سلام، چه انجمن خوبی دارین
راستش نمیدونم این موضوع رو باید کجا مطرح کنم، اگه اشتباهی اومدم بذارین به حساب تازه کار بودنم!!!!!!!!!!
خب من یه دختر 25 ساله هستم که نمیگم موقعییتم خوبه ولی این چیزیه که دیگران میگن!!!! خیلی سر زنده تقریبا از هر چیزی بهانه ای برای شاد بودن میسازم دیگران از اینکه با من باشن خوشحالن. تو یه دانشگاه خیلی معتبر یه رشته ی دهن پر کنمی خونم ، دیگران خیلی روم حساب میکنن (
ولی خب در رابطه با آقایون خیلی حریم دارم. اصلا برام مهم نیس که بدونم پشت نگاههایی که کم هم نیستن چی میگذره؟!!!!!!! اصلا اصلا اهل دوستی نیستم میدونم چیزی توش نیس تازه از سن و سال منم گذشتهولی پسرارو خوب میشناسم یعنی اینجوری نیس که پسر ندیده باشم ( وای چقدر مقدمه)
مشکل من با یکی از همین پسراس. اصلا راجع بهش چیزی نمیگم چون مهم نیست. مهم منم که انگار با خودم غریبه شدم. تقریبا همیشه بهش فکر میکنمگوشم به اسمش حساس شده.با اینکه ظاهرا چیزی تو رفتارم تغییر نکرده ولی درونم غوغاست
الان بیشتر از دو ساله . مدت زیادیه و من برای اولین بار تو زندگیم حریف احساساتم نمیشم. این برای آدمی مثل من این فاجعه س
.
دعا میکنم که ازدواج کنه بره یه جایی که نبینمش ولی خب چه فایده ندیدنشم دردی ازم دوا نمی کنه. تازگی ها حتی دیگه نگاهش نمی کنم نه خودم میرم جلو و نه به اون اجازه میدم نمی خام کسی عقلمو بدزده!
غرض از درد آوردن سرتون این بود که واقعا هیچ راهی نیس که من اونو فراموش کنم؟
میدونم مشکلم نسبت به مشکلات دیگران هیچه ولی واقعا زندگی با این وضعییت خیلی برام سخته لطفا کمکم کنید








می خونم ، دیگران خیلی روم حساب میکنن (
گوشم به اسمش حساس شده.با اینکه ظاهرا چیزی تو رفتارم تغییر نکرده ولی درونم غوغاست
.

علاقه مندی ها (Bookmarks)