سلام و با تشکر از همه عزیزانی که نظر دادن
سعی می کنم جزئیات رو بنویسم شاید در موارد مشابه برا سایرین آموزنده باشه.
....اگر چه تجربه ام می گفت که بذار یه مدت زمانی از موضوع بگذره تا آمادگی پذیرش برمبنای صحبت و گفتگو بوجود بیاد
اما پنجشنبه بعد از اظهار نظر بی دل جان ، و هندونه هائی که زیر بغل بنده گذاشتن !!! "از همه هنرهای خدادادی و دانش بالاتون استفاده کنید و رابطه رو زود جوش بدید " - هرچی فکرکردم هنر خدادادی ؟؟؟ دانش بالا ؟؟؟؟ اما توان این رو داشته و دارم که رابطه رو زود جوش بدم
دوباره به اونچه که واقعا در زندگی مشترکمون دوس دارم (یعنی رفع کدورت در حداقل زمان ) برگشتم.
غروب پنجشنبه همسرم بیرون بودن که من اومدم خونه ، در رو که باز کردن اول خیلی برام سخت بود که استقبال بکنم ازش ، اما با خودم گفتم BABYاینبار هم جلو برو ، هیچ اشکالی نداره پاشو تو آغازگر سلام باش ، عیبی نداره اگه همسرت هم ازت قهر کنه تو وصل کن و.... . بلند شدم و از در که می خواست بیاد تو و با اون حالت عبوس و ترش روئی و قصد بی محلی ، بهش سلام کردم و همینطور که روبروش قرار گرفته بودم دستم رو برا گرفتن دستش جلو بردم . اون هم در ظاهر تمایلی به دست دادن نداشت اما چاره ای هم جز اینکار نداشت ، یه سلام بی رمق هم داد و رفت تو اتاق که لباسش رو عوض کنه.
خب این اولین اقدام من بود ، نتیجه هم داد ، یخ قهر خیلی زودتر از حد انتظار ذوب شد. او از اتاق بیرون نیومد . با پسرم در هال مشغول بودیم پسرم هم گفت مامان یه چیزیش شده ، گفتم آره سرش درد میکنه و باید استراحت کنه. عجله هم نکردم یه نیم ساعتی که گذشت رفتم تو اتاق و گفتم که اینقدر خودت رو اذیت نکن. و حرکت دوم برا بدست اوردن دل همسر " دلداریش دادم که سعی خودم رو می کنم که بتونیم برا مامان کاری بکنیم ".
گفت باید حرفت رو پس بگیری . با شوخی گفتم این حرفم رو که دیگه باهات زندگی نمی کنم !!!! (حرفی که او بمن زد) بلافاصله هم ادامه دادم در جنجال دیشب خیلی مراقب بودم که نگم " اصلا نمی خوام پیشنهادت رو انجام بدم " اما نوع صحبت و درخواست همفکری شما طوری بودکه این جمله مخرب رو گفتم.
یه مقدار دلداریش دادم و گفتم که اگه یه مقدار فرصت داشته باشیم قطعا می تونیم راه حلهائی رو پیدا کنیم. با این وضعیتی که ماداریم مگه میتونیم به بقیه کمک کنیم . روحیه مون برا کمک دادن اصلا خوب نیست.
او هم سرش رو رو سینه ام گذاشت و قدری گریه کرد (یادمه اوائل در یه همچین صحنه هائی ، بشدت عصبی میشدم ، طاقت دیدن گریه همسرم رو نداشتم ، کار به داد وبیداد و... و بمراتب بدتر میشد) منم تو موهاش دست کشیدم و باز تنهاش گذاشتم.
اومدم شامی درست کردم (جاتون خالی ، دست پخت BABY واقعا عالیه ، اونم وقتی که غذاهای من دراوردی می پزه-) غذای پسرم رو دادم بعد از خانم همسرخواستم بیاد شام بخوریم گفت میل ندارم ، کمی اصرار کردم گفت میل ندارم ، پاپیچش نشدم اومدم شام رو خوردم .
جلو تلویزیون بودم که اومد پیشم ، منم گفتم یه زنگ بزن فردا بریم خونه مامان گفت باشه. و قدری با هم حرف زدیم . جلو تی وی خوابم برد بیدارم کرد و گفت ..گل گاو زبون می خوری ، گفتم آره . فهمیدم که خیلی اعصابش بهم ریخته و خودش رو اذیت کرده ، سردرد و کم خوابی وگریه و... . بغلش کردم و دلداریش دادم .
دیگه وضعیت حدود 90 % به حالت سابق برگشته بود . جمعه صبح پاشدیم و رفتیم خونه مادر زن،
ناهاری خوردیم و قدری راجع به خرید یا اجاره یه آپارتمان نقلی صحبت کردیم . قرار گذاشتیم نزدیک خونه خودمون یه مورد پیدا کنیم و ایشون رو بیاریم نزدیک خودمون. بعد ازظهر رفتیم خرید ، 6 ساعتی بازار بودیم و با خوبی وخوشی شام رو هم بیرون خوردیم و آخر وقت برگشتیم خونه.






-) غذای پسرم رو دادم بعد از خانم همسرخواستم بیاد شام بخوریم گفت میل ندارم ، کمی اصرار کردم گفت میل ندارم ، پاپیچش نشدم اومدم شام رو خوردم .
،



علاقه مندی ها (Bookmarks)