دوست عزیز،نوشته اصلی توسط ارتاوا
من تمام تاپیک شما رو مطالعه کردم.
به نظر بنده شاید بد نباشه تاپیک قبلیتونو از اول بخوانید ! مخصوصا" مرور پاسخ های دوستان بسیار بسیار مفید خواهد بود !
تشکرشده 71 در 26 پست
دوست عزیز،نوشته اصلی توسط ارتاوا
من تمام تاپیک شما رو مطالعه کردم.
به نظر بنده شاید بد نباشه تاپیک قبلیتونو از اول بخوانید ! مخصوصا" مرور پاسخ های دوستان بسیار بسیار مفید خواهد بود !
367 (یکشنبه 14 فروردین 90)
تشکرشده 3,560 در 934 پست
دوست خوبم به هر حال این مسئله به نفع شما بوده که از رابطه ای که آینده ای براش متصور نیست بیرون اومدید
هر روز که پیش می رفتید زمان بر علیه شما بود و شما هر چقدر وابسته تر می شدید موقع جدایی بیشتر بازنده می شدید
باید به خودتون یک مقدار فرصت بدید که زخم های جدایی مرحم پیدا کنند و به مرور فراموشتون بشه
فکر بازگشت هم به سرتون نزنه لطفا
باور کنید هیچگس آینده شو نمیدونه
من بیشتر وقت ها این روزها فکرم به اینه که من چقدر بدبختم ولی بعضا فکر می کنم درسته که من دارم یک دوره سخت رو میگذرونم و نا امید کننده ، ولی از کجا معلوم که آینده م چطور خواهد بود؟
شما هم بیمار هستید و در حال حاضر ناراحت، ولی باور کنید زندگی بازیهای زیادی داره و هیچکس نمی تونه بگه آینده ش چطوری میشه نه من و نه شما
پس اینقدر نا امید نباشید![]()
نیلا (یکشنبه 14 فروردین 90)
تشکرشده 148 در 58 پست
نه خیالتون از بازگشت که راحت باشهنوشته اصلی توسط سابینا
دیگه نمیخام دیروز روتجربه کنم
من الان عذاب وجدان دارم که اون درسشو نتونه بخونه یا مشروط بشه
خدا کنه نشه
کاش دیروز نگفته بودم
کاش تابستون میگفتم
اما خودش گفت یهوباشه و آخرش که چی
خیلی شرایطه بدیه
توروخدا به کسی که میدونید بهش نمیرسین دل نبندین حتی 1 لحظه
بازم باهام حرف بزنید اینجا تالار همدردیه شاید زودتر از این وضع خلاص بشم
ارتاوا (یکشنبه 28 فروردین 90)
تشکرشده 126 در 29 پست
سلام دوست عزيزم ميدونم شرايط سختي داريد ولي سعي كن قوي باشي به خداتوكل كن مطمئن هستم ميتوني تحمل كني
silda (دوشنبه 15 فروردین 90)
تشکرشده 10,678 در 2,786 پست
می دونم الآن چی می کشی.دوسال پیش از نت با یکی دوست شدم،رابطمون تلفنی شد،پیشنهاد ازدواج دادم.6 ماه
ادامه دادیم،تا اینکه یه روز گفت،یه هفته تماس نداشته باشیم می خوام فکر کنم،یه هفته تموم شد،ولی برای هر اس م اس
یا زنگ که جواب بده باید چندتا اس م اس می زدم.رفتارشم سرد شده بود.بلخره یه روز گفت من از این وضع خسته شدم.
یا بیا همدیگه رو ببینیم یا تمومه.دو ماه عذاب کشیدم ولی بعد همه چیز عادی شد.الآنم بدون احساس دلتنگی به خاطراتم
فکر می کنم.
فرهنگ 27 (دوشنبه 15 فروردین 90)
تشکرشده 148 در 58 پست
میدونی مشکل اصلی کجاستنوشته اصلی توسط فرهنگ 27
توی روابط واقعی آدمایرادات طرفم میبینه
اما تو اینجورروابط مجازی آدم فک میکنه طرفش یه آدم بدون نقصه
من تا حالا با دختری برخورد نکردم که حدافل یکاری روکه من ازش بدم میادو نکرده باشه
مثلن من از آرایش غلیظ و تحریک کننده بدم میاد یا از ارتباط دخترا با بیش از یه پسر و خیانت نفرت دارم
یا قه قهشون با پسرا
وتوی این دخترایی که تا حالا دیدم بالاخره یکیش بوده
اما این ندیدنش باعث شده که یه آدم فوق العاده باشه واسه من
اما درد اصلیه من از 3 چیزه:
جدایی
درد قلبم که دوباره عود کرده
و اینکه کسی که من دوسش داشتم نگفت من شرایطتو قبول میکنم و حداقل بیا خاستگاریم
یبار گفت به جز دوستی فکر دیگه ایم در مورد من میکنی
گفتم به ازدواج باهات فک میکنم
گفت نه این فکرو اصلا نکن
این اواخر فهمیدم که پسر خالش میخادش ولی این ازش خوشش نمیاد و خالش مدام میگه عروس گلم البته میگفت شوخیه ولی فک نمیکنم
خیلیییییییییییی سخته
خدایا کمکم کن
کم نیارم
خیییییلی
ارتاوا (دوشنبه 15 فروردین 90)
تشکرشده 52 در 23 پست
سلام
مطمئن باش اون خیلی راحت تر با این مسئله کنار اومده!
لازم نیست خودت رو اینجوری مقصر بدونی و سرزنش کنی تازه باید روزی 100بار خدا رو هم شاکر باشی عزیز من.
دنیا که به آخر نرسیده. خیلی ها بودن که توی همین تالار بدتر از اینها رو تجربه کردن و ناامید نشدن...
درسته اول جدایی درد و رنج زیادی داره ولی یک مدت که میگذره و به این روزها نگاه میکنی،حال عجیبی بهت دست میده! به ذهنت اجازه بده خالی بشه رها بشه و زمان رو سپری کنه
سعی کن نگاهت به آینده باشه و گذشته رو در حد یک تجربه و عبرت به یاد داشته باشی.
MiladR (دوشنبه 15 فروردین 90)
تشکرشده 4,871 در 817 پست
سلام دوست عزيز! من فكر مي كنم علت بيشتر ناراحتي شما از اين قضيه بخاطر مشكل قلبي شماست كه فكر مي كنيد بخاطر اون كنار زده شديد. شايد اگر اين نبود مثل آقاي فرهنگ خيلي زود با اين قضيه كنار ميومديد. كارهاي شما منو ياد خواهرم مي ندازه. خواهر من يكي از دستاش سوختگي شديد داره. سن ازدواجش بالا رفته بود و فكر مي كرد دليل ازدواج نكردنش دستشه كه سوخته. بهش مي گفتم اين چه حرفيه! كسي كه توي كوچه خيابون دست سوخته تو رو نديده اين فقط فكر توئه. بودند آدمهايي كه خواهرم رو بخاطر همين نقص نمي پذيرفتند اما از اونجا كه هر كس قسمت و سرنوشتي داره شوهر كنوني خواهر من وقتي به خواستگاريش اومد تو همون جلسه اول خوشش اومد و همينطور خواهرم. جالب اينجا بود كه خواهرم چون فكر مي كرده از طرف خواهر آقا پسر معرفي شده پس قطعا ايشون قضيه سوختگي دستشو مي دونه در حاليكه شوهرخواهر من اصلا خبر نداشت. بعد عقد وقتي خواهرم ازش پرسيد كه چطور با وجود اينكه دست من سوخته بوده منو انتخاب كردي گفت كه از اين موضوع خبر نداشته و اصلا هم براش اهميتي نداره!
اينه كه شما بايد دنبال جفت خودت باشي و اگر يه آدمي در مقابل شما يه كاري كرده و يه طرز تفكري داره فكر نكني همه همينجورين و به دنبال كسي باش كه تو رو همونجوري كه هستي بپذيره.
انقدر هم بهش فكر نكن و غصه نخور و به قلبت فشار نيار. من به عنوان يك دختر بهت ميگم كه اون دختر ارزششو نداشته.
موفق باشي برادرم :)
سرافراز (سه شنبه 16 فروردین 90)
تشکرشده 175 در 96 پست
دوسته خوبم من تاپیک قبلی شما را خوندم متاسفانه شما زمانی که باید به حرف دوستان گوش می کردید حرفهای آنها را رد کردید و ادامه دادید وضعیت الان شما خیلی سخته ولی باید با این موضوع کنار بیاید در ضمن موقعیت فعلی شما خیلی بهتره از اون دختر فرصت های زیادی پیش رو دارید در رابطه با مریضیتون شکر خدا الان حالتون خوبه من دختری را میشناسم که 5 روز قبل از مرگش ازدواج کردآن دختر سرطان داشت و میدونست که میمیره شما که شرایطی به مراتب بهتر از اون دختر دارید پس بهتره به فکر ازدواج باشید و سعی کنید شرایطی که شما را یاد آن دختر میندازه را از بین ببرید و کمتر به زمانی که با هم بودید فکر کنید اینطوری کمتر اذیت میشید
sara20 (سه شنبه 16 فروردین 90)
تشکرشده 148 در 58 پست
خواهر عزیزم اینطوری نگو اون حق دارهانقدر هم بهش فكر نكن و غصه نخور و به قلبت فشار نيار. من به عنوان يك دختر بهت ميگم كه اون دختر ارزششو نداشته.
جوونه هزارتا آرزوداره
مقصر منم
آروم آروم عادت میکنم
خدارو شکر که خدا به ما نعمت فراموشی داده
با حرفای شما دوستای عزیز بالاخره باهاش کنار میام
اون موقع واقعا نمیتونستمنوشته اصلی توسط sara20
من تازه داشتم معنیه زندگیو میفهمیدم
اما حالام دارم تاوانشو پس میدم دگه
نوشته اصلی توسط MiladR
بعید میدونم اون بیشتر تحت تاثیر دختر خالش قرار گرفت و یجورایی مجبور شد
درست حدس زدیدسرافراز عزیز
من فكر مي كنم علت بيشتر ناراحتي شما از اين قضيه بخاطر مشكل قلبي شماست كه فكر مي كنيد بخاطر اون كنار زده شديد
شما که یه دختری حاضر میشی یه عمر نفس تنگیه کسیو تحمل کنید؟
من که فکر نمیکنم
از طرفی هدف فقط ازدواج نیس که آدم باید یکیودوس داشته باشه بعد
من آدم خوش اخلاقیم شاید اگرنبودم خونوادمم طردم میکردن
ارتاوا (چهارشنبه 07 اردیبهشت 90)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)