آقا یه سوال:
کی می دونه چقدر دیگه از عمرش باقیه؟ و کی مطمئنه که همیشه یه جور و یه شکل می مونه؟ و کی اطمینان داره شریکش هیچوقت بهش نارو نمیزنه؟
آدما....جواب بدین لطفا...
(هنوز هم از دست بعضیا ناراحتمااااااااا!!!)
تشکرشده 34 در 22 پست
آقا یه سوال:
کی می دونه چقدر دیگه از عمرش باقیه؟ و کی مطمئنه که همیشه یه جور و یه شکل می مونه؟ و کی اطمینان داره شریکش هیچوقت بهش نارو نمیزنه؟
آدما....جواب بدین لطفا...
(هنوز هم از دست بعضیا ناراحتمااااااااا!!!)
تشکرشده 3,145 در 958 پست
این چند وقته خیلی میرم توی فکر، شاید پارسال این موقع نمیدونستم تا سال بعد چه اتفاقاتی قراره برام بیفته.. آدمها از چیزی خبر ندارن و همین بی خبری هست که زندگی رو جذاب میکنه...
اون موقع نسبت به الانم همه چیز فرق داشت، از چیزهایی رنجیده می شدم که شاید الان دیگه به نظرم مسخره میان، زندگی به چشمم ساده تر بود و .. چه جالب... همه چیز تغییر می کنه حتی دلیل رنجشمون و حتی دلیل خندیدنمون... هر چی بیشتر می گذره سخت تر رنجیده می شیم و سخت تر می خندیم اما کاش میشد بشه که راحت تر بخندیم...
من به اونجایی که میخواستم برم هنوز نرفتم و حالا دارم فکر می کنم که جنگل واقعی کجاست؟ شاید همون مدینه فاضله باشه که هر کسی داره و من این اسم رو براش گذاشتم، اونطوری که خودم دوست داشتم تعریفش کردم و ..
چند شب پیش با همسرم رفته بودیم یکی از پارکهای جنگلی داخل شهر، روی یه تپه که 35 درجه زاویه داشت دراز کشیده بودم و به آسمون نگاه می کردم، به سکوتی که آسمون رو فرا گرفته بود، به ستاره هایی باهام قایم باشک بازی می کردن و پشت ابرها پنهون می شدن.. چه حس خوبی بود.. یادمه آخرین باری که شب دراز کشیده بودمو به آسمون نگاه کرده بودم بر می گرده به 19 - 20 سال پیش، وقتی بچه بودم و روی پشت بوم می خوابیدیم ... و حالا چه اتفاقی افتاده که بعد از 20 سال دوباره یاد این عظمتی افتادم که بالای سرمه و داشتم در آرامش کامل بهش نگاه می کردم.. چی شد که فراموش کرده بودم همچین آسمونی بالای سرم هست که سرشار از انرژی و سکوت و آرامشه و میتونه تمام وجودمو در آغوش بکشه؟؟ چرا بیشتر از این به این نعمت خیره نشده بودم؟؟
انگار ابرها نزدیکم بودن، انگار با دراز کردن دستهام میتونستم اونها رو بگیرم، خیلی حس خوبی بود چون فکر می کردم ابرها و ستاره ها هم دارن به من نگاه می کنن، انگار اونها هم از دیدن من خوشحال شده بودن اما فقط یک نگرانی داشتم و اون هم این بود که نکنه این ستاره ها الان دیگه نباشن، تنها آرزوم این بود که ستاره هایی که دارم نگاهشون می کنم هنوز در آسمان در حال درخشیدن باشن...
بعد به خورشید فکر کردم، خورشید یک دروغ بزرگ هست، یک مانع که نمی ذاره حقیقت آسمون رو ببینیم و همه برعکسش رو فکر می کنیم، فکر می کنیم خورشید کمکمون می کنه تا همه چیز رو بهتر ببینیم ... اما آیا واقعا همینطوره؟ خورشید عظمت پشت خودش رو پنهان میکنه، خورشید ما رو گول می زنه که با همین زمین و مشغولیات خودمون سرگرم باشیم، اون اجازه نمیده عمق آسمون رو ببینیم... تظاهر می کنه که همه چیز رو واضح و آشکار می کنه.. اونقدر نورش شدیده که اجازه نمیده سرمون رو بالا کنیم... میخواد به زمین خیره بشیم و چیزی فراتر رو نبینیم... میخواد تنها ستاره آسمون باشه و فقط اون بتابه.. این همه ستاره... این همه آرامش....
نمیدونم شاید 1 ساعت یا بیشتر دراز کشیده بودم، چیزی جز سکوت نمی شنیدم و گاهی صدای خنده ستاره ها به گوشم می رسید....
خدا می دونه چقدر برام سخت بود که از اون حالت در بیام و بشینم، اما گاهی مجبور به تغییر حالت هستیم، بین سکوت و ازدحام بین خنده ستاره ها و نعره ماشینها به اندازه یک نشستن فاصله بود... انگار که وارد یه دنیای دیگه شدم، اطرافم پر بود از مردمی که بلند بلند حرف می زدن و دور هم نشسته بودن، صدای بوق ماشینها و صدای فریاد بچه ها.. اما من تا 30 ثانیه پیش هیچ کدوم اونها رو نمی شنیدم... به آسمون نگاه کردم خیلی دور شده بود.. دوست داشتم به همه بگم تا کی میخواین به بالای سرتون بی توجه باشید، یک لحظه سکوت کنید و دراز بکشید، به آسمون نگاه کنید، بذارید آسمون با شما حرف بزنه، لااقل بعد از این همه سال که بالای سرتون بوده یه حالی ازش بپرسید... اما مردم انقدر مشغول خودشون بودن که حتی اگه فریاد هم می زدم صدای من رو نمی شنیدن چون امتحان کردم... اون شب فریاد زدم، رفتم بالای یه تپه، تاریک تاریک بود فقط نور برج میلاد کمی روشنش می کرد... لای درختها، فریاد زدم 1 بار، 2 بار ...نمی دونم چند بار شد اما فریاد می زدم.... فریادی که چند وقت توی دلم زندانی شده بود....
وقتی از تپه اومدم پایین همه همچنان مشغول خودشون بودن... مشغول مشغول کردن خودشون...
خوش به حال اونهایی که هنوز وقتی میخوابن بالای سرشون به جای سقف آجری، سقف ستاره هاس، خوش به حال اونهایی که یادشون نمیره به آسمون نگاه کنن، خوش به حال اونایی که اونقدر خودشون رو درگیر جزئیات زندگی نکردن تا چیزهای مهمتر رو از یاد ببرن... خوش به حال کسانی که لذتهای کودکی رو فراموش نکردن...
نمیدونم اما کاش بشه باز به آسمون سلام کنم...
![]()
shad (یکشنبه 29 خرداد 90)
تشکرشده 12,544 در 2,270 پست
شادی عزیزنوشته اصلی توسط shad
متن واز اون جالب تر احساس خوبت که در این متن اومده تحسین برانگیزه. اما کاش جاهائی از احساساتت فقط درحد نوشته بود وواقعیت احساست چیز دیگه ای بود.
سال گذشته که این موضوع رو نوشتی به یه زبونی می خواستم بهت بگم که یه کمی احساساتی شدی وبهتره تمام تلاشت رو بکار ببری که خیلی معمولی زندگی کنی ، بنظرم این برا شما بهتر باشه.
دقیقا بدلیل مورد بالا که نوشتی "اون موقع نسبت به الانم همه چیز فرق داشت، از چیزهایی رنجیده می شدم که شاید الان دیگه به نظرم مسخره میان، " سال دیگه هم چه بسا به امسالت که نیگا کنی می بینی که ازچیزهائی رنجیده می شدی که خیلی پیش پا افتادست ! پس بیا خودت رو به زمان برسون به وقایع با دید واقعی (نه رویائی) نیگا کن وبه اندازه خودشون براشون نگران باش. یه کمی به روح وفکرت استراحت بده ومسائل رو برا خودت پیچیده نکن. راحت باش تا راحت بخندی. سعی کن مثل بچه ها بی خیال بشی.
دوستدارتو
BABY
baby (یکشنبه 22 شهریور 88)
تشکرشده 4,222 در 1,018 پست
BABY عزیز اجازه بده از عوض شاد من جواب بدم(البته اگه شاد ناراحت نشه)من خودم رو دست زمان سپردم ،میدونی نتیجه اش چی شد؟
وحشتناک بود ،الان یه روحی دارم که اسمش روحه فقط ،دیگه هیچی ندارم
هم خودمو گم کردم ،هم خدامو ،هم همه زندگیو ارزوهامو
شدم یه موجود تو هوا که نمی دونه چی میخواد
دیگه خیلی سخته که به اون حالو هوا هم بر گردم
gole maryam (چهارشنبه 14 مرداد 88)
تشکرشده 12,544 در 2,270 پست
گل مریم عزیز
از اینکه نوشتی "من خودم رو دست زمان سپردم ،میدونی نتیجه اش چی شد؟"
منظور دقیقت رو متوجه نشدم اما برداشتم اینه که در یه مقطعی شما برا زندگیت تصمیم نگرفتی وحالت انفعال داشتی ویا اجازه دادی سایرین برات تصمیم بگیرن ..... خب نتیجه اش هم معلومه " هرکسی که اداره امور زندگیش رو به کسی یا چیز دیگه ای بسپاره وزیر بار مسئولیت زندگیش نره نباید انتظار دیگه ای داشته باشه"
البته موارد بالارو کلی گفتم ، شما می تونی اصلاح کنی وبگی که منظور از "من خودم رو دست زمان سپردم " مثلا چیز دیگه ای بوده.
واما راجع به شادی ، نتیجه حرفام فقط وفقط برا یه همچین روحیه واحساسی اینه که "وزن رویا پردازی واحساس در زنگی کمتر و تمرکز روی واقعیات زندگی بیشتر" بشه بهتره.
البته این نظر منه ، وگمون نکم "خودت رو به زمان سپردن" ازش برداشت بشه .
موفق وشاد باشی![]()
baby (یکشنبه 22 شهریور 88)
تشکرشده 4,222 در 1,018 پست
نه منظور من اصلا اون نبود که متوجه شدین
شما به شاد گفتین که خیلی حساسه ،یه کم بی خیال بشه
منم جواب اون صحبتتون رو دادم ،من متوجه احوالات شاد میشم (چون خودمم این حسو دارم)ولی مشکل ما وقتی حل میشه که مشکلی وجود نداشته باشه
وقتی رنج رو میبینی ،ادم چطوری می تونه بیخیال باشه؟چطوری میتونه نبینه؟
gole maryam (سه شنبه 06 مرداد 88)
تشکرشده 3,145 در 958 پست
baby عزیز، ممنون از توجهت، اما وقتی که توی این تایپیک می نویسم به نظر خودم اصلا احساساتی نیستم، بیشتر حس می کنم که دارم به هدفم فکر میکنم و اون چیزی که بهم کمک می کنه بهش برسم. وقتی که احساس می کنم دور و برم پر شده از مشغولیات زندگی و هیچ راه فراری برای خودم نگذاشتم و همه چیز رو فراموش کردم، وقتی که از زندگی چیزی غیر از زندگی میخوام و بهونه های کوچیک برای بودن و موندن رو فراموش می کنم.
من آدم فراموش کاری شدم، خیلی چیزها یادم میره، خیلی از روزهای زندگیم رو از یاد بردم، شاید هم واقعا احساساتی میشم، اما اگر هم میشم بهم کمک می کنه که خودمو فراموش نکنم، من دوست ندارم تبدیل به یه آدم کوکی بشم، کسی که از طریق دیگران و یا شرایط برنامه ریزی میشه و ..نه بعضی وقتها باید اون طور زندگی کرد که دوست داریم حتی اگه توی یه تایپیک باشه و یا توی خواب و خیال...
من اگه کنار یک برگ سبز بشینم تا آخر عمرم حرف دارم که براش بزنم و این شاید تمام خستگی من رو از بین ببره..
گل مریم عزیزم، از شما هم ممنونمشما هم هر وقت دوست داشتی سر به جنگلت بزنی بیا توی این تیایپیک و هرچی که دوست داری بنویس، اینجا خستگی من رو در می کنه امیدوارم برای شما هم همینطور باشه.
![]()
shad (یکشنبه 29 خرداد 90)
تشکرشده 574 در 212 پست
نوشته اصلی توسط shad
niloofar 25 (چهارشنبه 07 مرداد 88)
تشکرشده 12,544 در 2,270 پست
گل مریم وشادی عزیز
همه انسانها با دیدن مشکلات وناراحتی های اطرافیان وهمنوعان متاثر میشن. اما نوع واندازه این تاثر مهمه.
شادی عزیز آره قبول دارم که هرکسی به یه تنهائی نیاز داره تا بتونه یه کمی هم به معنویات بپردازه، خودسازی داشته باشه ، تفکر کنه و.... اما نوع احساساتی شدن شما برا من یه مقدار نگران کنندست.
یکی از بستگان ما (یه خانمه) اینقدر در فکر مراسم عروسی برادر زادش بود وغصه می خورد که کارش به بیمارستان و... رسید ، می دونین بعدا دکتر بهش چی گفت " به تو چه ربطی داره" با همین بیان!
من هم اینو عرض می کنم اگر تو یه صحنه دلخراش رانندگی برا فرد ثالث ،ما که قصد کمک داریم چنان احساساتی بشیم آیا می تونیم به افراد مصدومی که به کمک نیاز دارن کمک کنیم؟؟
این شیوه من تو زندگیه به خودم مسلط باشم تا بتونم تو آرامش به دیگران کنم. بنظرم بعضی از حسها رو (مثل حس نوعدوستی) باید کنترل کنیم. نباید از اینکه فقر، درد ورنج انسانها رو می بینیم کار ما به بیمارستان و... برسه. اگه بتونیم کمکی کنیم تا بخشی از درد ورنج اونها رو کم کنیم (به اندازه خودمون)
بهرحال احساست پاک هر دو بزرگوار برام محترمه.
موفق وشاد باشید![]()
baby (یکشنبه 22 شهریور 88)
تشکرشده 4,222 در 1,018 پست
شاد عزیزم چه خوب که این تاپیکو باز کردی
چون خودت اجازه داده بودی من الان اومدم جنگل تو ،خسته ام ،دوست دارم استراحت کنم ،ولی فقط استراحت مطلقه که به من ارامش میده ،گاهی وقتا میترسم اونم سرابی بیش نباشه
الان دقیقترین احساس من اینه که خدا بغلم کرده وبه من میگه ازوم باش ولیمن نمیتونم
ایکاش راهی بود ولی همه راهها موقتیه
هیچ راهی نیست ،خدا چرا حاجت منو نمیده؟خسته ام
gole maryam (پنجشنبه 26 شهریور 88)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)