سلام
یه دختر 26 ساله ام که از استرس و دلشوره هایی که هر روز صبح ساعت 3-4 از خواب بیدارم می کنن خسته شدم. دلشوره هایی که هر روز صبح به من احساس پوچی و درماندگی را القا می کنه .
اونقدر اذیت می کنه که فقط از خدا می خوام که هر چه زود تر من و از این دنیا ببره و گاهی به خودکشی فکر می کنم .
همه فکر می کنن من خیلی خوبم ولی خودم همچین چیزی تو خودم نمی بینم .
نمی دونم من هنوز نتوستم راهم و پیدا کنم یا واقعا خیلی بی فایده ام . می ترسم آخر همونی که همیشه مادرم می گه بشه ( آخرم هیچی نشم)
دیگه نمی دونم از زندگی چی می خوام .نمی دونم چی باعث می شه تا احساس خوشحالی کنم.
همیشه می شینم به خدا می گم من همینم تا آخرم همین باقی خواهم موند و دیگه هیچ وقت به هیچ چیز نمی رسم یا حداقل اونطور که می خوام نمی تونم زندگی کنم پس التماست می کنم هرچه زودتر منو بکش.
این دقیقا جمله ایه که همیشه تکرار می کنم.حتی گاهی اوقات دنبال یه بهانه می گردم تا خودکشی کنم.
هیچ وقت هیچ کسی رو برای درددل نداشتم بهترین و تنها رفیقم مادرم بود که اونم خیلی وقته نه تنها به حرفام گوش نمی ده بلکه اکثر اوقات یا به تمسخرم می گیره و اگر بخواد خیلی لطف کنه کارهایی که دوست داره تو اون روز انجام بشه برام برنامه ریزی می کنه.
اتفاقات و خاطرات گذشته فقط یه چیز به من یاد داده به هیچکس اعتماد نکن ، همه دشمن هستن
با همه بجنگ....
شاید خیلی وقتها مشکلات روحیه خودم و می شناسم ولی چرا نمی تونم برطرفشون کنم .
آخر این زندگی چی میشه؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)