مشکلات زن و شوهرها را که می بینم می گم خوش به حالشون. اقلا با یه نفر مشکل دارند. من با یه عالمه آدم مشکل دارم. مشکلی که قابل مشاوره رفتن نیست. با مشاوره نمی شه روی 12-10 نفر آدم کار کرد که ... این مشکل شاید با همفکری حل بشه. شما راه حل بدید شاید بشه کاری کرد.
یه خانواده ی پرجمعیت دارم. دوازده سال پیش بخاطر مشکلی که خانم برادرم داشت دو سال با ما زندگی می کردند. خونه ی خودشون نزدیک ما بود، اما خب به علت بیماری خانمشون مجبور شدند که در را ببندند و بیایند خانه ی ما. به هر حال خانواده و دوستی برای همین روزهاست. روزهای سختی که اونها می گذروندند. ایشون بهبود پیدا کردند و رفتند سر زندگیشون. بچه شان هم دیگه دوساله شده بود.
خواهرم می رفت دانشگاه و خانواده ی همسرش مخالف بودند و مامانم برای این که بتونه اونها را راضی نگه داره و خواهرم بتونه درسش را بخونه و به زندگیش هم برسه دو سه سالی هم وقت و بی وقت بچه ی اون را نگاه داشتیم ( هر وقت کلاس داشت که می شه حداقل هفته ای سه چهار روز ) تا اون بچه هم بزرگ شد و مامانش هم فارغ التحصیل شد.
خواهر بعدیم باردار بود که خواهر کوچیکم اعلام کرد که مامان ما دیگه نمی تونیم بچه داری کنیم. خواهش می کنم این یکی را دیگه قبول نکن. اما مادر من اصلا اهل حرف گوش کردن و واقعیت را دیدن نیست. بچه ی بعدی آمد و الان به سلامتی کلاس اول است. در این فاصله دو تا بچه ی قبلی هم صاحب دو تا برادر تپل مپل خوشگل شدند که علاوه بر خدمات ثابت به این دختر کلاس اولی، خدمات موقت هم به اون دو تا آقا پسر گل داشتیم ...
از سرکار خسته و داغون می آیی خونه که یه دوش بگیری، یه لیوان چای بخوری، یه دقیقه چشماتو ببندی و ... یکی از سرو کولت می ره بالا، اون یکی داره گریه می کنه که مامانش اومده دنبالش و نمی خواد بره و ... مامان غذا درست نکرده چون از بچه داری نرسیده ... اگه بخوام از مصیبت هاش بگم تا فردا هم تمام نمی شه. تو این روزگار و با این ترافیک و هوای آلوده و فشار زندگی و دردسرهاش شما فکر کنید که ما 5 تا بچه ی دو تا دوازده ساله داریم. وقت و بی وقت، صبح و شب، بی برنامه و .... دایم یکی داره می ره یکی می آد. شغلشون هم ثابت و مشخص نیست و شیفتی است یعنی شما فکر کنید من دختر مجرد بچه ی 4 ماهه ( اون موقع مرخصی ها 4 ماه بود فکر کنم ) را شب تا صبح باید نگه می داشتم. بچه ای که شیر مادر می خورد و تا صبح گریه و نق تا مامانش بیاد ... نه یک شب و دوشب ... همیشه ....
با اینکه امکان تحصیل در بهترین دانشگاه تهران را داشتم فرار کردم. فرار کردم شهرستان تا یه نفس بکشم. حالم از هر چی بچه است به هم می خوره. هزار دفعه با مامان بابام صحبت کردم که تو رو خدا آرامش و زندگی ما را هم درنظر بگیرید. اینها که رفتند خودشون می دونند و زندگیشون. اینجا خونه ی ماست. نه هتل، نه کاروانسرا، نه مهد کودک ...
متاسفانه راه به جایی نبردم. خیلی خیلی خسته ام.
اما مشکل الان من. این داستان هنوز ادامه دارد. هنوز هم خانه ی ما دقیقا مثل یک هتل دایم یکی داره می ره یکی می آد. یه بچه گریه می کنه که نمی خوام برم. اون دوتای دیگه افتادن به هم و دارن از در و دیوار می رن بالا. یکی دیگه صدای کارتون دیدنش خونه را تو سر گرفته و تو خسته و مات که خدایا جای من کجای این خونه است؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دو تا خواهر مجردم دارن تو این شرایط زندگی می کنند. خیلی دلم براشون می سوزه. چون بینهایت عصبی و خسته هستند. با کوچکترین حرفی عصبی می شوند و به هم گیر می دهند. چون تو خونه آرامش ندارند. من امروز یک ای میل به خواهر برادرهای متاهلم و همسرانشان فرستادم. گفتم که لطفا دیگه هیچ بچه ای را حتی برای یک ساعت خونه ما نذارید. گفتم که دیگه بی دعوت خونه ما نیایید. گفتم که ملاحظه زندگی اون دو تا دختر را بکنید. گناه نکرده اند که مجردند و تو اون خونه.
بارها بهشون گفتیم که نیایید ولی اصلا انگار نه انگار. صدای زنگ می آد. در را باز می کنی و می بینی یه بچه داره از پله می آد بالا. بهش می گم مامانت؟ می گه رفت. من به بچه چی بگم؟ بچه را از لای در می کنند تو و می رن تا شب، عصر هر وقت شد می آیند شامشان را می خورند و بعد بچه را می برند.
شما بگید دیگه چه مدلی بگم؟
من فرار کردم . اما اون دوتا چی؟ می دونم الان انتظار داشتید داستان یک دختر خیابانی را بخوانید. ببخشید که خلاف انتظارتان بود. اما خواهش می کنم حتی اگر شده یک خط برام بنویسید. شاید از جوابهای شما به یه جایی برسم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)