به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 17 از 22 نخستنخست ... 78910111213141516171819202122 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 161 تا 170 , از مجموع 216

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 05 فروردین 97 [ 16:09]
    تاریخ عضویت
    1386-10-29
    نوشته ها
    42
    امتیاز
    7,746
    سطح
    58
    Points: 7,746, Level: 58
    Level completed: 98%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    214

    تشکرشده 198 در 42 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده (2)

    مترسک

    از مترسکی سوال کردم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟
    پاسخم دادو گفت:در ترساندن دیگران برای من لذتی بیاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم!
    اندکی اندیشیدم و سپس گفتم:راست گفتی!من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم.
    گفت:تو اشتباه میکنی زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!
    سپس او را رها کردم در حالی که نمی دانستم آیا مرا می ستاید یا تحقیر می کند.
    یک سال بعد مترسک،فیلسوف و دانا شد وچون دوباره از کنار او گذشتم دو کلاغ را دیدم که سرگرم لانه ساختن زیر کلاه او بودند.

    خدایان زمین
    جبران خلیل جبران

  2. 4 کاربر از پست مفید خدمت تشکرکرده اند .

    ammin (پنجشنبه 11 مهر 92), خدمت (پنجشنبه 28 دی 91)

  3. #2
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 اردیبهشت 94 [ 09:58]
    تاریخ عضویت
    1389-9-28
    محل سکونت
    ایران_شیراز
    نوشته ها
    3,167
    امتیاز
    21,370
    سطح
    92
    Points: 21,370, Level: 92
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 980
    Overall activity: 9.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdrive1000 Experience Points10000 Experience Points
    تشکرها
    14,388

    تشکرشده 15,109 در 3,401 پست

    حالت من
    Shad
    Rep Power
    341
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده (2)

    بوذرجمهر كه وزير انوشيروان بود، هميشه پيش از اين كه شاه از خواب بيدار شود، به قصر انوشيروان مي‌رفت و كارهايش را شروع مي‌كرد. هر وقت هم انوشيروان را مي‌ديد مي‌گفت:

    «سحر خيز باش تا كامروا باشي»

    تكرار اين حرف باعث رنجش خاطر انوشيروان شده بود اما چون بوذرجمهر را دوست داشت و به او نيازمند بود، چيزي نمي‌گفت.

    انوشيروان نقشه‌ اي كشيد و در يكي از روزها كه بوذرجمهر در تاريك روشن صبحگاهي از خانه خارج شده بود، چند نفر را بعنوان دزد سر راه او قرار داد. دزدها بر سر او ريختند و لباس گران قيمت و اشياي با ارزشي را كه همراه داشت دزديدند.......

    انوشيروان كه به دنبال فرصتي مي‌گشت تا زهر خود را خالي كند، تا بوذر جمهر را ديد پوزخندي زد و گفت: «چه شده؟ شنيده‌ام كه دزدان به سرت ريخته‌اند و همه چيزت را به غارت برده‌اند؛ اين هم نتيجه سحرخيزي. ايا باز هم مي‌گويي سحر خيز باش تا كامروا باشي؟»

    بوذر جمهر گفت: «بله، باز هم مي‌گويم سحر خيز باش؛ دزدها از من سحر خیزتر بودند، به همين دليل به آن چه كه مي‌خواستند رسيدند و كامروا شدند.»

  4. 5 کاربر از پست مفید ویدا@ تشکرکرده اند .

    ammin (پنجشنبه 11 مهر 92), ویدا@ (دوشنبه 09 بهمن 91)

  5. #3
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 اردیبهشت 94 [ 09:58]
    تاریخ عضویت
    1389-9-28
    محل سکونت
    ایران_شیراز
    نوشته ها
    3,167
    امتیاز
    21,370
    سطح
    92
    Points: 21,370, Level: 92
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 980
    Overall activity: 9.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdrive1000 Experience Points10000 Experience Points
    تشکرها
    14,388

    تشکرشده 15,109 در 3,401 پست

    حالت من
    Shad
    Rep Power
    341
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده (2)

    سلیمان و مورچه عاشق

    روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.

    از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟

    مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.

    حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم...

    حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.

    مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد...


    تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست...





  6. 7 کاربر از پست مفید ویدا@ تشکرکرده اند .

    ammin (پنجشنبه 11 مهر 92), ویدا@ (دوشنبه 09 بهمن 91), واحد (دوشنبه 17 آذر 93)

  7. #4
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 اردیبهشت 94 [ 09:58]
    تاریخ عضویت
    1389-9-28
    محل سکونت
    ایران_شیراز
    نوشته ها
    3,167
    امتیاز
    21,370
    سطح
    92
    Points: 21,370, Level: 92
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 980
    Overall activity: 9.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdrive1000 Experience Points10000 Experience Points
    تشکرها
    14,388

    تشکرشده 15,109 در 3,401 پست

    حالت من
    Shad
    Rep Power
    341
    Array


    چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردویتنومندی رسید.
    از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت،
    خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
    دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند.
    در حال مستاصل شد...
    ... از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:
    ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.

    قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت.

    گفت:

    ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.

    نصفگله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...

    قدری پایین تر آمد.
    وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت:

    ای امام زاده نصف گله را چطورنگهداری می كنی؟

    آنهار ا خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دهم.
    وقتیكمی پایین تر آمد گفت:

    بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.

    وقتی باقیتنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:

    مرد حسابی چه كشكی چه پشمی؟

    ما از هول خودمان یك غلطی كردیم!!!!!!


    O.o°•♥خـــٌـدایــا راز دل با تــو چـہ گویَـم ڪِہ تــو خــود راز دِلــــی ♥•°o.O


    http://gifportal.ru/data/smiles/cveta-674.gif

  8. 3 کاربر از پست مفید ویدا@ تشکرکرده اند .

    barani (پنجشنبه 17 اسفند 91), واحد (دوشنبه 17 آذر 93), صبا_2009 (پنجشنبه 17 اسفند 91)

  9. #5
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 اردیبهشت 94 [ 09:58]
    تاریخ عضویت
    1389-9-28
    محل سکونت
    ایران_شیراز
    نوشته ها
    3,167
    امتیاز
    21,370
    سطح
    92
    Points: 21,370, Level: 92
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 980
    Overall activity: 9.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdrive1000 Experience Points10000 Experience Points
    تشکرها
    14,388

    تشکرشده 15,109 در 3,401 پست

    حالت من
    Shad
    Rep Power
    341
    Array
    مرد فقیرى بود که همسرش از شیر گاوشان کره درست میکرد و او آنرا به تنها بقالى روستا مى فروخت.
    آن زن روستایی کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت و همسرش در ازای فروش آنها مایحتاج خانه را از همان بقالی مى خرید.
    روزى مرد بقال به وزن کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند.
    هنگامى که آنها را وزن کرد، دید که اندازه همه کره ها ۹۰۰ گرم است.
    او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره ها را به عنوان یک کیلویی به من مىفروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.
    مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: راستش ما ترازویی نداریم که کره ها رو وزن کنیم ولی یک کیلو شکر قبلا از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار دادیم .

    یقین داشته باش که به مقیاس خودت برای تو اندازه مى گیریم.



    O.o°•♥خـــٌـدایــا راز دل با تــو چـہ گویَـم ڪِہ تــو خــود راز دِلــــی ♥•°o.O


    http://gifportal.ru/data/smiles/cveta-674.gif

  10. 6 کاربر از پست مفید ویدا@ تشکرکرده اند .

    ammin (پنجشنبه 11 مهر 92), barani (یکشنبه 04 فروردین 92), rozaneh (شنبه 17 فروردین 92), واحد (دوشنبه 17 آذر 93), میشل (پنجشنبه 01 فروردین 92), مسافر زمان (جمعه 02 فروردین 92)

  11. #6
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 11 بهمن 98 [ 21:22]
    تاریخ عضویت
    1390-1-21
    محل سکونت
    یه جای دور دور دور
    نوشته ها
    662
    امتیاز
    12,717
    سطح
    73
    Points: 12,717, Level: 73
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 133
    Overall activity: 19.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    2,167

    تشکرشده 2,912 در 637 پست

    Rep Power
    88
    Array
    کوزه پیر
    در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.
    یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.
    مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.

    هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "

    مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. " موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.

    مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.

    این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟
    نمی دانم چه کرده ام
    اما
    می دانم به تو نیاز مندم


  12. 7 کاربر از پست مفید rozaneh تشکرکرده اند .

    ammin (پنجشنبه 11 مهر 92), barani (یکشنبه 18 فروردین 92), reihane_b (سه شنبه 27 فروردین 92), roze sepid (دوشنبه 19 فروردین 92), ویدا@ (شنبه 17 فروردین 92), واحد (دوشنبه 17 آذر 93), تسلیم خدا (دوشنبه 26 فروردین 92)

  13. #7
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 اردیبهشت 94 [ 09:58]
    تاریخ عضویت
    1389-9-28
    محل سکونت
    ایران_شیراز
    نوشته ها
    3,167
    امتیاز
    21,370
    سطح
    92
    Points: 21,370, Level: 92
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 980
    Overall activity: 9.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdrive1000 Experience Points10000 Experience Points
    تشکرها
    14,388

    تشکرشده 15,109 در 3,401 پست

    حالت من
    Shad
    Rep Power
    341
    Array
    تغيير نگرش ! ...


    مي‌گويند در کشور ژاپن مرد ميليونري زندگي مي‌کرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق کرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود.

    وي پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يک راهب مقدس و شناخته شده مي‌بيند
    وي به راهب مراجعه مي‌کند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد کرد .... که مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نکند.

    وي پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشکه‌هاي رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ‌آميزي کند.
    همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض مي‌کند.

    پس از مدتي رنگ ماشين ، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي‌آيد را به رنگ سبز و ترکيبات آن تغيير مي‌دهد و البته چشم دردش هم تسکين مي‌يابد.

    بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشکر از راهب وي را به منزلش دعوت مي نمايد.
    راهب وقتي به محضر بيمارش مي‌رسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسکين يافته؟

    مرد ثروتمند نيز تشکر کرده و مي‌گويد :" بله . اما اين گرانترين مداوايي بود که تاکنون داشته."
    مرد راهب با تعجب به بيمارش مي‌گويد بالعکس اين ارزانترين نسخه‌اي بوده که تاکنون تجويز کرده‌ام.

    براي مداواي چشم دردتان، تنها کافي بود عينکي با شيشه سبز خريداري کنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود.
    براي اين کار نمي‌تواني تمام دنيا را تغيير دهي، بلکه با تغيير چشم اندازت (نگرش) مي‌تواني دنيا را به کام خود درآوري.


    تغيير دنيا کار احمقانه اي است اما تغيير چشم‌اندازمان (نگرش) ارزان‌ترين و موثرترين روش مي‌باشد.
    O.o°•♥خـــٌـدایــا راز دل با تــو چـہ گویَـم ڪِہ تــو خــود راز دِلــــی ♥•°o.O


    http://gifportal.ru/data/smiles/cveta-674.gif

  14. 6 کاربر از پست مفید ویدا@ تشکرکرده اند .

    ammin (پنجشنبه 11 مهر 92), barani (دوشنبه 26 فروردین 92), rozaneh (دوشنبه 26 فروردین 92), واحد (دوشنبه 17 آذر 93), مسافر زمان (دوشنبه 26 فروردین 92), تسلیم خدا (دوشنبه 26 فروردین 92)

  15. #8
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 اردیبهشت 94 [ 09:58]
    تاریخ عضویت
    1389-9-28
    محل سکونت
    ایران_شیراز
    نوشته ها
    3,167
    امتیاز
    21,370
    سطح
    92
    Points: 21,370, Level: 92
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 980
    Overall activity: 9.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdrive1000 Experience Points10000 Experience Points
    تشکرها
    14,388

    تشکرشده 15,109 در 3,401 پست

    حالت من
    Shad
    Rep Power
    341
    Array
    دو مرد، در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند. یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست.

    هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت، آنرا در ظرف یخی ای که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریاچه پرتاب می کرد.

    ماهیگیر با تجربه، از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی ها را از دست می دهد بسیار متعجب بود. لذا پس از مدتی از او پرسید:

    - چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا چه پرت می کنی؟
    - مرد جواب داد: آخر تابه ی من کوچک است!

    ***
    گاهی ما نیز همانند این مرد، شانس های بزرگ، شغل های بزرگ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم. چون ایمانمان ضعیف است.

    ما، به مردی که تنها نیازش، تهیه یک تابه ی بزرگتر بود می خندیم، اما نمی دانیم که تنها نیاز ما نیز، آنست که ایمانمان را افزایش دهیم.

    خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو نمی دهد.

    این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل، از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی.
    هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست.

    به یاد داشته باش:



    ☺به خدایت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است
    به مشکلاتت بگو که چقدر خدایت بزرگ است☻
    O.o°•♥خـــٌـدایــا راز دل با تــو چـہ گویَـم ڪِہ تــو خــود راز دِلــــی ♥•°o.O


    http://gifportal.ru/data/smiles/cveta-674.gif

  16. 3 کاربر از پست مفید ویدا@ تشکرکرده اند .

    ammin (پنجشنبه 11 مهر 92), reihane_b (سه شنبه 27 فروردین 92), تسلیم خدا (سه شنبه 27 فروردین 92)

  17. #9
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 اردیبهشت 94 [ 09:58]
    تاریخ عضویت
    1389-9-28
    محل سکونت
    ایران_شیراز
    نوشته ها
    3,167
    امتیاز
    21,370
    سطح
    92
    Points: 21,370, Level: 92
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 980
    Overall activity: 9.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdrive1000 Experience Points10000 Experience Points
    تشکرها
    14,388

    تشکرشده 15,109 در 3,401 پست

    حالت من
    Shad
    Rep Power
    341
    Array
    حکایت شیوانا و قهر با خود ...


    به شيوانا خبر دادند که يکي از شاگردان قديمي اش در شهري دور از طريق
    معرفت دور شده و راه ولگردي را پيشه کرده است. شيوانا چندين هفته سفر
    کرد تا به شهر آن شاگرد قديمي رسيد. بدون اينکه استراحتي کند مستقيماً
    سراغ او را گرفت و پس از ساعتها جستجو او را در يک محل نامناسب يافت.

    مقابش ايستاد؛ سري تکان داد و از او پرسيد: تو اينجا چه ميکني دوست
    قديمي؟ !!
    شاگرد لبخند تلخي زد و شانه هايش را بالا انداخت و گفت: من لياقت
    درسهاي شما را نداشتم استاد! حق من خيلي بدتر از اينهاست! شما اين همه
    راه آمده ايد تا به من چه بگوييد؟
    شيوانا تبسمي کرد و گفت: من هنوز هم خودم را استاد تو ميدانم. آمده ام
    تا درس امروزت را بدهم و بروم.
    شاگردِ مأيوس و نااميد، نگاهش را به چشمان شيوانا دوخت و پرسيد: يعني
    اين همه راه را به خاطر من آمده ايد؟ !!
    شيوانا با اطمينان گفت: البته! لياقت تو خيلي بيشتر از اينهاست .
    درس امروز اين است :
    هرگز با خودت قهر مکن .
    هرگز مگذار ديگران وادارت کنند با خودت قهر کني.
    و هرگز اجازه مده ديگران وادارت کنند خودت، خودت را محکوم کني.
    به محض اينکه خودت با خودت قهر کني ديگر نسبت به سلامت ذهن و روان و جسم
    خود بي اعتنا ميشوي و هر نوع بيحرمتي به جسم و روح خودت را ميپذيري .
    هميشه با خودت آشتي باش و هميشه براي جبران خطاها به خودت فرصت بده.
    تکرار ميکنم: خودت آخرين نفري باش که در اين دنيا با خودت قهر ميکني ...
    درس امروز من همين است .
    شيوانا پيشاني شاگردش را بوسيد و بلافاصله بدون اينکه استراحتي کند به سمت
    دهکده اش بازگشت. چند هفته بعد به او خبر دادند که شاگرد قديمي اش وارد
    مدرسه شده و سراغش را ميگيرد. شيوانا به استقبالش رفت و او را ديد که
    سالم و سرحال در لباسي تميز و مرتب مقابلش ايستاده است .
    شيوانا تبسمي کرد و او را در آغوش گرفت و آرام در گوشش گفت :اکنون که
    با خودت آشتي کرده اي ياد بگير که از خودت طرفداري کني .
    به هيچکس اجازه نده تو را با يادآوري گذشته ات وادار به سرافکندگي کند .

    هميشه از خودت و ذهن و روح و جسم خودت دفاع کن .

    هرگز مگذار ديگران وادارت سازند، دفاع از خودت را فراموش کني و
    به تو توهين کنند .

    خودت اولين نفري باش که در اين دنيا از حيثيت خودت دفاع ميکني...








    O.o°•♥خـــٌـدایــا راز دل با تــو چـہ گویَـم ڪِہ تــو خــود راز دِلــــی ♥•°o.O


    http://gifportal.ru/data/smiles/cveta-674.gif
    ویرایش توسط ویدا@ : چهارشنبه 28 فروردین 92 در ساعت 10:56

  18. 6 کاربر از پست مفید ویدا@ تشکرکرده اند .

    ammin (پنجشنبه 11 مهر 92), reihane_b (چهارشنبه 28 فروردین 92), roze sepid (سه شنبه 01 مرداد 92), میشل (چهارشنبه 29 خرداد 92), تسلیم خدا (چهارشنبه 28 فروردین 92), راحیل خانوم (چهارشنبه 29 خرداد 92)

  19. #10
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 اردیبهشت 94 [ 09:58]
    تاریخ عضویت
    1389-9-28
    محل سکونت
    ایران_شیراز
    نوشته ها
    3,167
    امتیاز
    21,370
    سطح
    92
    Points: 21,370, Level: 92
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 980
    Overall activity: 9.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdrive1000 Experience Points10000 Experience Points
    تشکرها
    14,388

    تشکرشده 15,109 در 3,401 پست

    حالت من
    Shad
    Rep Power
    341
    Array
    عدالت و لطف خدا

    زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟

    داوود (ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.

    سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟

    زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم .


    هنوز سخن زن تمام نشده بود که ...

    در خانه داوود (ع) را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد ، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید : علت این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟ عرض کردند: ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى.

    حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو
    هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟ سپس * هزار دینار را به آن زن داد و فرمود : این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن ، خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است.

    O.o°•♥خـــٌـدایــا راز دل با تــو چـہ گویَـم ڪِہ تــو خــود راز دِلــــی ♥•°o.O


    http://gifportal.ru/data/smiles/cveta-674.gif

  20. 10 کاربر از پست مفید ویدا@ تشکرکرده اند .

    ammin (پنجشنبه 11 مهر 92), Aram_577 (چهارشنبه 02 مرداد 92), baby (یکشنبه 30 تیر 92), rozaneh (شنبه 04 خرداد 92), roze sepid (سه شنبه 01 مرداد 92), واحد (دوشنبه 17 آذر 93), میشل (چهارشنبه 29 خرداد 92), مسافر زمان (شنبه 04 خرداد 92), دلنشین (شنبه 04 خرداد 92), راحیل خانوم (چهارشنبه 29 خرداد 92)


 
صفحه 17 از 22 نخستنخست ... 78910111213141516171819202122 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده
    توسط مدیرهمدردی در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 412
    آخرين نوشته: دوشنبه 12 خرداد 99, 06:16
  2. راه بهشت (داستان کوتاه)
    توسط هوشیار در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: سه شنبه 12 شهریور 87, 07:52
  3. داستانهای کوتاه از نویسندگان ایرانی
    توسط rose در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: جمعه 10 خرداد 87, 18:50
  4. داستان کوتاه
    توسط محمدابراهیمی در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: یکشنبه 01 اردیبهشت 87, 21:27

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 18:23 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.