فكر كنم متوجه نشدم بي دل عزيز چي گفتين.
اصلا همه انگيزمو از دست دادم . فكر كنم كم كم دارم افسردگي مي گيرم . اصلا نمي خوام هيچي از جانب شوهرم بشنوم . كاش مي رفت واصلا ديگه پيداش نمي شد . خسته شدم از اين همه درگيري ، غصه خوردن ، گريه كردن ، ناز كشيدن و بي محلي ديدن و كوچيك شدن . دست و دلم نمي ره ديگه قدمي بردارم . مي دونم كه شايد همين دست رو دست گذاشتن باعث شه كه اون چيزي كه دلم نمي خواد اتفاق بيوفته ولي ديگه اصلا حوصلشو ندارم. خسته خسته شدم .
انقدر نامهربون و مغروره كه حتي يه ذره هم دلش براي من تنگ نمي شه . كه اگه مي شد يه قدمي هم اون برميداشت . انقدر ديروز و پريروز دلم گرفته بود كه خدا مي دونه .
آخر موج منفي ام الان .















علاقه مندی ها (Bookmarks)