به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 19 , از مجموع 19
  1. #11
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 14 اسفند 90 [ 23:46]
    تاریخ عضویت
    1387-7-21
    نوشته ها
    1,027
    امتیاز
    8,463
    سطح
    62
    Points: 8,463, Level: 62
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 287
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    4,165

    تشکرشده 4,222 در 1,018 پست

    Rep Power
    121
    Array

    RE: چه جوری میتونم آرومش کنم؟

    سلام دل عزیز

    خدا پدرشوهرتون رو رحمت کنه

    یه سوال :الان دقیقا مشکل شما چیه؟
    ناراحتی همسرتان؟

    کنار نیومدن همسرتان با مساله فوت پدر؟

    اومدن مادرشوهرت پیش شما برای زندگی؟

  2. #12
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array

    RE: چه جوری میتونم آرومش کنم؟

    راستش مشکل من هر سه تا مساله ست!
    1. همسرم احساس می کنم که داره به خودش تلقین می کنه که نباید هیچ وقت پدرش و اون صحنه ای رو که دیده رو فراموش کنه؛ بنابراین بی تابی ها و بی قراریهاش آزارم میده!
    2. خودم و تمام آرزوهایی که داشتم و حالا باید یه جورایی همه رو فراموش کنم و به یه زندگی سه نفره فکر کنم؛ و همین طور بی توجهی هایی که همسرم توی این مدت نسبت به من داره!

    راستش شاید من هم به اون مساله ی رهایی و عاشق خود همسرم بودن باید فکر کنم؛ نه عاشق عشقش بودن!
    نمی دونم خیلی داغونم!

  3. #13
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    یکشنبه 18 مرداد 94 [ 14:38]
    تاریخ عضویت
    1387-6-12
    محل سکونت
    همدردی
    نوشته ها
    2,297
    امتیاز
    31,060
    سطح
    100
    Points: 31,060, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    11,614

    تشکرشده 12,544 در 2,270 پست

    Rep Power
    258
    Array

    RE: چه جوری میتونم آرومش کنم؟

    نقل قول نوشته اصلی توسط del
    نمی دونم چه کار باید بکنم! احساس می کنم خسته شدم؛ خسته شدم بس که نازش رو کشیدم و ازش بی توجهی دیدم. فکر می کنم دیگه نمی تونم بی توجهیهاش رو تحمل کنم و ازش خواستم که بهم توجه کنه!
    گفت دست بردار از این رفتارهای بچه گانه توی این شرایط! من اصلا حال خودم رو نمی فهمم چه برسه به حال تو! اصلا خستگیهام رو درک نمی کنه و بهم میگه که می خوای بکن؛ می خوای نکن! اصلا هر کاری که دوست داری رو انجام بده! می خوای برو؛ می خوای بمون! تنهام بذار!
    امروز بعد از مدتها اون قدر سرم داد زد که فکرش رو هم نمی کردم؛ داد می زد که بابام مرده! درکم کن! بفهم که بابام جلوی چشمام جون داده؛ اون قدر داد و بیداد می کرد که نتونستم تحمل کنم و من هم داد زدم.
    ...لطفا راهنماییم کنید!
    دل عزیز
    سلام و متاسفم از رخدادهای این چند روزه.
    یادتون باشه قرار شد برا اینکه بتونید همسرتون رو آروم کنید ، بایستی خودتون آروم باشید. این بهترین کار بوده و هست. اینکه شما داد زدید یعنی اینکه شما آروم نیستید.
    اما برگردیم به شروع این قصه :
    چی شد که بهتون گفت "گفت دست بردار از این رفتارهای بچه گانه توی این شرایط""
    شما چی گفتید؟؟


    البته اینو هم بگم ، ما مجاز نیستیم بخاطر ناراحتیها و استرسهای خودمون زندگی رو به نزدیکامون تلخ کنیم (اشاره به رفتارهای قابل تشخیص همسرتون تو این برهه ) ،

    یه جمله قصار هست مردان بزرگ به خودشون سخت میگیرن ، مردان کوچک به بقیه.

    به همسرت از روی خیرخواهی بگو خوبه برا تغییر روحیه مادر تون ، مثلا اونو ببریم شام رستوران ...، یا ببریمش پارک ، خلاصه پیشنهاد یه برنامه تفریحی رو بذار . (البته چند روز دیگه این پیشنهاد رو بده) ، با دو هدف یکی همون تغییر روحیه عزا دیده ، دوم اینکه کلا از این پیله تنیده به دور خودشون بیرون بیان و همسرتون زودتر فعالیتهای عادیشو از سر بگیره.

    فعلا به تغییر مکان فکر نکن. هرچی بیشتر به این قضیه فکر کنی بیشتر ذهنیت سازی میکنی و....
    بعد از چهلم پدر شوهرتون مقدمات نشستی رو با بقیه برادران و خواهران همسرت تدارک ببین (اجرا با همسرتون باشه) که با همفکری همدیگه بتونید تنهائی مادر همسرتون رو پر کنید.
    شاید نتیجه اون جلسه این باشه که دخترشون بجای شما تو طبقه این خونه مستقر بشه.

    سعی کنیم از محدودیتها و تهدیدها برا خودمون فرصت بسازیم
    .




  4. 5 کاربر از پست مفید baby تشکرکرده اند .

    baby (شنبه 20 فروردین 90)

  5. #14
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 09 اسفند 96 [ 15:33]
    تاریخ عضویت
    1387-11-29
    نوشته ها
    1,733
    امتیاز
    22,684
    سطح
    93
    Points: 22,684, Level: 93
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 666
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکرها
    4,250

    تشکرشده 4,203 در 1,431 پست

    Rep Power
    191
    Array

    RE: چه جوری میتونم آرومش کنم؟

    سلام دوست عزيز
    كارت درست نبود...نبايد داد و بيداد ميكردي اما نتيجه اش به نظرم بد نشده...باعث شدي خودشو خالي كنه و از ناراحتي و غصه اش باهات حرف بزنه...بهش نزديك تر شو و توقعاتت رو ازش به حداقل برسون...اون حق داره كه ناراحت باشه...هر كسي هم جاي اون بود به همين حال و روز ميفتاد...صبور باش و بذار كم كم به زندگي عادي برگرده....با عجله و جيغ و داد چيزي درست نميشه...

    نقل قول نوشته اصلی توسط del
    فکر می کنم نمی تونم؛ نمی تونم بیشتر از این درکش کنم؛ نمی تونم ببینم همه ی آرزوهام داره از بین میره! من 3 سال صبر کردم و با عشق در کنار همسرم قناعت کردم که توی 6 ماه اول امسال یه خونه بگیریم و مستقل شیم؛ اما حالا حتی نمی تونم به فروش این خونه فکر هم بکنم؛ ناشکر نیستم اما خونه ی ما تقریبا منطقه ی پایین شهر میشه که از لحاظ فرهنگی سطح پایینی داره اما از لحاظ نوع دوستی و از این جور حرفها همسایه ها و مردم خوبی داره؛ توی تموم مراسمات همسایه ها شریک بودن و حتی ذره ای نمی گذارند که مادرشوهرم احساس تنهایی کنه! حتی یکیشون گفته که من چند تا دختر دارم، یکیش رو می ذارم هر شب بیاد پیشت بمونه! و مادرشوهرم مطمئنا هیچ وقت راضی نمیشه که ما این خونه رو بفروشیم؛ همسرم هم هیچ وقته دیگه حتی محاله که بخواد از مادرش جدا شه!
    نمی دونم عشق و محبتم نسبت به همسرم از یه طرف؛ آرزوها و آمالی که داشتم از یه طرف!
    نمی دونم باید چه جوری نگاه کنم که مسائل رو از اینی که هست زیباتر ببینم!
    لطفا راهنماییم کنید!

    من جاي تو بودم توي اين موقعيت حتي فكر فروش خونه و ....رو هم نميكردم چون برام گرون تموم ميشد!!!

    ميفهمم كه چه حالي داري اما بهتره به فكر همسرت هم باشي كه زپدرش رو از دست داده و داغداره و در حال حاضر امور مادي و دنيوي براش هيچ ارزشي نداره...پس بهتره خودتو سبك نكني و به هيچ وجه تا ارووم تر شدنش راجع به برنامه هاي زندگي و خونه و ...حرفي نزني...مادرش هم الان ناراحته و نميتونه علاوه بر داغ همسرش غم جدا شدن پسرش رو (حتي دو كوچه بالاتر و....)تحمل كنه....سعي كن عاقلانه قدم برداري تا هر چي رشتي پنبه نشه....اين اتفاق يه امتحان بزرگ براي صبر و تحمل خودته كه ببيني ميتوني يه سال ديگه هم اين خونه و اين مدل زندگي رو تحمل كني يا نه...


    در كل به نظر من تا روزي كه حال همسرت بهتر بشه كنارش باش اما بهش گير نده...روي مخش نرو...مثل يه بچه باهاش رفتار كن يعني بهش محبت كن ولي توقع تشكر و محبت از اون نداشته باش...

  6. 3 کاربر از پست مفید parnian1 تشکرکرده اند .

    parnian1 (شنبه 20 فروردین 90)

  7. #15
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array

    RE: چه جوری میتونم آرومش کنم؟

    دوستان خوبم سلام
    راستش از راهنمایی هاتون ممنونم.
    با مطالعه نظراتتون و همین طور صحبتی که با آقای سنگ تراشان داشتم در این خصوص به نتایج زیر رسیدم
    1. همسر من به یک زمان 3 الی 6 ماهه احتیاج داره که خودش رو به زندگی عادی برگردونه و این زمان برای منی که این قدر دوسش دارم و عاشقشم؛ خیلی زیاده! پس باید بتونم این محبت رو بهش ثابت کنم؛ حالا چه جوری؟
    می خوام یه برنامه ریزی 24 ساعته ی دقیق داشته باشم واسه ی روزهایی که قراره سپری بشه توی زندگی مون؛ این برنامه ریزی هم نیازمنده اینه که من ساعاتی از روز رو به کارهایی که بهشون علاقه دارم بگذرونم؛ حالا من همیشه دوست داشتم که چه کارهایی رو انجام بدم بعد از اتمام درسم؟ چون توی این مورد هم سرگردان بودم و همین طور باید کاری رو انتخاب کنم که بهم انرژِی مثبت بده؛ نه اینکه انرژِیم رو ازم بگیره؛ بنابراین باز هم با مشورت با یه مشاور به این نتیجه رسیدم که میتونم تست وکسلر رو انجام بدم و اطلاعات خوبی از خودم به دست بیارم! حالا از شما می خوام که اگر در این زمینه اطلاعاتی دارید برام رو کنید و همین طور اینکه خود این تست رو از کجا می تونم تهیه کنم؟ آیا می تونم دانلود کنم؟
    2. توی تموم این مدت؛ فکر دیگه ای که خیلی آزارم میداد این بود که احساس می کردم تمام آرزوهام و قشنگی زندگیم و برنامه ریزیهام از دست رفت و من دیگه نمی تونم احساس خوشبختی کنم؟! چون فکر می کردم حالا که مسئولیت مادرشوهرم به گردن ما افتاد و همین طور اینکه ما مجبوریم و محکوم به این هستیم که تا آخر عمر با مادرشوهرم زندگی کنیم همه ی این افکار آزارم میداد و نمی ذاشت به خوبی تمام محبتم رو نصیب همسر مهربونم بکنم؛ ولی آقای سنگ تراشان برام یادآوری کرد که همه ی هستی و همه ی انسانها آرزوهایی دارن و این آرزوها می تونه با یه اتفاق کوچیک به هم بریزه؛ مثل اینکه آرزوی همسرت این بود که پدرش باشه و مثل همیشه تکیه گاهش باشه! اما با مرگ پدرش این آرزوش از بین رفت! ازم پرسید: دوست داری که هیچ وقت بیوه بشی؟ گفتم: به هیچ وجه! گفت: می تونست اون آهن روی سر شوهر تو بیافته و الان این تو بودی که بیوه بودی و همه ی آرزوهات رو باز هم یه جور دیگه ای از دست می دادی؟!
    پس ما انسانها حتی توی آروزهامون هم باید منعطف باشیم و خوشبختی خودمون رو به یه آرزو محدودش نکنیم؛ باید منعطف باشیم!
    گفتن این حرفها برام آسونه ولی دوست دارم اون قدر روشون فکر کنم که بشن ملکه ی ذهنم و امروز داشتم به این فکر می کردم که من چه آروزیه دیگه ای می تونم بکنم که باز هم امید و انگیزه و هدف بیاد توی زندگیم و احساس خوشبختی کنم؟
    بنابراین باید یه برنامه ریزی جدید بکنم برای رسیدن به لیست آروزهای جدید!

    راستش فرشته جان اگه جواب سوال اولم رو پیدا کنم؛ دیگه شما می تونید این تاپیک رو قفل کنید! چون فکر می کنم اون نتیجه ای رو که باید ازش می گرفتم رو گرفتم.

  8. کاربر روبرو از پست مفید del تشکرکرده است .

    del (یکشنبه 21 فروردین 90)

  9. #16
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 08 اردیبهشت 90 [ 17:15]
    تاریخ عضویت
    1389-12-23
    نوشته ها
    9
    امتیاز
    1,513
    سطح
    22
    Points: 1,513, Level: 22
    Level completed: 13%, Points required for next Level: 87
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    5

    تشکرشده 5 در 2 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: چه جوری میتونم آرومش کنم؟

    دوست خوبم
    من سال گذشته متاسفانه خواهرم دامادمون و دو نوگل شگفته اش(كل اعضاي خانواده ) رو طي يك حادثه رانندگي از دست دادم . يه روز بهم تلفن كردند كه خواهرت اينها تصادف كردند من هم راه افتادم از تهران به سمت مشهد تازه وسط راه بود كه فهميدم كل اعضاي خونواده از بين رفتن. اون موقع بود كه انگاري دنيا رو سرم خراب شد چه جوري بايد به پدر و مادرم و ساير برادرام خبر ميدادم كه بياييد تنها خواهرم از دنيا رفته و... و من بودم كه توي يه شهر غريب بايد تا ژاسي از شب از اين ور به اون ور ميرفتم تا شايد جنازه هه رو تحويلم بدن هيچگاه اون لحظات از جلوي چشام محو نميش و..
    بنابراين حق بده به همسرت كه دچار چنين حال و هوايي بشه
    البته من احساس ميكنم همسرت بيش از همه از رفتار خونواده ات دلگيره
    ولي صبور باش

  10. کاربر روبرو از پست مفید شيفته تشکرکرده است .

    شيفته (چهارشنبه 24 فروردین 90)

  11. #17
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 09 اسفند 96 [ 15:33]
    تاریخ عضویت
    1387-11-29
    نوشته ها
    1,733
    امتیاز
    22,684
    سطح
    93
    Points: 22,684, Level: 93
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 666
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکرها
    4,250

    تشکرشده 4,203 در 1,431 پست

    Rep Power
    191
    Array

    RE: چه جوری میتونم آرومش کنم؟

    نقل قول نوشته اصلی توسط del
    دوستان خوبم سلام
    راستش از راهنمایی هاتون ممنونم.
    با مطالعه نظراتتون و همین طور صحبتی که با آقای سنگ تراشان داشتم در این خصوص به نتایج زیر رسیدم
    1. همسر من به یک زمان 3 الی 6 ماهه احتیاج داره که خودش رو به زندگی عادی برگردونه و این زمان برای منی که این قدر دوسش دارم و عاشقشم؛ خیلی زیاده! پس باید بتونم این محبت رو بهش ثابت کنم؛ حالا چه جوری؟
    می خوام یه برنامه ریزی 24 ساعته ی دقیق داشته باشم واسه ی روزهایی که قراره سپری بشه توی زندگی مون؛ این برنامه ریزی هم نیازمنده اینه که من ساعاتی از روز رو به کارهایی که بهشون علاقه دارم بگذرونم؛ حالا من همیشه دوست داشتم که چه کارهایی رو انجام بدم بعد از اتمام درسم؟ چون توی این مورد هم سرگردان بودم و همین طور باید کاری رو انتخاب کنم که بهم انرژِی مثبت بده؛ نه اینکه انرژِیم رو ازم بگیره؛ بنابراین باز هم با مشورت با یه مشاور به این نتیجه رسیدم که میتونم تست وکسلر رو انجام بدم و اطلاعات خوبی از خودم به دست بیارم! حالا از شما می خوام که اگر در این زمینه اطلاعاتی دارید برام رو کنید و همین طور اینکه خود این تست رو از کجا می تونم تهیه کنم؟ آیا می تونم دانلود کنم؟
    2. توی تموم این مدت؛ فکر دیگه ای که خیلی آزارم میداد این بود که احساس می کردم تمام آرزوهام و قشنگی زندگیم و برنامه ریزیهام از دست رفت و من دیگه نمی تونم احساس خوشبختی کنم؟! چون فکر می کردم حالا که مسئولیت مادرشوهرم به گردن ما افتاد و همین طور اینکه ما مجبوریم و محکوم به این هستیم که تا آخر عمر با مادرشوهرم زندگی کنیم همه ی این افکار آزارم میداد و نمی ذاشت به خوبی تمام محبتم رو نصیب همسر مهربونم بکنم؛ ولی آقای سنگ تراشان برام یادآوری کرد که همه ی هستی و همه ی انسانها آرزوهایی دارن و این آرزوها می تونه با یه اتفاق کوچیک به هم بریزه؛ مثل اینکه آرزوی همسرت این بود که پدرش باشه و مثل همیشه تکیه گاهش باشه! اما با مرگ پدرش این آرزوش از بین رفت! ازم پرسید: دوست داری که هیچ وقت بیوه بشی؟ گفتم: به هیچ وجه! گفت: می تونست اون آهن روی سر شوهر تو بیافته و الان این تو بودی که بیوه بودی و همه ی آرزوهات رو باز هم یه جور دیگه ای از دست می دادی؟!
    پس ما انسانها حتی توی آروزهامون هم باید منعطف باشیم و خوشبختی خودمون رو به یه آرزو محدودش نکنیم؛ باید منعطف باشیم!
    گفتن این حرفها برام آسونه ولی دوست دارم اون قدر روشون فکر کنم که بشن ملکه ی ذهنم و امروز داشتم به این فکر می کردم که من چه آروزیه دیگه ای می تونم بکنم که باز هم امید و انگیزه و هدف بیاد توی زندگیم و احساس خوشبختی کنم؟
    بنابراین باید یه برنامه ریزی جدید بکنم برای رسیدن به لیست آروزهای جدید!

    راستش فرشته جان اگه جواب سوال اولم رو پیدا کنم؛ دیگه شما می تونید این تاپیک رو قفل کنید! چون فکر می کنم اون نتیجه ای رو که باید ازش می گرفتم رو گرفتم.


    دوست عزيز يه موردي كه شايد به تاپيكت مربوط نباشه به نظرم رسيد كه لازم دونستم ياداوري كنم....
    ببين اين كه ادم با برنامه ريزي و اصول از پيش تعيين شده زندگي رو اداره كنه خيلي خوبه اما وقتي بيش از حد روي همه چي برنامه ريزي كني و بخواي همه چي موبه مو طبق برنامه پيش بره نه تنها هيچ وقت به اين هدف نميرسي بلكه به نظرم سرخورده هم ميشي چون هميشه توي زندگي برنامه هاي هستن كه غير قابل پيش بيني هستن و ما نميتونيم اونارو جز برنامه مون بياريم...پس به جاي اينكه براي خودت محدوديت و اسارتي به اسم برنامه ريزي طراحي كني سعي كن يه كم منعطف تر براي اينده ات تصميم بگيري...برنامه ات انقدر بايد انعطاف داشته باشه كه با اتفاقات گوناگون نشكنه....توي همين متن چند خطي چندين بار از كلمه برنامه ريزي استفاده كردي به همين دليل حدس زدم كه برنامه ريزي هاي سفت و سختي داري كه باعث محدوديت زندگي ات ميشه و البته به تبع اين محدوديت ها باعث ناراختي و غمگيني ات....به همين دليل اين حرف رو گفتم البته شايد هم حدسم غلط بوده باشه...
    به هر حال تاكيد زيادي روي اينكه حتما همه چي طبق روال و برنامه باشه نداشته باش...

    الان كه پست خودت رو تا اخر خوندم ديدم خودت هم به يه شكل ديگه همين حرف من رو زدي...
    پس احتمالا حدس بيراه نبوده

  12. کاربر روبرو از پست مفید parnian1 تشکرکرده است .

    parnian1 (چهارشنبه 24 فروردین 90)

  13. #18
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array

    RE: چه جوری میتونم آرومش کنم؟

    شیفته ی عزیز؛ برای اتفاقی که براتون افتاده واقعا متاسف شدم؛ امیدوارم که خداوند روح خواهرت و عزیزانش رو قرین رحمت خودش قرار بده!
    راستش حدس شما درسته و همسرم همچنان روی موضع خودش ایستاده و تاکید کرده که به هیچ عنوان حاضر نیست دیگه نه با دامادهامون رابطه ای داشته باشه نه بخواد ببینتشون! راستش بعد از مراسم هم از مادرم خواسته بود که اگر زنگ زدند و خواستند بیان؛ خیلی محترمانه بگه که به اومدن اونها هیچ نیازی نداره و بهتره که نیان! و البته برای مراسم قرآن خوانی و شام اولین پنج شنبه پدرش که هفته ی پیش بود هم دعوتشون نکرد و فقط از پدر و مادرم و عموم دعوت کرد که بیان!
    درسته که من از این رفتارش ناراحت شدم و البته هنوز هم که هنوزه دلگیرم؛ اما یه جورایی به همسرم حق میدم و دوست ندارم که دیگه بخوام سر این موضوع باهاش بحث کنم؛ بنابراین این موضوع رو به دست زمان سپردم.

    غزاله جان با حرفات کاملا موافقم؛ و می پذیرم که توی زندگی یه سری اتفاقات غیرقابل پیش بینی وجود داره و ما انسانها همیشه باید آمادگی روبرو شدن با این مسائل رو داشته باشیم. اما
    دوست خوبم؛ راستش وجود این برنامه ریزیها توی زندگی من؛ بهم انگیزه و آرامش و هدف رو میده! جوری که اگر همین امروز به گذشته ام برگردم و به این فکر کنم که آیا از گذشته ی خودم راضی هستم یا نه؟ به خودم پاسخ مثبت می دم که تونستم همیشه از وقت خودم بهترین استفاده رو ببرم!
    البته با این مساله کاملا موافقم که انعطاف در زندگی بشر باعث رشد و خلاقیت میشه! به همین دلیل چند وقتی بعد از مرگ پدرشوهرم به دنبال پیدا کردن آرزوها و هدفهای جدید هستم که همیشه رشد و پیشرفت رو توی زندگی داشته باشم! راستی این برنامه ریزیها به عنوان زندگی قانونمند و خشک و بیروح نیست، فقط یه نقشه است که توی زندگی؛ راه رو گم نکنم و به درستی قدم بردام.
    بابت تذکرت هم ازت ممنونم

  14. کاربر روبرو از پست مفید del تشکرکرده است .

    del (چهارشنبه 24 فروردین 90)

  15. #19
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 06 اسفند 91 [ 19:52]
    تاریخ عضویت
    1390-1-09
    نوشته ها
    423
    امتیاز
    5,445
    سطح
    47
    Points: 5,445, Level: 47
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 105
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered5000 Experience Points1000 Experience Points
    تشکرها
    3,495

    تشکرشده 3,519 در 509 پست

    Rep Power
    58
    Array

    RE: چه جوری میتونم آرومش کنم؟

    تسلیت واژه کوچکیست دربرابر غم بزرگ شما
    ازخداوندصبربرای شماوهمسرگرامی خواهانم
    امیدوارم که غم آخرزندگیتان باشد.


    می بخشیدکه من دیر متوجه شدم.

  16. کاربر روبرو از پست مفید داملا تشکرکرده است .

    داملا (دوشنبه 05 اردیبهشت 90)


 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. نمیتونم از حق خودم دفاع کنم.
    توسط Pooh در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه 13 خرداد 94, 00:32
  2. چه طوری میتونم بخشی از حافظه مو پاک کنم
    توسط ribbon در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 19
    آخرين نوشته: چهارشنبه 03 مهر 92, 17:59
  3. نه میتونم ادامه بدم نه جدا بشم
    توسط sheidajojo در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: چهارشنبه 16 مرداد 92, 10:57
  4. با خانواده افسرده ام چه کار میتونم کنم؟
    توسط pardis 1995 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: شنبه 15 مهر 91, 05:48
  5. هرچی به شوهرم میگم میگه نمیتونم!خوب منم نمیتونم چیکار کنیم؟؟؟؟؟؟
    توسط matra در انجمن طــــــــرح مشکلات خانواده: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 19
    آخرين نوشته: شنبه 29 بهمن 90, 22:27

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 16:12 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.