روزي زن داداش من به من گفت كه يكي از همسايه هاشون در مقابل اون و ساير زن هاي همسايه خيلي قيافه مي گيره و همش از طلا و ... مي گه و اين قدر از خودش تعريف مي كنه كه همه ي زن هاي همسايه از اون بدشون مياد. من به زن داداشم گفتم كه مي خواي تكنيكي به تو بگم كه حالش را بگيري و سرجاش بشوني
گفت :چي؟
من گفتم يك بار جلوي همه ي زناي ديگه كه داره با حرفاش حالتون را به هم مي زنه مستقسم بهش بگو كه من و اين خانومها خيلي از اين اخلاق تو بدمون مياد و تموم اين جمع خانوما با تو مشكل داريم. با اين اخلاقت حال همه را مي گيري.
زن داداشم هم اين حرف را در اون جمع مستقيما به او گفت.
بعد از يك هفته كه ديدمش گفت كه اون زن بعد از اون ماجرا اخلاق بدش را كنار گذاشت و در ضمن به همه گفته بود كه اصلا از گفتن اون حرفا قصد ناراحت كردن بقيه را نداشته.
الان زن داداشم با اون زن خيلي صميمي تر از گذشته شده اند و خانوادگي با هم مسافرت مي روند.
اون زن هم به زن داداشم گفته كه از وقتي با شما دوست شده ام راحت تر با مسائل و مشكلات زندگي كنار ميام و شما يك خواهر خوب براي من هستيد
خاطره ي دوم در مورد خودم است. من يك دايي دارم كه با برخي از حرفاش ادم را كوچيك مي كنه. دايي ام 40 سالشه و من 24. اخرين باري كه اون حرفا را زد من تا صبح ناراحت بودم و شب نخوابيدم. فردا با خودم گفتم كه بايد همه چيز روشن شود و من به خانه ي دايي ام زنگ زدم و گفتم دليل اين كه شما به من از اين حرفها مي زنيد چيه؟
اونم به من گفت: دايي جان من اصلا منظوري نداشتم و در مورد اون دفعه ي قبل هم كه به شما اون حرف را زدم مي خواستم از شما عذرخواهي كنم ولي موقعيت پيش نيامد.او همه ي اين حرفها و معذرت خواهي ها را جلوي خانواده اش به من گفت.خلاصه اين قدر گفت ببخشيد كه من به گريه افتادم و خودم از او معذرت خواهي كردم.
از اون روز به بعد نظرم در مورد دايي ام عوض شد و كسي كه فكر مي كردم كه آدم خودخواه و نامردي است در نظر من به مردي با شخصيت و دوست داشتني تبديل شد.
خوب منظورم از گفتن اين خاطرات چه بود؟
[b][i][u][color=#FF0000]اين بود كه گاهي وقتها خواهر شوهر شما از گفتن خيلي از حرفها اصلا منظوري نداشته. اون ديو و ازدهايي كه براي خودتون از او ساخته ايد خودش اصلا خبر نداره.
من مثل بقيه ي دوستان توصيه نمي كنم كه او را ببخشيد. اين كار غلطي است. اگر الان او را ببخشيد و به او كمك كنيد و او دوباره با كارهايش شما را اذيت كند در اين صورت باز شما هستيد كه ناراحت مي مانيد. راه كار من همان است كه خودم رفتم. خيلي دوستانه در يك خلوت دو نفره به او بگوييد كه من از اون كار اون روز تو خيلي ناراحت شدم و احساس مي كنم كه تو مي خواهي با اين كارها مي را اذيت كني. ميشه دليل خود را از اين حرفها بگي. يا فلان روز هم از فلان كار تو ناراحت شدم دليلت چي بود؟
خانوم از او براي خود يك غول نسازيد. من با دايي خود از 15 سالگي تا 24 سالگي مشكل داشتم فقط به اين دليل كه همه چيز را در خودم ميريختم و ناراحتي مي كشيدم و حالا ناراحتم چرا زودتر با او صحبت نكردم.
[size=large]غول ميدهم كه اگر از اين راه برويد او به صميمي ترين دوست شما تبديل مي شود و گرنه تا آخر عمر بيهوده مي سوزيد.يك بار براي هميشه همه چيز را روشن كنيد و منظورش را بپرسيد.









می خواستم ببینم چرا با من این جوری رفتار می کنی؟





علاقه مندی ها (Bookmarks)