به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 17 از 29 نخستنخست ... 789101112131415161718192021222324252627 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 161 تا 170 , از مجموع 283

Hybrid View

  1. #1
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 23 دی 93 [ 13:21]
    تاریخ عضویت
    1388-8-13
    نوشته ها
    302
    امتیاز
    6,606
    سطح
    53
    Points: 6,606, Level: 53
    Level completed: 28%, Points required for next Level: 144
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class5000 Experience Points
    تشکرها
    396

    تشکرشده 407 در 170 پست

    Rep Power
    47
    Array

    RE: نامه اي به همسر(دوستان لطفا نظر بدهيد)

    دوستانم ممنون،معذرت ميخوام که بعضي وقتها با اين حرفام شما رو هم ناراحت ميکنم .باور کنيد دست خودم نيست،شايد بزرگترين عاملش افراد اطرافم بوده که اينجوري شکست خوردن و از زندگيشون ناراضين و مهم ترينش وضعيت خواهرم که شوهرش تو اون مدت که دعواشون ميشد مدام تهديدش ميکرد که ميره يه زن ديگه ميگيره و اذيتش ميکرد و وقتي هم خواهرم قهر کرد نه تنها دنبالش نيومد بلکه اومد يه آبرو ريزي راه انداخت که نگو و نپرس،خواهرم نميخواست قهر کنه ولي ميدونيد چه عاملي باعث شد؟اون مريض شده بود به يکباره يکي از چشم هاش دچار انحراف شديدي شد و وقتي رفتن پيش متخصص تو تهران بهش گفت:m.s داره و وقتي دليلش رو پرسيدن گفته بود اکثرا از اعصاب ميشه و ما مطمئن بوديم بخاطر اونه چون ما تو فاميلامون همچين موردي نداشتيم و خواهرم هم شديدا آزار ميديد البته بيشتر خود خوري ميکرد حالا بماند که مقصر بيشتر خواهرم بود يا شوهرش ولي بابام ديگه طاقت نياورد و نذاشت بره خونشون،اخه شوهر از يه طرف،بچه از يه طرف،پيش مادر شوهر زندگي کردن از يه طرف،فکر نميکنيد آدمو داغون کنه؟البته به نظرم خواهرم هم خيلي حساسيت نشون ميداد که اون هم اوضاع رو بدتر ميکرد وقتي من فکر ميکنم با اين شرايطم اگه جاي اون بودم حتما ديونه ميشدم،ولي آدما جاي هم نيستن،شوهر اون هم يکسري خصوصيات خوب داشت و به نظرم خواهرم نبايد ميدون رو خالي ميکرد ولي شوهرش مدام تهديد ميکرد که هيچ غلطي نميتوني بکني و خواهرم تا آخرش رفت و تونست اموالي رو که شوهرش داشت و خواهرم هم براي جمع کردنش زحمت کشيده بود يکجا براي مهريه اش مصادره بکنه و با اينکه 3 سال طول کشيد طلاقش رو بگيره و الان مشکل بچه است که 5 ساله شده و معلوم نيست چه بلايي سرش مياد،خواهرم ابتدا نميخواست اينقدر جدي به طلاق فکر کنه و بيشتر دوست داشت تا شوهرش يه بار ديگه با اينکه اون بلاها رو سرش آورده بود دوست داشتنش رو اثبات کنه ولي شوهرش کوتاه نيومد به هيچ وجه ،بخصوص اينکه تو اون دوران رفت و با همکارش که اون هم از شوهرش طلاق گرفته بود و يه بچه 7،8 سال داشت ازدواج کرد با اينکه خواهر من هنوز زنش بود اونو صيغه کرده بود و تازه بعد از مدتي فهميديم زنش بلافاصله حامله هم شده ،خواهرم خيلي به هم ريخت ولي دکتر گفته بود فضا رو براش شاد کنيد و نذاريد غصه بخوره،بعد از اون ديگه طلاق تنها چاره شد و افتاد رو اين کار اونهم جدي جدي و تصميم گرفت هر چند سال که طول بکشه حقش رو بگيره.
    سرتون رو به درد آوردم ولي اينهم عامل بزرگيه که ترس منو بيشتر ميکنه و نگرانيم رو بيشتر براي زندگي خودم ،اينها رو براي مشاور گفتم،بهم گفت:زندگي تو جداي از اونه،تو هم اگه درست و بجا برخورد نکني و دائم با اين افکارا سر کني و اوقات تلخي تو زندگي داشته باشي اگه شوهرت آدم خوبي هم باشه زندگيت اونجوري ميشه،همه اينها رو ميدونم ولي چيکار کنم نميتونم راحت با همسرم کنار بيام و راحت بهش اطمينان کنم،بخصوص با کارايي که تو دوران نامزدي کرده و بي انصافي هايي که در حقم داشته و خيلي چيزها رو از من دريغ کرده و تازه دوقورت و نيمش هم باقيه.
    نعمت يعني ماي عزيز پيشنهادتون خوبه ولي عملي نيست،چون تو ادارمون براي آپارتمان ثبت نام ميکردن ولي نذاشت،گفت:خيلي نامردي اينقدر قسط داريم و حقوق من کفاف يه ماه نيست و ميخواي اينکار رو بکني،بعد گفت:با اين حقوقت تو کي صاحب خونه بشي معلوم نيست!تازه ما پولهامون رو روهم ميذاريم و همين خونه رو يا بزرگترشو ميخريم اون هم زودتر، ولي وقتي صحبت اين ميرسه که منم سهمي داشته باشم عصباني ميشه و ميگه:تو از همون اول فکر اين جور چيزها رو ميکردي و واقعا برات متاسفم،بهش گفتم:ميگي حقوقم نميرسه،باشه قبول بذار حقوقم مال خودم باشه ببين چه جوري هم مايحتاج خودم رو ميخرم و هم بعد چند سال صاحب خونه و ماشين ميشم همونطور که اکثر همکارام دارن،که وقتي اون موقع اينو گفتم يادم هست هيچي نگفت و سکوت کرد،يادمه يه بار راجع به اين موضوع با يکي از همکارا که البته از دوستاي صميمي و خوبم بود و الان بنا به شرايطي نميبينمش صحبت کردم و گفت:برو شکر کن که اول زندگي شوهرت ماشين داشت و تا حدودي خونه هم داريد،من همسرم اول زندگي فقط يه رنو درب و داغون داشت،وقتي صاحب خونه ميخواستيم بشم اونقدر قبلا راجع به ديگران صحبت کرده بودم که قبول کرده بود نصف خونه رو به نامم بزنه،تازه موقع عمل هم با زرنگي ميگفت:چه معني داره زن دائم بره محضر که چي خونه رو ميخواي بفروشي و يکي ديگه ميخواي بخري،بهم گفت:مطمئن باش خصوصيات شوهرت شبيه خصوصيات همسر منه و هيچ وقت اينکار رو نميکنه که بخواد برا خودش فقط داشته باشه،خودت داري ميگي اهل رفيق بازي نيست يا زير زيرکي به خانوادش کمک نميکنه،با اينکه حساب کتاب تو رو داره تو هم مال اونو داري همچين آدمي نميذاره تو بي نصيب بموني،چون داره جز به جز ميبينه که چيکار داري ميکني و در جريان کارات هست.
    البته منم اميدوارم اينجوري باشه

    هميشه اين سوال برام پيش مياد که اگه جاي ما زنها رو با آقايون عوض ميکردن آقايون حاضر بودن اينهمه مشکل و آزار و اذيتي که مردا درحقشون ميکنن رو تحمل کنن؟؟؟؟؟؟؟؟:P
    يه بار از همسرم پرسيدم البته بحث مالي رو نه و به صورت کلي بهش گفتم:حاضر بودي زن باشي و شوهرت اينجوري اذيتت کنه؟گفت:نه براي اينکه من طاقت نمي آوردم و شوهرم تا حالا 3 طلاقه ام کرده بود و بعد به شوخي که انگار به غرورش برميخورد گفت:تو با من فرق داري، براي اينکه تو زني و خيلي هم مهربوننيييييييييييييييييي يييي:D

  2. 2 کاربر از پست مفید مي مي تشکرکرده اند .

    مي مي (یکشنبه 13 تیر 89)

  3. #2
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 23 دی 93 [ 13:21]
    تاریخ عضویت
    1388-8-13
    نوشته ها
    302
    امتیاز
    6,606
    سطح
    53
    Points: 6,606, Level: 53
    Level completed: 28%, Points required for next Level: 144
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class5000 Experience Points
    تشکرها
    396

    تشکرشده 407 در 170 پست

    Rep Power
    47
    Array

    RE: نامه اي به همسر(دوستان لطفا نظر بدهيد)

    دوستان خوبم ميخواستم راجع به يه موضوع ديگه ازتون نظر بخوام،اجازه هست ديگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    راستش شوهرم داره درسش تموم ميکنه و ميخواد کارشناسي ارشدش رو ادامه تحصيل بده اون هم تو دانشگاه آزاد،ولي هر وقت به من که ميرسه ميگه تو بايد سراسري قبول بشي و حتي بهم اجازه نميده اگه سراسري ثبت نام کردم پيام نور برم،به من که ميرسه ميگه پول نداريم ولي با کمال ميل براي خودش راه براي ادامه تحصيل هست،خيلي از دستش ناراحت ميشم،از اينکه مدام بهم ميگه نميذاري پس انداز کني،خيلي از خواسته هامو براحتي پس ميزنه ولي به خودش که رسيد اينجوري ميکنه،ديروز برادرم اومد خونمون و شام نگهش داشتيم ولي کاملا معلوم بود که بين خانواده خودش و خانواده من فرق ميذاره،بعدش هم وقتي صحبت ادامه تحصيل شد اينجوري مطرح کرد،خيلي ناراحت شدم از دستش اگه هدفش هم امتحان من باشه که متاسفانه کم اينکارا رو نکرده بازم خيلي بده خيلي بد،شب موقع خواب باهاش سرسنگين بودم ولي چون نميخواستم دوباره جرو بحثي راه بيفته زياد رو نميکردم سر جام خوابيدم اون هم محلي نذاشت و خوابيد ولي من تو جام اشکام آروم آروم سرازير ميشد و به حالم گريه ميکردم،از اينکه بلد نيستم درست و بجا حرف بزنم و دغدغه هامو بهش بگم،از اينکه تا چيزي ميگم مثل فشفشه برخورد ميکنه،از اينکه چرا من نبايد با همسرم راحت باشم؟از اينکه چرا اينهمه حرف تو دلم مونده باشه و نتونم بهش بگم؟چرا منو درک نميکنه؟همه حرفهايي که دوستان ميزنيد درسته ولي نميدونيد از اتفاقاتي که از ابتداي نامزديمون تا حالا افتاده فقط کم لطفيه که همسرم بهم داشته و اين منو به شدت داغون ميکنه،هر جوري هم بهش ميگم قبول نميکنه بياد بريم مشاور،من چيکار کنم باور ميکنيد الان کهاينها رو مينويسم به قدري حالم بده که اگه همکارم نبود مينشستم زار زار گريه ميکدم،دلم ميخواست ميرفتم جايي که همسرم اونجا نباشه و تو تنهايي خودم اينقدر بلند داد ميزدم که گوشهام از بلندي صداي خودم کر بشه،خسته ام خسته،نميدونم بعد از اون دعوا ديگه دل و دماق شاد بودن رو ندارم،ديگه از دستش خسته ام،همش با هم کنتاکت داريم سر هر چي بهم گير ميده منم از دستش خسته شدم،فکر ميکنم اون هم نسبت به من بي ميل شده،حس ميکنم ديگه دوستم نداره،آخه فرقي نميکنه مثلا وقتي دوستم داشت چه کار خارق العاده اي کرد که فکر کنم دوستم داره،همش از طرف اون کوتاهي بوده و هر چي هم کرده جزو وظايفش بوده.
    تو اين مدت يکسال و قبلش نامزدي چه کار مهمي برام کرده؟تو نامزدي که دلش نمي اومد از پولاش برام خرج کنه و دائم باها دعوا ميکرد،تو اين يه سال ازدواج هم که هر چي خريده از پولاي خودم بوده و شايد بيشتر پولام رو برا خودش برداشته،تازه خيلي چيزهايي رو که ميخواستم با اينکه پول داشتيم ازم دريغ ميکنه حتي با پولاي خودم،لعنت به من که همچين شوهري انتخاب کردم،همه روياهام،قصر آرزوهام يکي يکي داره نابود ميشه.
    دارم داغون ميشم،خيلي آشفته ام،آخرش از دست همسرم ديونه ميشم يا سکته ميکنم و يا مثل خواهرم منم ام.اس ميگرم،چقدر اينجور مردا غير قابل تحمل هستن،لعنت به من با اين انتخابم،کاش لااقل اخلاقش خوب بود و کمي دست ودل باز.
    واي باورم نميشه چه حرفايي دارم ميزنم تو رو خدا دوستان کمکم کنيد،ميدونم خستتون کردم، بازم دارم دنيا رو براي خودم دارم زهر ميکنم،بازم فکر ميکنم کارم تمومه ،بازم افکار مزاحم ،ولي من به کمکتون احتياج دارم،آني عزيز کجايي؟دل عزيز،مهتاب جون،نعمت يعني ماي عزيزم،صبا جان،فرشته مهربون وخيلي از دوستان ديگه که حواسشون به تايپيکهاي من هست احتياج به کمکتون دارم...
    فکر ميکنيد دليل اينکه من اينجوري ميشم چيه؟آيا واقعا همسرم اينقدر بد جنسه يا من نسبت بهش حساس شدم؟من توقعاتم زياده يا اون در حقم کم ميذاره؟

    اخه چرا پيش ديگران با آغوش باز خيلي چيزها رو قبول ميکنه ولي تو تنهاي دوتامون نميکنه يا نميذاره انجام بدم؟مثلا همين ارشد رو اونقدر با آغوش باز پيش ديگران استقبال کرد من دانشگاه آزاد شرکت کنم که خيلي خوشحال شدم ولي تو تنهاييمون 180 درجه حرفش عوض شد،بدبخت ميخواد خودش رو خوب نشون بده و بعدا همه فکر کنن که اين من خودم بودم که نخواستم.

  4. #3
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 27 دی 92 [ 02:28]
    تاریخ عضویت
    1389-2-06
    نوشته ها
    513
    امتیاز
    5,622
    سطح
    48
    Points: 5,622, Level: 48
    Level completed: 36%, Points required for next Level: 128
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    1,129

    تشکرشده 1,123 در 399 پست

    Rep Power
    68
    Array

    RE: نامه اي به همسر(دوستان لطفا نظر بدهيد)

    سلام می می جان

    عزیز دلم نزن این حرفا رو
    ناراحت نکن خودتو بابا ارزش نداره

    ببین همسر تو داره کاری رو میکنه که بنظرش درسته
    آگاهی همسرت در این حده و فکر میکنه داره بهترین و منطقی ترین کار رو انجام میده
    باید بگم یه جاهایی هم عزیزم تو زیادی سخت میگیری
    ببین می می تو به این مسئله یعنی خساست همسرت(البته از دید تو)زیادی حساس شدی
    همینه که تا کوچکترین عملی از اون بیچاره سر میزنه که حدس میزنی ناشی از خساستش باشه تو بهم میریزی
    یعنی تو زیادی بدبین شدی به شوهر مهربونت
    باور کن با اینکه اینجا بیش از 95%بدیهاشو گفتی و ازش انتقاد کردی،در من دید منفی به اون بنده خدا ایجاد نشده

    میدونی چرا؟
    چون اون 5%خوبی که ازش گاهی گفتی بهم میگه همسرت دل پاکی داره و مرد خوبیه و اینکه با بعضی برداشتهای تو از همسرت ضدونقیضه.یعنی تو زیادی بزرگش میکنی مسائل منفی رو
    می می جونم،تو نباید اینقدر قاطعانه از افکار همسرت حرف بزنی چون از دلش خبر نداری.پس اینطور قضاوت نکن خانمی
    سعی کن خوبیهاشو بیشتر بنویسی
    بیشتر به خوبیهاش فکر کنی
    با برداشتهایی که از مطالبت تا بحال داشتم حتی من هم متوجه شدم که همسرت تو رو دوست داره
    خودتم میدونی اینو.پس سعی نکن عکسشو به خودت تلقین کنی
    کمی تو رفتاهای خودت تجدید نظر کن.همسرت هم شیفته ت میشه
    بهش ثابت کن که توانایی مدیریت رو داری.مخصوصا مالی.از خودت جنم نشون بده آبجی من

  5. 2 کاربر از پست مفید lvlahtab تشکرکرده اند .

    lvlahtab (دوشنبه 14 تیر 89)

  6. #4
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 21 آذر 89 [ 09:45]
    تاریخ عضویت
    1389-2-18
    نوشته ها
    117
    امتیاز
    2,270
    سطح
    28
    Points: 2,270, Level: 28
    Level completed: 80%, Points required for next Level: 30
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    137

    تشکرشده 139 در 78 پست

    Rep Power
    28
    Array

    RE: نامه اي به همسر(دوستان لطفا نظر بدهيد)

    راستش مي مي جان من فكر مي كنم مشكل بيشتر ماها اين باشه كه فكر مي كنيم ديگران بايد ما رو خوشبخت كننو خوشبختي رو در ديگران مي جوييم


    قضيه شما هم اين جوريه والا يه قضيه رو ميگم كه شايد ربطي نداشته باشه تو ظاهر ولي هدفش قشنگه
    من يه برادرم دارم كه خيلي اهله كمكه به اينو اونه و هميشه اين رفتارو داره من مثلا ميگم به فلاني كمك نكن سو استفاده مي كنه
    ميدونين اون چي ميگه ميگه كار اگه برا خلق باشه از بين ميره ولي اگه نيت يه چيز ديگه باشه و برا خدا باشه نه توقع پيش مياد نه دلسردي از اينكه طرف قدر دان نيست


    به نظرم ديد آدم خيلي تو روند زندگي تاثير داره

    عزيزم توقعتو كم كن تا شاداب تر بشي اينم فقط و فقط به خودت بستگي داره


    [size=large]خوب حالا بگين چقد ديروز خنديدين؟چقد رو حالات بدنيتون كار كردين؟

  7. 2 کاربر از پست مفید نعمت يعني ما تشکرکرده اند .

    نعمت يعني ما (دوشنبه 14 تیر 89)

  8. #5
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 23 دی 93 [ 13:21]
    تاریخ عضویت
    1388-8-13
    نوشته ها
    302
    امتیاز
    6,606
    سطح
    53
    Points: 6,606, Level: 53
    Level completed: 28%, Points required for next Level: 144
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class5000 Experience Points
    تشکرها
    396

    تشکرشده 407 در 170 پست

    Rep Power
    47
    Array

    RE: نامه اي به همسر(دوستان لطفا نظر بدهيد)

    عزيزان ممنون،ازتون تشکر ميکنم و فعلا بهتره هيچي ننويسم ولي خواهشا شما باهام حرف بزنيد،آخه ميخوام حرفاتون رو فقط بخونم و رو خودم تقويت کنم،هر چي ميگم همش افکار مخربه و متاسفانه وقتي هم تو ذهنم مياد تا کجاها که ادامه پيدا نميکنه.
    اونقدر ذاهنم مشغوله که ميترسم باز اتفاقي بيفته،گيج و منگم،انگاري موندم تو برزخ،نميدونم چه جوري فکر کنم چيکار کنم،فقط ميدونم اعصابم از همه چي خورده،از زمين و زمان نالانم،از اينکه زنم و بايد حرف زور همسرم رو قبول کنم،از اينکه هميشه من کوتاه ميام،از اينکه خواسته هامو درک نميکنه،از اينکه دعوام ميکنه،از اينکه کتکم ميزنه،از اينکه توهين بهم ميکنه(مني که از هر جهت موقعيتم خوب بود)،از اينکه عصبانيتش رو راحت رو من خالي ميکنه،از اينکه پيش ديگران با خيلي چيزها کنار مياد ولي تو تنهاييمون جور ديگه برخورد ميکنه،از اينکه زندگي رو اينقدر برام سخت ميگيره،از اينکه از مرد بودن فقط به حس مردانگي و زور گفتن بيشتر توجه داره،از اينکه چشمش رو آخر هر ماه به حقوق من ميدوزه و با اينحاي براي هرچيزي که ميخوام بخرم نشده يک بار حرف و حديثي راه نندازه،از اينکه نميتونم باهاش راحت دردل کنم،از اينکه با کوچکترين حرف يا مخالفتم سريع گارد ميگيره.
    از خودم بدم مياد،از اينکه اينقدر درمونده شدم،از اينکه اينقدر آه و ناله کردم،از اينکه نميتونم مشکلم رو حل کنم،از اينکه ازدواج کردم و بيشتر هم مقصر همسرم ميدونم که منو به همه چي حساس کرده وگرنه اگه از اول خوب جلو ميومد من اينجوري نميشدم.
    بسه ديگه چقدر بايد آه و ناله کنم،هم شما خسته شديد هم خودم،ولي باور کنيد اگه نگم داغونتر ميشدم،ميدونم اينها رو که بهتون گفتم آروم نميشم ولي حرفاي شما آرومم ميکنه باور کنيد.
    پس ديگه فقط گوش ميکنم،بازم منتظرم،تو رو خدا از دستم کلافه نشيد چون خودم از خودم بد جوري کلافه ام و اگه شما هم ولم کنيد ديگه نميدونم چيکار کنم......

  9. 2 کاربر از پست مفید مي مي تشکرکرده اند .

    مي مي (دوشنبه 14 تیر 89)

  10. #6
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    سه شنبه 05 تیر 03 [ 04:02]
    تاریخ عضویت
    1388-1-20
    نوشته ها
    1,530
    امتیاز
    37,798
    سطح
    100
    Points: 37,798, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second ClassSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    5,746

    تشکرشده 6,060 در 1,481 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    276
    Array

    RE: نامه اي به همسر(دوستان لطفا نظر بدهيد)

    می می جان این نقل قول میتونه بهت خیلی کمک کنه

    نقل قول نوشته اصلی توسط kimiakhaton
    سلام من بهت یک روش کاربردی برای بیرون رفت از هجوم افکار یاد میدم که البته با تمرین ...به نتایج خیلی خوبی میرسی...................وقتی فکری امد سراغت بهش خاموش بده ...به راحتی بگو خاموش ......ممکنه در یک دقیقه 300 دفعه بگی خاموش ...خوب بگو به مرور میبینی که تعداد افکار و تعداد خاموش گفتنات هم کم و کمتر میشه ..اونوقته که تو بر ذهنت کنترل داری ....و با عدم هجوم افکار ...به تعادل نسبی فکری و روحی میرسی ..البته این یکی از تکنیکهای کنترل ذهن است ..........امتحان کن ضرر نمیکین ....شاد باشی

    عزیزم فعلا رو خودت و کنترل افکارت تمرکز کن.

    وقتی بتونی با خودت مهربون باشی و یه ویرایش تو رفتارت داشته باشی قطعا همسرت هم تحت تاثیر قرار میگیره.

    نگران ما هم نباش . کسی ما رو مجبور نمیکنه پست های تو رو بخونیم .فقط به کنترل ذهن توجه کن. باشه ؟

  11. 3 کاربر از پست مفید صبا_2009 تشکرکرده اند .

    صبا_2009 (دوشنبه 14 تیر 89)

  12. #7
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 27 دی 92 [ 02:28]
    تاریخ عضویت
    1389-2-06
    نوشته ها
    513
    امتیاز
    5,622
    سطح
    48
    Points: 5,622, Level: 48
    Level completed: 36%, Points required for next Level: 128
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    1,129

    تشکرشده 1,123 در 399 پست

    Rep Power
    68
    Array

    RE: نامه اي به همسر(دوستان لطفا نظر بدهيد)

    می می عزیزم
    این حرفتو درک میکنم که میگی چیزی نمینویسی اما منتظر حرفای ما هستی و باهاشون آروم میشی
    اتفاقا منم همینو تو تاپیکم خواسته بودم از دوستان
    اما خوب،خودتم که میدونی هر روز کلی تاپیک جدید میاد و باعث میشه سر بچه ها شلوغ باشه و نتونن واسه تاپیکای قدیمی که حرف جدیدی توشون نیست وقت بذارن
    اما چون حالتو میفهمم سعی میکنم تنهات نذارم
    مطلب پیدا میکنم برات مینویسم
    تو هم اتفاقات رو بنویس اما مختصر و مفید
    و زیاد به احساسات منفیت پر و بال نده.همین خودش کلی تلقین منفیه و حالتو بد میکنه
    فقط بگو تا بدونیم اوضاع چطوره

  13. کاربر روبرو از پست مفید lvlahtab تشکرکرده است .

    lvlahtab (دوشنبه 14 تیر 89)

  14. #8
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 23 دی 93 [ 13:21]
    تاریخ عضویت
    1388-8-13
    نوشته ها
    302
    امتیاز
    6,606
    سطح
    53
    Points: 6,606, Level: 53
    Level completed: 28%, Points required for next Level: 144
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class5000 Experience Points
    تشکرها
    396

    تشکرشده 407 در 170 پست

    Rep Power
    47
    Array

    RE: نامه اي به همسر(دوستان لطفا نظر بدهيد)

    صباي عزيز چشششششششششششششششششششششششش ششششششششششم:D
    مهتاب جونم okkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkk kkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkk:P

  15. کاربر روبرو از پست مفید مي مي تشکرکرده است .

    مي مي (دوشنبه 14 تیر 89)

  16. #9
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array

    RE: نامه اي به همسر(دوستان لطفا نظر بدهيد)

    می می عزیز، اصلا خانومی چرا یه مدت بی خیال همسر و رفتارهای ایشون نمی شید؟ چرا به می می نگاه و توجه نمی کنی؟ چرا به این فکر نمی کنی که ممکن می می خسته بشه، بس که افکار منفی و امواج منفی براش می فرستی؟ می می تو باید بیشتر به خودت فکر کنی و به افکار و اعمالت؟ اصلا چرا برامون از می می قبل از ازدواج نمی گی؟ از اینکه چه جور دختری بود و به چه چیزهایی علاقه داشت؟
    می می من احساس می کنم که شما تمام اختیارات کوچک و جزئی خود رو هم به همسرتون دادید و البته خودتون این جوری عادتش دادید و حالا هم مطمئنا می تونی هم یه می می عاشق باشی که توی قلبش عشق و محبت یه مرد مهربون رو داره و هم یه می می مستقل و سرافراز و مثبت اندیش که روز به روز خوشحال تره!
    دوست دارم از خودت و علایقت و سلایقه ات بنویسی!

  17. کاربر روبرو از پست مفید del تشکرکرده است .

    del (سه شنبه 15 تیر 89)

  18. #10
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 23 دی 93 [ 13:21]
    تاریخ عضویت
    1388-8-13
    نوشته ها
    302
    امتیاز
    6,606
    سطح
    53
    Points: 6,606, Level: 53
    Level completed: 28%, Points required for next Level: 144
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class5000 Experience Points
    تشکرها
    396

    تشکرشده 407 در 170 پست

    Rep Power
    47
    Array

    RE: نامه اي به همسر(دوستان لطفا نظر بدهيد)

    دل عزيز سلام،ممنونم عزيزم
    چشم با کمال ميل و مشتاقانه از خودم براتون مينويسم:
    راستش ما خانوادمون پرجمعيته و من بچه وسطي هستم،همسرم هم همينطور،تقريبا تو يه مايه ها هستيم،خوب معلومه تو يه خانواده پر جمعيت اونطور که بايد و شايد براي تربيت خوب همه بچه ها وقت نميرسه،براي همين ميخوام در مورد خودم واقعيت ها رو بنويسم با اينکه ممکنه همش خوب نباشه،راستش من درسم خوب بود،تودانشگاه خوب و مدرسه خوبي درس خوندم از اون موقع که فهميدم بايد براي کنکور آماده بشم سخت تو فکرش بودم و زحمت ميکشيدم،هميشه به اين فکر ميکردم که تا اخرش رو برم و دکترام رو هم بگيرم وشوهرم هم مثل خودم باشه که عاشق درس خوندنه و يه جورايي زيادي رمانتيک فکر ميکردم،ولي زد و استرس روز کنکور خراب کرد با اينکه جاي خوبي قبول شدم ولي رشته آنچناني قبول نشدم و نا اميد شدم بعد از اتمام ليسانس هم دنبال کار گشتم تا رو پاي خودم بايستم،هميشه از خريد کردن لذت ميبردم و هيچ چيز مثل خريد آرومم نميکرد زياد خودم رو درگير کاراي زنونه مثل شست وشو و رفت و روب و پخت و پزنميکردم چون بدم ميومد و سر اين جر چيزها کاملا تنبلي ميکردم(الان هم بعضي موقع ها شوهرم ناراحت ميشه حق ميدم چون اولا عادت ندارم و ثانيا همه اينها رو مامانم ميکرد و ثالثا با خودم ميگي خوب وقتي منم مثل اون کار ميکنم چه دليلي داره که فکر کنه همه کاراي خونه هم با منه و بعضي کارا رو که ديگه ميبينم اون هم داره عادت ميکنه نکنه عمدا انجام نميدم تا اون هم يه تکوني به خودش بده)،دختر شادي بودم ولي واقعا حساس هم بودم و زود ناراحت ميشدم و جايي مثل خونه راحت بودم که خودم رو خالي ميکردم و خانوادم بخصوص مادرم باهام همدرد بود،الان که به يادشون ميفتم دلم ميسوزه که چقدر بنده خداها بد عنقي هاي منو تحمل کردن،با اينکه شاد بودم ولي خوب نگراني از بابت همسر آينده ام داشتم که کي ميخواد بشه و هر بار که خواستگار ميومد دلتنگي و آشفتگي عجيبي تو دلم به پا ميشد،دوست داشتم ازدواج کنم ولي شوهر ايده آلم رو همش تصور ميکردم،مردي قد بلند و هيکلي،با چهره اي معصوم و آروم و با تحصيلات خوب که البته مومن که منو و خود وجود منو دوست داشته باشه و هيچي برام کم نذاره کمتر به فکر مال و منال بودم و فکر ميکردم همچين آدمي مطمئنا جربزه داشتن خونه و ماشين خوب رو هم خواهد داشت،اصلا به بعد مشکلات زندگي فکر نميکردم،همش به اين فکر ميکردم که اگه همسرم مرد آروم و مهربوني باشه که همه هم و غمش فقط من باشم مشکلات حله،تو دوران مجرديم شايد همه دخترا فکر ميکردن من دختري هستم که از هر نظر کاملم و واقعا خوش به حال مردي ميشه که باهام ازدواج ميکنه و موقعيتهاي خوبي گيرم مياد،تو مجردي آزاد بودم راحت اگه از چيزي خوشم ميومد ميخريدم،هر کلاسي که دوست داشتم ميتونستم برم،خونه هر فاميل البته نه تنهايي بلکه با مامانم اينا،هر جور که بپوشم(البته خودم رعايت ميکردم)،هر کي رو که ميخوام ببينم،دلم ميخواست به موسيقي بپردازم حالا هر کدومش که شده ولي بيشتر پيانو رو دوست داشتم،دلم ميخواست نقاشي رو خوب ياد بگيرم و همش تو اين تصورات بودم که شوهرم هم دوست خواهد داشت من به علايقم بپردازم و تشويقم ميکنه،به سر وضعم ميرسيدم،به خوردنم و حس ميکردم هيچ کمبودي نيست جز يه همسر خوب که سنگ صبورمه نه اينکه من سنگ صبورش باشم.
    از هرچي سياستي که ميديم زنها از جمله مامانم براي زندگيش استفاده ميکنه بدم ميومد و دلم ميخواست راحت زندگي کنم،اون موقع هم از اينکه به اين فکر کنم که خوب اينجا بايد اين حرف رو زد يا اين کار سنجيده رو زد بدم ميومد،از اينکه مامانم تو رفتار با بابام،خانوادش يا خانواده خودش با سياست رفتار ميکرد خوشم نميود و متاسفانه نميونستم درک کنم،من در مورد زندگي زناشويي خيلي رويايي فکر ميکردم خيلي،با داداشام خواهرام ميزديم ميرقصيديم و خوب بجاش هم تو سرو کله هم ميزديم،ولي خوب من شايد بشه گفت:يه کم عصبي بودم و داد و بيداد ميکردم،حتي يه بار از دهن زن داداش کوچيکم شنيدم که برادرم يه بار بهش گفته بود که خدا به داد شوهر مي مي برسه با اين اخلاقي که داره با شوهرش چه جور ميخواد سر کنه نميشه بهش گفت بالاي چشت ابروه(شايد خدا داره بخاطر همين مجازاتم ميکنه و ميخواد بگه اگه خودت اينجوري بودي ببين اگه همسرت هم اينجوري باشه چيکار بايد بکني؟ و مجبوري تو اين بار کوتاه بياي و با ساز همسرت برقصي)،زندگي مجرديم آروم و بي دغدغه بود البته خوب دعواي پدر و مادر با بچه ها يا بين خودشون يا خواهر و برادر هميشه بوده ولي در کل دغدغه دوران مجرديم فقط يه همسر خوب بود که حس ميکردم و فکر ميکردم با اين وضعيت همسرم وارد زندگيم بشه بدون اينکه من تغييري بکنم،اون باشه که منو کمک ميکنه،به قولي من خودم نياز به معلم اخلاق داشتم نه اينکه خودم بشم معلم اخلاق همسرم،تو دوران مجرديم وقتي از مردي خوشم ميومد تو تصوراتم اونقدر بهش بال و پر ميدادم که اينجوري ازدواج ميکنيم اينجوري با هم زندگي ميکنيم،اون به من اينو ميگه من بهش اينو ميگم ولي خوب تو واقعيت امکان نداشت و فقط اينها زاييده ذهن من بود،به همسرم هم يکي دو بار گفتم که وقتي پرسيد فکر ميکردي همسر آينده ات چه جوري باشه بهش گفتم:مردي قد بلند و چهار شونه،با چهره اي به نظر معصوم و مومن و سر به زير و آروم و متين که بي نهايت زنش رو دوست داره و البته از نظرموقعيت شغلي اش نگراني نداشته باشم،بهم گفت:خوب قد و بلند و هيکلي که هستم،تا حدي مومن که هستم،قيافه ام که جذاب هست و فقط يدونه اخلاقمه که عصبي هستم و زود از کوره در ميرم که خوب متاسفانه خدا دعاي منو زودتر از تو قبول کرد و حرف من رو خدا قبول کرده و اون هم اينه که چون من خودم عصبي بودم آرزو داشتم همسرم منو آروم کنه و سنگ صبور من باشه،بهش گفتم:بله،اونقدره که من خيلي موقع ها بخاطر تو ناراحتي هاي خودم هم از يادم ميره که خنديد و به شوخي گفت:خوب من مردم و زمخت،تو زني تو بايد مهربون باشي و به من کمک کني تا آروم بشم،تو دوران مجرديم هم تا اتفاق بدي ميفتاد فکر ميکردم خيلي بدبختم،من اين حقم نبود و در حقم داره ظلم ميشه،هميشه وضعيت کنوني که داشتم راضيم نميکرد و شايد دليلي ميشد براي نا اميدي و سعي ميکردم تا به جايي برسم که راضيم کنه ولي کمتر ميشد،وقتي به همسرم جواب مثبت دادم به واقع فکر کردم همه اون چيزهايي رو که من تو روياهام از همسرم داشتم داره،چون ظاهرش،لحن حرف زدنش دقيقا مطابق تصوراتم بود و وقتي هم حرف ميزد فکر ميکرد واقع مرد آروميه که ميتونه سنگ صبورم باشه آخه اصلا بهش نميومد زود جوش و حساس باشه و وقتي يکي دو برخورد اولش رو تو ايبتداي نامزديمون ديديم واقعا به هم ريختم و انگار دنيا رو سرم خراب شد،فکر نميکردم اين مرد اينقرد دقيق اهل حساب و کتاب باشه ،فکر نميکردم اينقدر حساس و زود رنج باشه که زود عصباني ميشه و مهم تر از همه متاسفانه رو حقوق من هم فکر ميکرده و روش حساب باز کرده بوده(البته تقصيري نداره شايد منم مرد بودم يکي از شروطي که زنم بايد داشته باشه همين بود،کيه از پول بدش بياد و يکي باشه که کمک خرجش باشه اون هم تو اين دوره و زمونه)، ولي خوب با اينحال دوستش داشتم و دارم.
    مثل اينکه قرار بود از خودم بگم از مي مي دوران مجرديش ولي باز به دوران متاهلي و همسرم ختم شد،امان از اين مردا که هيچ جا ولمون نميکنن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:D:P

  19. 2 کاربر از پست مفید مي مي تشکرکرده اند .

    مي مي (سه شنبه 15 تیر 89)


 
صفحه 17 از 29 نخستنخست ... 789101112131415161718192021222324252627 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 7
    آخرين نوشته: شنبه 07 بهمن 96, 00:37
  2. پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: سه شنبه 04 فروردین 94, 19:00
  3. چرا همه دوستام باهام قهر میکنند؟
    توسط کیت کت در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 16
    آخرين نوشته: شنبه 16 اسفند 93, 19:33
  4. دوستان کمک یه مشاور میخوام برا دوستام معتاد به استمناء (جلق) شدن
    توسط infodltube در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 7
    آخرين نوشته: سه شنبه 10 اردیبهشت 92, 00:07
  5. من و دوستام
    توسط بالهای صداقت در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: پنجشنبه 06 آبان 89, 12:39

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 01:12 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.