نشد تا بغض چشمات و به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب ، غم بارون و بردارم
نمیدونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری ، بگو از شب چه میدونی ؟!
تشکرشده 148 در 75 پست
نشد تا بغض چشمات و به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب ، غم بارون و بردارم
نمیدونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری ، بگو از شب چه میدونی ؟!
تشکرشده 85 در 57 پست
یکی می پرسد اندوه تو از چیست ؟
سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟
برایش صادقانه می نویسم
برای آنکه باید باشد ونیست
تشکرشده 3,145 در 958 پست
تو و دنیای بزک کرده شادی هایت
دل خوشی های من این قافیه پردازی هاست
تشکرشده 85 در 57 پست
ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه
یا روی تیشه چشات غبار آهم بمونه
تو پاک و ساده مثل خواب حتی با بوسه می شکنی
شکل همه آرزوهام ، تجسم خواب منی
تشکرشده 85 در 57 پست
یه کاری کن خدایا من از این دل جدا شم
نفرین به هر چی عشقه می خوام عاشق نباشم
تشکرشده 3,145 در 958 پست
مرا در خلق هر مضمون به چشمان تو د ِینی هست
چرا منکر شوم این را؟ تو شاعر ساختی از من
تشکرشده 148 در 75 پست
نه از برگم نه از جنگل ، نه از باران نه از شبنم
نه آن تعمیدی رودم ، نه آن مریم ترین مریم
تشکرشده 148 در 75 پست
من آن همخون و هم گریه
که بغضش را به دریا داد
که از اوج پریدن ها
بر این ویرانه ها افتاد
تشکرشده 85 در 57 پست
ديگه طاقت ندارم توام منو دوس نداري
خودتم از همه بيشتر منو تنها ميذاري
مي دوني نه روزگار، نه مردمش ، نه تو ، نه عشق
قديما به اين مي گفتن غريبي ، بد بياري
تشکرشده 148 در 75 پست
یه شب که بارون به شیشه میزد
دلت حرف از رفتن ، واسه همیشه میزد
با حرفت خنجر کشیدی بر پیکره قلبم
تو رفتی ولی تمومی نداره دردم
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)