دوستانم ممنون،معذرت ميخوام که بعضي وقتها با اين حرفام شما رو هم ناراحت ميکنم.باور کنيد دست خودم نيست،شايد بزرگترين عاملش افراد اطرافم بوده که اينجوري شکست خوردن و از زندگيشون ناراضين و مهم ترينش وضعيت خواهرم که شوهرش تو اون مدت که دعواشون ميشد مدام تهديدش ميکرد که ميره يه زن ديگه ميگيره و اذيتش ميکرد و وقتي هم خواهرم قهر کرد نه تنها دنبالش نيومد بلکه اومد يه آبرو ريزي راه انداخت که نگو و نپرس،خواهرم نميخواست قهر کنه ولي ميدونيد چه عاملي باعث شد؟اون مريض شده بود به يکباره يکي از چشم هاش دچار انحراف شديدي شد و وقتي رفتن پيش متخصص تو تهران بهش گفت:m.s داره
و وقتي دليلش رو پرسيدن گفته بود اکثرا از اعصاب ميشه و ما مطمئن بوديم بخاطر اونه چون ما تو فاميلامون همچين موردي نداشتيم و خواهرم هم شديدا آزار ميديد البته بيشتر خود خوري ميکرد حالا بماند که مقصر بيشتر خواهرم بود يا شوهرش ولي بابام ديگه طاقت نياورد و نذاشت بره خونشون،اخه شوهر از يه طرف،بچه از يه طرف،پيش مادر شوهر زندگي کردن از يه طرف،فکر نميکنيد آدمو داغون کنه؟البته به نظرم خواهرم هم خيلي حساسيت نشون ميداد که اون هم اوضاع رو بدتر ميکرد وقتي من فکر ميکنم با اين شرايطم اگه جاي اون بودم حتما ديونه ميشدم،ولي آدما جاي هم نيستن،شوهر اون هم يکسري خصوصيات خوب داشت و به نظرم خواهرم نبايد ميدون رو خالي ميکرد ولي شوهرش مدام تهديد ميکرد که هيچ غلطي نميتوني بکني و خواهرم تا آخرش رفت و تونست اموالي رو که شوهرش داشت و خواهرم هم براي جمع کردنش زحمت کشيده بود يکجا براي مهريه اش مصادره بکنه و با اينکه 3 سال طول کشيد طلاقش رو بگيره و الان مشکل بچه است که 5 ساله شده و معلوم نيست چه بلايي سرش مياد،خواهرم ابتدا نميخواست اينقدر جدي به طلاق فکر کنه و بيشتر دوست داشت تا شوهرش يه بار ديگه با اينکه اون بلاها رو سرش آورده بود دوست داشتنش رو اثبات کنه ولي شوهرش کوتاه نيومد به هيچ وجه ،بخصوص اينکه تو اون دوران رفت و با همکارش که اون هم از شوهرش طلاق گرفته بود و يه بچه 7،8 سال داشت ازدواج کرد با اينکه خواهر من هنوز زنش بود اونو صيغه کرده بود و تازه بعد از مدتي فهميديم زنش بلافاصله حامله هم شده ،خواهرم خيلي به هم ريخت ولي دکتر گفته بود فضا رو براش شاد کنيد و نذاريد غصه بخوره،بعد از اون ديگه طلاق تنها چاره شد و افتاد رو اين کار اونهم جدي جدي و تصميم گرفت هر چند سال که طول بکشه حقش رو بگيره.
سرتون رو به درد آوردم ولي اينهم عامل بزرگيه که ترس منو بيشتر ميکنه و نگرانيم رو بيشتر براي زندگي خودم ،اينها رو براي مشاور گفتم،بهم گفت:زندگي تو جداي از اونه،تو هم اگه درست و بجا برخورد نکني و دائم با اين افکارا سر کني و اوقات تلخي تو زندگي داشته باشي اگه شوهرت آدم خوبي هم باشه زندگيت اونجوري ميشه،همه اينها رو ميدونم ولي چيکار کنم نميتونم راحت با همسرم کنار بيام و راحت بهش اطمينان کنم،بخصوص با کارايي که تو دوران نامزدي کرده و بي انصافي هايي که در حقم داشته و خيلي چيزها رو از من دريغ کرده و تازه دوقورت و نيمش هم باقيه.
نعمت يعني ماي عزيز پيشنهادتون خوبه ولي عملي نيست،چون تو ادارمون براي آپارتمان ثبت نام ميکردن ولي نذاشت،گفت:خيلي نامردي اينقدر قسط داريم و حقوق من کفاف يه ماه نيست و ميخواي اينکار رو بکني،بعد گفت:با اين حقوقت تو کي صاحب خونه بشي معلوم نيست!تازه ما پولهامون رو روهم ميذاريم و همين خونه رو يا بزرگترشو ميخريم اون هم زودتر، ولي وقتي صحبت اين ميرسه که منم سهمي داشته باشم عصباني ميشه و ميگه:تو از همون اول فکر اين جور چيزها رو ميکردي و واقعا برات متاسفم
،بهش گفتم:ميگي حقوقم نميرسه،باشه قبول بذار حقوقم مال خودم باشه ببين چه جوري هم مايحتاج خودم رو ميخرم و هم بعد چند سال صاحب خونه و ماشين ميشم همونطور که اکثر همکارام دارن،که وقتي اون موقع اينو گفتم يادم هست هيچي نگفت و سکوت کرد،يادمه يه بار راجع به اين موضوع با يکي از همکارا که البته از دوستاي صميمي و خوبم بود و الان بنا به شرايطي نميبينمش صحبت کردم و گفت:برو شکر کن که اول زندگي شوهرت ماشين داشت و تا حدودي خونه هم داريد،من همسرم اول زندگي فقط يه رنو درب و داغون داشت،وقتي صاحب خونه ميخواستيم بشم اونقدر قبلا راجع به ديگران صحبت کرده بودم که قبول کرده بود نصف خونه رو به نامم بزنه،تازه موقع عمل هم با زرنگي ميگفت:چه معني داره زن دائم بره محضر که چي خونه رو ميخواي بفروشي و يکي ديگه ميخواي بخري،بهم گفت:مطمئن باش خصوصيات شوهرت شبيه خصوصيات همسر منه و هيچ وقت اينکار رو نميکنه که بخواد برا خودش فقط داشته باشه،خودت داري ميگي اهل رفيق بازي نيست يا زير زيرکي به خانوادش کمک نميکنه،با اينکه حساب کتاب تو رو داره تو هم مال اونو داري همچين آدمي نميذاره تو بي نصيب بموني،چون داره جز به جز ميبينه که چيکار داري ميکني و در جريان کارات هست.
البته منم اميدوارم اينجوري باشه
هميشه اين سوال برام پيش مياد که اگه جاي ما زنها رو با آقايون عوض ميکردن آقايون حاضر بودن اينهمه مشکل و آزار و اذيتي که مردا درحقشون ميکنن رو تحمل کنن؟؟؟؟؟؟؟؟:P
يه بار از همسرم پرسيدم البته بحث مالي رو نه و به صورت کلي بهش گفتم:حاضر بودي زن باشي و شوهرت اينجوري اذيتت کنه؟گفت:نه براي اينکه من طاقت نمي آوردم و شوهرم تا حالا 3 طلاقه ام کرده بود و بعد به شوخي که انگار به غرورش برميخورد گفت:تو با من فرق داري، براي اينکه تو زني و خيلي هم مهربوننيييييييييييييييييي يييي:D







.باور کنيد دست خودم نيست،شايد بزرگترين عاملش افراد اطرافم بوده که اينجوري شکست خوردن و از زندگيشون ناراضين و مهم ترينش وضعيت خواهرم که شوهرش تو اون مدت که دعواشون ميشد مدام تهديدش ميکرد که ميره يه زن ديگه ميگيره و اذيتش ميکرد و وقتي هم خواهرم قهر کرد نه تنها دنبالش نيومد بلکه اومد يه آبرو ريزي راه انداخت که نگو و نپرس،خواهرم نميخواست قهر کنه ولي ميدونيد چه عاملي باعث شد؟اون مريض شده بود به يکباره يکي از چشم هاش دچار انحراف شديدي شد و وقتي رفتن پيش متخصص تو تهران بهش گفت:m.s داره
و وقتي دليلش رو پرسيدن گفته بود اکثرا از اعصاب ميشه و ما مطمئن بوديم بخاطر اونه چون ما تو فاميلامون همچين موردي نداشتيم و خواهرم هم شديدا آزار ميديد البته بيشتر خود خوري ميکرد حالا بماند که مقصر بيشتر خواهرم بود يا شوهرش ولي بابام ديگه طاقت نياورد و نذاشت بره خونشون،اخه شوهر از يه طرف،بچه از يه طرف،پيش مادر شوهر زندگي کردن از يه طرف،فکر نميکنيد آدمو داغون کنه؟البته به نظرم خواهرم هم خيلي حساسيت نشون ميداد که اون هم اوضاع رو بدتر ميکرد وقتي من فکر ميکنم با اين شرايطم اگه جاي اون بودم حتما ديونه ميشدم،ولي آدما جاي هم نيستن،شوهر اون هم يکسري خصوصيات خوب داشت و به نظرم خواهرم نبايد ميدون رو خالي ميکرد ولي شوهرش مدام تهديد ميکرد که هيچ غلطي نميتوني بکني و خواهرم تا آخرش رفت و تونست اموالي رو که شوهرش داشت و خواهرم هم براي جمع کردنش زحمت کشيده بود يکجا براي مهريه اش مصادره بکنه و با اينکه 3 سال طول کشيد طلاقش رو بگيره و الان مشکل بچه است که 5 ساله شده و معلوم نيست چه بلايي سرش مياد،خواهرم ابتدا نميخواست اينقدر جدي به طلاق فکر کنه و بيشتر دوست داشت تا شوهرش يه بار ديگه با اينکه اون بلاها رو سرش آورده بود دوست داشتنش رو اثبات کنه ولي شوهرش کوتاه نيومد به هيچ وجه ،بخصوص اينکه تو اون دوران رفت و با همکارش که اون هم از شوهرش طلاق گرفته بود و يه بچه 7،8 سال داشت ازدواج کرد با اينکه خواهر من هنوز زنش بود اونو صيغه کرده بود و تازه بعد از مدتي فهميديم زنش بلافاصله حامله هم شده ،خواهرم خيلي به هم ريخت ولي دکتر گفته بود فضا رو براش شاد کنيد و نذاريد غصه بخوره،بعد از اون ديگه طلاق تنها چاره شد و افتاد رو اين کار اونهم جدي جدي و تصميم گرفت هر چند سال که طول بکشه حقش رو بگيره.
:زندگي تو جداي از اونه،تو هم اگه درست و بجا برخورد نکني و دائم با اين افکارا سر کني و اوقات تلخي تو زندگي داشته باشي اگه شوهرت آدم خوبي هم باشه زندگيت اونجوري ميشه،همه اينها رو ميدونم ولي چيکار کنم نميتونم راحت با همسرم کنار بيام و راحت بهش اطمينان کنم،بخصوص با کارايي که تو دوران نامزدي کرده و بي انصافي هايي که در حقم داشته و خيلي چيزها رو از من دريغ کرده و تازه دوقورت و نيمش هم باقيه.
:تو از همون اول فکر اين جور چيزها رو ميکردي و واقعا برات متاسفم
،بهش گفتم:ميگي حقوقم نميرسه،باشه قبول بذار حقوقم مال خودم باشه ببين چه جوري هم مايحتاج خودم رو ميخرم و هم بعد چند سال صاحب خونه و ماشين ميشم همونطور که اکثر همکارام دارن،که وقتي اون موقع اينو گفتم يادم هست هيچي نگفت و سکوت کرد،يادمه يه بار راجع به اين موضوع با يکي از همکارا که البته از دوستاي صميمي و خوبم بود و الان بنا به شرايطي نميبينمش صحبت کردم و گفت:برو شکر کن که اول زندگي شوهرت ماشين داشت و تا حدودي خونه هم داريد،من همسرم اول زندگي فقط يه رنو درب و داغون داشت،وقتي صاحب خونه ميخواستيم بشم اونقدر قبلا راجع به ديگران صحبت کرده بودم که قبول کرده بود نصف خونه رو به نامم بزنه،تازه موقع عمل هم با زرنگي ميگفت:چه معني داره زن دائم بره محضر که چي خونه رو ميخواي بفروشي و يکي ديگه ميخواي بخري،بهم گفت:مطمئن باش خصوصيات شوهرت شبيه خصوصيات همسر منه و هيچ وقت اينکار رو نميکنه که بخواد برا خودش فقط داشته باشه،خودت داري ميگي اهل رفيق بازي نيست يا زير زيرکي به خانوادش کمک نميکنه،با اينکه حساب کتاب تو رو داره تو هم مال اونو داري همچين آدمي نميذاره تو بي نصيب بموني،چون داره جز به جز ميبينه که چيکار داري ميکني و در جريان کارات هست.





:
،ولي زد و استرس روز کنکور خراب کرد با اينکه جاي خوبي قبول شدم ولي رشته آنچناني قبول نشدم و نا اميد شدم بعد از اتمام ليسانس هم دنبال کار گشتم تا رو پاي خودم بايستم،هميشه از خريد کردن لذت ميبردم و هيچ چيز مثل خريد آرومم نميکرد زياد خودم رو درگير کاراي زنونه مثل شست وشو و رفت و روب و پخت و پزنميکردم چون بدم ميومد و سر اين جر چيزها کاملا تنبلي ميکردم(الان هم بعضي موقع ها شوهرم ناراحت ميشه حق ميدم چون اولا عادت ندارم و ثانيا همه اينها رو مامانم ميکرد و ثالثا با خودم ميگي خوب وقتي منم مثل اون کار ميکنم چه دليلي داره که فکر کنه همه کاراي خونه هم با منه و بعضي کارا رو که ديگه ميبينم اون هم داره عادت ميکنه نکنه عمدا انجام نميدم تا اون هم يه تکوني به خودش بده)،دختر شادي بودم ولي واقعا حساس هم بودم و زود ناراحت ميشدم و جايي مثل خونه راحت بودم که خودم رو خالي ميکردم و خانوادم بخصوص مادرم باهام همدرد بود،الان که به يادشون ميفتم دلم ميسوزه که چقدر بنده خداها بد عنقي هاي منو تحمل کردن،با اينکه شاد بودم ولي خوب نگراني از بابت همسر آينده ام داشتم که کي ميخواد بشه و هر بار که خواستگار ميومد دلتنگي و آشفتگي عجيبي تو دلم به پا ميشد،دوست داشتم ازدواج کنم ولي شوهر ايده آلم رو همش تصور ميکردم،مردي قد بلند و هيکلي،با چهره اي معصوم و آروم و با تحصيلات خوب که البته مومن که منو و خود وجود منو دوست داشته باشه و هيچي برام کم نذاره کمتر به فکر مال و منال بودم و فکر ميکردم همچين آدمي مطمئنا جربزه داشتن خونه و ماشين خوب رو هم خواهد داشت،اصلا به بعد مشکلات زندگي فکر نميکردم،همش به اين فکر ميکردم که اگه همسرم مرد آروم و مهربوني باشه که همه هم و غمش فقط من باشم مشکلات حله،تو دوران مجرديم شايد همه دخترا فکر ميکردن من دختري هستم که از هر نظر کاملم و واقعا خوش به حال مردي ميشه که باهام ازدواج ميکنه و موقعيتهاي خوبي گيرم مياد،تو مجردي آزاد بودم راحت اگه از چيزي خوشم ميومد ميخريدم،هر کلاسي که دوست داشتم ميتونستم برم،خونه هر فاميل البته نه تنهايي بلکه با مامانم اينا،هر جور که بپوشم(البته خودم رعايت ميکردم)،هر کي رو که ميخوام ببينم،دلم ميخواست به موسيقي بپردازم حالا هر کدومش که شده ولي بيشتر پيانو رو دوست داشتم،دلم ميخواست نقاشي رو خوب ياد بگيرم و همش تو اين تصورات بودم که شوهرم هم دوست خواهد داشت من به علايقم بپردازم و تشويقم ميکنه،به سر وضعم ميرسيدم،به خوردنم و حس ميکردم هيچ کمبودي نيست جز يه همسر خوب که سنگ صبورمه نه اينکه من سنگ صبورش باشم.
،امان از اين مردا که هيچ جا ولمون نميکنن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:D:P

علاقه مندی ها (Bookmarks)