در این منگر که در دامم که پر گشت است این جامم
به پیری عمر نو بنگر چه شیرین است بی خویشی
چه هشیاری برادر هی ببین دریای پر از می
مسلمان شو تو ای کافر چه شیرین است بی خویشی
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
در این منگر که در دامم که پر گشت است این جامم
به پیری عمر نو بنگر چه شیرین است بی خویشی
چه هشیاری برادر هی ببین دریای پر از می
مسلمان شو تو ای کافر چه شیرین است بی خویشی
تشکرشده 16,568 در 3,447 پست
یا چون شراب جانفزاهر جزو را دادی طرب
یا همچو باران کرم با خاکدان آمیختی
ای آتش فرمانروا در آب مسکن ساختی
وی نرگس عالی نظر با ارغوان آمیختی
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا
نور تویی سور تویی دولت منصور تویی
مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا
تشکرشده 2,234 در 570 پست
از هر چه می رود سخن دوست خوش تر است
پیغام آشنا نفس روح پرور است.
تشکرشده 16,568 در 3,447 پست
تا رفت مرا از نظر آن نور جهان بین
کس واقف ما نیست که از دیده چها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش
آن دود که از سوز جگر بر سرما رفت
تشکرشده 2,234 در 570 پست
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
تویی گوهر ز دست تو که بجهد یا ز شست تو
همه مصرند مست تو ز کور و کر چه اندیشی
چو با دل یار غاری تو چراغ چار یاری تو
فقیر ذوالفقاری تو از آن خنجر چه اندیشی
تشکرشده 16,568 در 3,447 پست
یکی جام بنمودشان در الست
که از جام خورشید دارند ننگ
ره و سیرت شمس تبریز گیر
به جرات چو شیر و به حمله پلنگ
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
گر در ره شهوت و هوا خواهی رفت
کردم خبرت که بی نوا خواهی رفت
بنگر که ,که ئی و زکجا آمده ای
می دان که چه میکنی کجا خواهی رفت
تشکرشده 116 در 62 پست
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)