به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 57

Threaded View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 02 آذر 89 [ 11:01]
    تاریخ عضویت
    1389-6-28
    نوشته ها
    33
    امتیاز
    2,219
    سطح
    28
    Points: 2,219, Level: 28
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 81
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    76

    تشکرشده 76 در 26 پست

    Rep Power
    0
    Array

    عاشق شدم ولی سکوت کردم و الان ...

    سلام
    کاربر جدید سایت هستم . می خواستم ازتون راهنمایی بخوام . از اول اول می خوام بگم که دیگه جای سوالی باقی نمونه . اگه طولانی شد به بزرگواری خودتون ببخشین ولی نمی تونم جایی رو ناقص بزارم بمونه.
    دختری 20 ساله هستم که 2سال پیش وقتی وارد دانشگاه شدم از لحظه ورودم به کلاس عاشق پسری شدم . پسری گوشه نشین و مودب و خوش برخورد و منظم ... البته می دونم عشق در 1نگاه شاید درست نباشه یعنی مطمئنا غیر منطقی و عاقلانه نیست که عشق کر و کورش می کنه ...
    اصلا حرفی دراین مورد بهش نزدم . چون شاید اون منو دوست نداشت و من غرور خودمو جریحه دار می کردم .. واقعا برای 1دختر سخته . باور کنین از این عشق من کسی خبردار نبود هیشکی حتی دوستای صمیمی ام تو کلاس . اصلا جری هم برخورد نمی کردم که کسی بفهمه من عاشق شدم ... هیچ وقت هم نفهمیده بود این جریانو . روز و شبم فکر و ذهنم درگیر اون بود . کلا چقدر ازش تعریف کنم بازم کم گفتم . واقعا فکر کنم توی پسرا تک باشه . انقدر دست و دل بازو مهربون و خوش برخورد بود... البته اینارو بعدا فهمیدم . بعضی روزا بود که دوستام ازش تعریف می کردن از علاقشون نسبت به اون بهم می گفتن و چیزی نمی گفتم . تو خودم خفه اش می کردم ...
    تو این مدت که همکلاس بودیم چیزی به روی خودم نیاوردم. یه مدت گذشت که یکم رفتاراش عجیب بود . تقریبا مثل رفتارای من که عاشق شده بودم . فهمیدم اون عاشق دختر دیگه ای شده .اما نمی دونستم کیه . برای همین ضربه روحیه شدیدی بهم وارد می شد . واقعا همیشه سکوت می کردم و از خدا می خواستم کمکم کنه . نمی دونم راه رو درست می رفتم یا غلط ولی تصمیم گرفتم فراموشش کنم . این فراموشی منجر به این شد که من با پسری تو همون دانشگاه آشنا بشم ولی بازم نتونستم فراموشش کنم . علاقه ی این پسر به من بیشتر بیشتر می شد . چون واقعا دختری ساده و گوشه نشین بودم . خواستگارای زیادی هم رد کردم . به خاطر عشق نهفته شده در درونم . پسری که با من آشنا شده اولا یکم اذیتم می کرد یعنی همیشه کنترلم می کرد . سر بعضی مسائل دائم دعوا می کردیم . اینکه یه دختر دیگه عاشق این بود که دست از سرش برنمی داشت حتی به خانوادشم گفته بود کل خانواده دختره می دونست که عاشق پسری بود حتی پدر دختره هم می خواست اونو توی شرکتش استخدام کنه ... یعنی انقدر به یه پسر التماس می کردن ولی این هیچگونه احساسی نسبت بهش نداشت . نمی دونم شاید من علاقه ای به شنیدن این جور بحثا نداشتم فقط برام تعریف می کرد . خیلی بهم ابراز علاقه می کرد . تا 2 ماه پیش که کم کم داشتم به مادرم می گفتم که مادرم مخالفت کرد . بهش گفتم مادرم مخالفه گفت اشکالی نداره برات آرزوی موفقیت می کنم و انشاالله خوشبخت بشی ...!!!!!!!!!!!!همون جا تموم کرد منم دیگه چیزی نگفتم .
    بعد از 1ماه خیلی افسرده شده بودم . هنوز پسری که عاشقش بودم رو فراموش نکرده بودم . بعضی مواقع زنگ می زدم صحبت می کردم به بهانه ی درس و ... ولی فقط می خواستم صداش رو بشنوم . از فرط افسرگی و گوشه نشینی و ... نتونستم تحمل کنم بهش قضیه رو گفتم هرچی که تو این 2سال بود و من هیچی نمی تونستم بگم و گفتم . گفتم چقدر عاشقش بودم و تمام جریانو گفتم . فقط سپردم به خدا . چون دیگه صبرم تموم شده بود ... من می گفتم و اون فقط گوش می کرد . می دیدم چشماشم بعضی وقتا پر شده بود و نمی خواست من ببینم . وقتی حرفام تموم شد گفت تو کی بودی که تو این مدت نشناختمت ؟ جریان دوستیمم گفتم . چون اون پسر رو تقریبا می شناخت و دوستی معمولی با هم داشتن. وقتی گفتم فهمیدم عاشق شدی گفت درست حدس زدی عاشق یکی از دوستام شده بود که چه عرض کنم دختری کاملا خودخواه و جلف .... ولی درکش می کردم چون عشق آدم و کروکور می کنه هیچ چیزی نمی بینه وقتی اون برام تعریف می کرد و می گفت هرچقدر التماس م کردم و ازش خواهش م کردم باهام فقط صحبت کنه اون می گفت اگه 1روز فکر کنم با تو باشم مطمئن باش همون روز خودکشی می کنم ... دوستم ازش خوشش نمی یومد .
    واقعا نمی دونم کار درستی کردم که بهش از علاقه ام گفتم؟ الان خیلی سبک شدم .بیشتر از پیش خوشحالم . شاید اگه قبلا می گفتم منو پس می زد چون اونم کسی دیگه ای رو دوست داشت . الان 2ماهی هست که با هم صحبت می کنیم . شدیدا اهل کار و تلاش کردن و فراهم کردن یه زندگی خوب برای آیندشه . تو این ماه چند بار از من خواستگاری کرده ولی جوابی بهش ندادم . گفته بعد از عید اقدام به این امر خیر می کنه . الان چند روزی هم هست پسر قبلی که خودش باهام تموم کرد بهم التماس می کنه که بدون من نمی تونه زندگی کنه و... می گه اگه باهات ازدواج نکنم تا آخر عمر مجرد می مونه . می گه نمی تونه منو فراموش کنه . قضیه رو بهش گفتم گفت اگه دیگه جوابشو ندی می ره و دیگه پشت سرشم نگاه نمی کنه .
    نمی دونم چی کار کنم . خیلی می ترسم اگه بفهمه من با این ازدواج کردم بلایی سر من یا این بیاره . تورو خدا بگین من چی کار کنم به کدومشون چی جواب بدم؟ ازتون خواهش می کنم کمکم کنید ....







  2. کاربر روبرو از پست مفید االهه تشکرکرده است .

    االهه (پنجشنبه 08 مهر 89)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 61
    آخرين نوشته: جمعه 17 اردیبهشت 95, 22:06
  2. ماموریت این دو فرشته چه بود .... ؟؟؟؟؟؟ هاروت و ماروت
    توسط parsa1400 در انجمن اعتقادی،‌اخلاقی
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: دوشنبه 17 فروردین 94, 06:46
  3. پاسخ ها: 13
    آخرين نوشته: جمعه 13 مرداد 91, 19:56
  4. تفاوت سنی 8 سال، آیا از یک نسلیم؟
    توسط jodiabot در انجمن تفاوت سنی در ازدواج
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: جمعه 05 فروردین 90, 23:53
  5. تشخیص تفاوت میان عشق و شهوت !!!
    توسط erfan25 در انجمن عشق
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: شنبه 16 آبان 88, 13:19

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 04:20 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.