سلام
خوشالم که جایی هست که بشه ادم دردهاش رو بنویسه .میدونم که احتمالا کسی نمیتونه کمکم کنه اصلا شاید راه حلی نباشه اما من مینویسم شاید اندکی از دردم کم شد...
من دختری 26 ساله هستم که دو خواهر بزرگتر از خودم هم دارم که با وجودی که سنشون از من خیلی بیشتر هست اما ازدواج نکرده اند و خواهر بزرکترم که اصلا هیچوقت نمیخواست که ازدواج کنه و الان مستقل زندگی میکنه وکسی هم از کاراش سر در نمیاره .خواهر بعدی با ما هست اما خوب اون خواستگارای زیادی رو رد کرده(که ملاکای خواهرم رو نداشتن) و الان نزدیک 34 سالش هست و تنهاست خیلی افسرده شده و خوب الان هم نتونسته کسی که میخواد رو کنارش داشته باشه.به خاطر این مشکلات الان من هم به اون صورت خواستگاری ندارم چون کسی اصلا جرات نداره پاش رو تو خونه ما بذاره (به خاطر سابقه خواهرام و ایراداشون)
میدونین من کلا با خواهرام خیلی فرق دارم اما خوب همه فکر میکنن که خواهر ها همه مثه هم هستن .
میدونین الان جو خانه ما افتضاح هست .مامانم افسرده شده و میگه من میمیرم و عروسی بچه هام رو نمیبینم همش موج منفی میده.میترسم دق کنه.خیلی شکسته شده .گاهی میبینم که داره گریه میکنه تو اتاق.دلم براش میسوزه و از طرفی خودم هم ناراحتم وکاری هم نمیتونم بکنم فقط حس میکنم تنهای تنهام ...
من همیشه دلم میخواسته که یه زندگی خوب داشته باشم و بتونم به طرفم عشق هدیه کنم.میدونم ظرفیتش رو دارم اما شرایطش رو ندارم.حدود 2/5 سال قبل با یه اقایی بودم که خیلی به هم علاقه داشتیم و عشق زیادی رو تجربه کردم اما اون اقا نزدیک اینکه مراسم نامزدی خواستم بگیریم پدر و مادرش در یه تصادف کشته شدن و بهش ارث زیادی رسید که تصمیم گرفت به خارج بره و بعد از اون کلا وارد فاز دیگه ای شد بعدش ماجراهای زیادی پیش اومد که با توافق همیدگه از هم جدا شدیم و دیگه هیچ رابطه ای با هم نداشتیم .میدونین بعد از تجربه کردن یه عشق اینگه ادم نزدیگ 3 سال تنها بمونه خیلی سخته .اگه کسی عشق رو تجربه نکرده باشه شاید بتونه اما منی که اینهمه عاشق بودم حالا 3 سال تنهایی .خسته شدم....از طرفی نمیخوام هم که پارتنری زندگی کنم.دیگه چقدر صبوری کنم...چقدرتحمل کنم و پیش خدا دعا کنم...
الان نزدیک 1 سال هست که از کاری که بهش علاقه داشتم هم بیکار شدم و بعد از اون کار هم گیرم دیگه نیومد با اینکه خیلی دنبالش بودم..
خدایا مگه صبر هم حدی نداره من دیدم عده ای چند ماه صبر میکنن و بعد که به مرادشون میرسن همش از صبرشون میگن اما من الان چندین ساله دارم زجر میکشم و صبوری کردم...خسته شدم
الان یه دووستی هم دارم که تازگی ها عقد کرده و مدام داره از نامزدش تعریف میکنه .هر وقت پیش هم هستیم همش از خوبی هاش میگه یا گهگاهی که تنها میشه زنگ میزنه به من و میگه الان دلش میخواسته که اون کنارش باشه واحساس تنهایی میکنه نمیدوننه که منی که همیشه تنهام پس چی باید بگم همیشه بعد از حرف زدن باهاش احساس ناامیدی زیادی بهم دست میده احساس میکنم که من خیلی تنهام و نمیتونم من هم یه عشق داشته باشم یه احساس افسردگی که بعدش گریم میگیره و بغض میکنم.منی که همیشه از خوشالی دیگران خوشحال میشدم حالا در این زمینه دیگه غمم میگیره و بدتر احساس تنهایی و ناامیدی تو وجودم میاد قبلا اینطوری نبودم ..
خلاصه انگار همه چی دست به دست هم داده که من غمگین باشم .از فضای خونه خیلی بدم میاد و ناراحتم میگنه چند وقت قبل رفتم پیش یه مشاور بعد از کلی پول گرفتن بهم گفت بهتره از خانوادت جدا بشی اخه من چه جوری باید از اونها جدا بشم....
خسته ام و دلتنگ...








علاقه مندی ها (Bookmarks)