد / که باهات ازدواج میکنم و با هم میریم المان و... / رابطه ای با هم داشتیم که بکارتش رو از دست داد / الانم باهمیم / المان به من پذیزش نداده ولی دارم قاچاق میرم /خیلی دوسش دارم /باور کنید /ولی مجبورم /تو ایران هیچ اینده ای ندارم / هیچ چی ندارم/ ولی به هم خیلی عادت کردیم و همو دوست داریم /نمیدونم چیکار کنم /بهش خیلی امید دادم /خیلی/اونم خیلی حساسه /میترسم / تا امروز میخواستم تا روزی که برم هیچ چی بهش نگم ولی نضرهاتونو خوندم / خودمم میدونستم که خیلی نا مردیه / چیکار کنم /دارم دیوونه میشم ........................گیر کردم
همینطور هر روز همو میبینیم و همینطور هر روز دنبال کار رفتنمم / هیچ حرکتی نمیتونم بکنم
علاقه مندی ها (Bookmarks)