به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 13 از 49 نخستنخست ... 345678910111213141516171819202122233343 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 121 تا 130 , از مجموع 485
  1. #121
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 30 آبان 91 [ 20:15]
    تاریخ عضویت
    1386-9-13
    نوشته ها
    66
    امتیاز
    4,856
    سطح
    44
    Points: 4,856, Level: 44
    Level completed: 53%, Points required for next Level: 94
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    49

    تشکرشده 51 در 22 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: اشعار برگزیده

    این هم مثنوی "عقاب" از دکتر پرویز ناتل خانلری که به قول دکتر شفیعی کدکنی به یک دیوان شعر می ارزد . این شعر تحت تاثیر شعر پوشکین سروده شده و به صادق هدایت تقدیم شده . امید وارم که از خوندش لذت ببرید...


    گشت غمناک دل و جان عقاب
    چو ازو دور شد ايام شباب
    ديد کش دور به انجام رسيد
    آفتابش به لب بام رسيد
    بايد از هستي دل بر گيرد
    ره سوي کشور ديگر گيرد
    خواست تا چاره ناچار کند
    دارويي جويد و در کار کند
    صبحگاهي ز پي چاره کار
    گشت بر باد سبک سير سوار
    گله کاهنگ چرا داشت به دشت
    ناگه از وحشت پر ولوله گشت
    وان شبان بيم زده، دل نگران
    شد پي بره‌ نوزاد دوان
    کبک در دامن خاري آويخت
    مار پيچيد و به سوراخ گريخت
    آهو استاد و نگه کرد و رميد
    دشت را خط غباري بکشيد
    ليک صياد سر ديگر داشت
    صيد را فارغ و آزاد گذاشت
    چاره مرگ نه کاريست حقير
    زنده را دل نشود از جان سير
    صيد هر روزه به چنگ آمد زود
    مگر آن روز که صياد نبود
    ****
    آشيان داشت در آن دامن دشت
    زاغکي زشت و بد اندام و پلشت
    سنگها از کف طفلان خورده
    جان ز صد گونه بلا در برده
    سال‌ها زيسته افزون زشمار
    شکم آکنده ز گند و مردار
    بر سر شاخ ورا ديد عقاب
    زاسمان سوي زمين شد به شتاب
    گفت: «کای ديده زما بس بيداد
    با تو امروز مرا کار افتاد
    مشکلي دارم اگر بگشايی
    بکنم آنچه تو مي‌فرمايي.»
    گفت: «ما بنده درگاه توايم
    تا که هستيم هوا خواه توايم
    بنده آماده بود فرمان چيست؟
    جان به راه تو سپارم، جان چيست؟
    دل چو در خدمت تو شاد کنم
    ننگم آيد که زجان ياد کنم.»
    ****
    اين همه گفت ولي در دل خويش
    گفتگويي دگر آورد به پيش
    کاين ستمکار قوي پنجه کنون
    از نيازست چنين زار و زبون
    ليک ناگه چو غضبناک شود
    زو حساب من و جان پاک شود
    دوستي را چو نباشد بنياد
    حزم را بايدت از دست نداد
    در دل خويش چو اين راي گزيد
    پر زد و دور ترک جاي گزيد
    ****
    زار و افسرده چنين گفت عقاب
    که: «مرا عمر حبابيست بر آب
    راست است اين که مرا تيز پرست
    ليک پرواز زمان تيز تر است
    من گذشتم به شتاب از در و دشت
    به شتاب ايام از من بگذشت
    گرچه از عمر دل سيري نيست
    مرگ مي‌آيد و تدبيري نيست
    من و اين شهپر و اين شوکت و جاه
    عمرم از چيست بدين حد کوتاه؟
    تو بدين قامت و بال ناساز
    به چه فن يافته‌اي عمر دراز؟
    پدرم از پدر خويش شنيد
    که يکي زاغ سيه روي پليد
    با دو صد حيله به هنگام شکار
    صد ره از چنگش کردست فرار
    پدرم نيز به تو دست نيافت
    تا به منزلگه جاويد شتافت
    ليک هنگام دم باز پسين
    چون تو بر شاخ شدي جايگزين
    از سر حسرت با من فرمود
    کاين همان زاغ پليدست که بود
    عمر من نيز به يغما رفته است
    يک گل از صد گل تو نشکفته است
    چيست سرمايه اين عمر دراز؟
    رازي اينجاست تو بگشا اين راز.»
    ****
    زاغ گفت: «ار تو درين تدبيری
    عهد کن تا سخنم بپذيري
    عمرتان گر که پذيرد کم و کاست
    ديگران را چه گنه کاين ز شماست
    زآسمان هيچ نياييد فرود
    آخر از اين همه پرواز چه سود؟
    پدر من که پس از سيصد و اند
    کان اندرز بد و دانش و پند
    بارها گفت که بر چرخ اثير
    بادها راست فراوان تاثير
    بادها کز زبر خاک وزند
    تن و جان را نرسانند گزند
    هر چه از خاک شوي بالاتر
    باد را بيش گزندست و ضرر
    تا به جايي که بر اوج افلاک
    آيت مرگ شود پيک هلاک
    ما از آن سال بسي يافته‌ايم
    کز بلندي رخ بر تافته‌ايم
    زاغ را ميل کند دل به نشيب
    عمر بسيارش از آن گشته نصيب
    ديگر اين خاصيت مردار است
    عمر مردار خوران بسيار است
    گند و مردار بهين درمانست
    چاره رنج تو زان آسانست
    خيز و زين بيش ره چرخ مپوی
    طعمه خويش بر افلاک مجوي
    آسمان جايگهي سخت نکوست
    به از آن کنج حياط و لب جوست
    من که بس نکته نيکو دانم
    راه هر برزن و هر کو دانم
    آشيان در پس باغي دارم
    وندر آن باغ سراغي دارم
    خوان گسترده الواني هست
    خوردني‌هاي فراواني هست.»
    ****
    آنچه زان زاغ و را داد سراغ
    گند زاري بود اندر پس باغ
    بوي بد رفته از آن تا ره دور
    معدن پشّه، مقام زنبور
    نفرتش گشته بلاي دل و جان
    سوزش و کوري دو ديده از آن
    آن دو همراه رسيدند از راه
    زاغ بر سفره خود کرد نگاه
    گفت: «خواني که چنين الوانست
    لايق حضرت اين مهمانست
    مي‌کنم شکر که درويش نيم
    خجل از ما حضر خويش نيم.»
    گفت و بنشست و بخورد از آن گند
    تا بياموزد از و مهمان پند
    ****
    عمر در اوج فلک برده به سر
    دم زده در نفس باد سحر
    ابر را ديده به زير پر خويش
    حيوان را همه فرمانبر خويش
    بارها آمده شادان ز سفر
    به رهش بسته فلک طاق ظفر
    سينه کبک و تذرو و تيهو
    تازه و گرم شده طعمه او
    اينک افتاده بر اين لاشه و گند
    بايد از زاغ بياموزد پند؟
    بوي گندش دل و جان تافته بود
    حال بيماري دق يافته بود
    گيج شد، بست دمي ديده خويش
    دلش از نفرت و بيزاري ريش
    يادش آمد که بر آن اوج سپهر
    هست پيروزي و زيبايي و مهر
    فرّ و آزادي و فتح و ظفرست
    نفس خرّم باد سحرست
    ديده بگشود و به هر سو نگريست
    ديد گردش اثري زينها نيست
    آنچه بود از همه سو خواري بود
    وحشت و نفرت و بيزاري بود
    بال بر هم زد و برجست از جا
    گفت: «کاي يار ببخشاي مرا
    سال‌ها باش و بدين عيش بناز
    تو و مردار تو عمر دراز
    من نيم در خور اين مهمانی
    گند و مردار ترا ارزاني
    گر بر اوج فلکم بايد مرد
    عمر در گند به سر نتوان برد.»
    ****
    شهپر شاه هوا اوج گرفت
    زاغ را ديده بر او مانده شگفت
    رفت و بالا شد و بالاتر شد
    راست با مهر فلک همسر شد
    لحظه‌‌اي چند بر اين لوح کبود
    نقطه‌اي بود و سپس هيچ نبود

  2. 3 کاربر از پست مفید آرش تشکرکرده اند .

    آرش (یکشنبه 14 بهمن 86)

  3. #122
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 02 شهریور 01 [ 10:24]
    تاریخ عضویت
    1386-6-22
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    1,166
    امتیاز
    41,377
    سطح
    100
    Points: 41,377, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial25000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکرها
    2,961

    تشکرشده 3,584 در 906 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: اشعار برگزیده

    دلا تا کی دراین خاک مجازی
    کنی مانند طفلان خاک بازی
    تویی ان دست پرور مرغ گستاخ
    که بودت اشیان بیرون ازاین کاخ
    چه شد !از ان اشیان بیگانه گشتی
    چودونان مرغ این ویرانه گشتی
    خلیل اسا دم از ملک یقین زن
    ندای لا احب الافئلین زن

  4. کاربر روبرو از پست مفید setareh تشکرکرده است .

    setareh (دوشنبه 15 بهمن 86)

  5. #123
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 04 آبان 88 [ 14:11]
    تاریخ عضویت
    1386-11-09
    نوشته ها
    23
    امتیاز
    3,774
    سطح
    38
    Points: 3,774, Level: 38
    Level completed: 83%, Points required for next Level: 26
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    19

    تشکرشده 19 در 11 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: اشعار برگزیده

    "سوگند"

    گرانبار شد ، گوشم از پند ها
    برآنم ، که تا بُگسلم بَندها
    هر آن دل ، که شد بسته ی دام عشق
    رهایی نیابد به ترفندها
    پرستنده ام بر تو ، ای خانه سوز
    کجا ترسم ، از شرم پیوند ها
    ز تنهاییم ، باغ دل تیره بود
    تو جانش دمیده به لبخند ها
    کنون ، چامه گویم بران روی و موی
    در آغوش ِ هر چامه ، گلقندها
    به افسون آن چشم مستت که هست
    مرا تکیه پرورد سوگندها
    که از شور مهرت ، چنان سرخوشم
    که بر کامِ دل ، آرزومندها
    مرا بندگی بین و در سایه گیر
    که شرط است ، لطف از خداوندها
    تو نورِ دلی ، ای فروزنده بخت
    که بازت نجویم همانند ها
    خوش آندم ، که افشانمت جان به پای
    چو بر گونه ی آذر ، اسپند ها

    "فریدون توللی"

  6. 2 کاربر از پست مفید - ترلان - تشکرکرده اند .

    - ترلان - (سه شنبه 16 بهمن 86)

  7. #124
    ((( مشاور خانواده )))

    آخرین بازدید
    شنبه 10 مرداد 05 [ 20:02]
    تاریخ عضویت
    1386-6-25
    نوشته ها
    9,627
    امتیاز
    326,372
    سطح
    100
    Points: 326,372, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranCreated Blog entryTagger First ClassSocial50000 Experience Points
    نوشته های وبلاگ
    7
    تشکرها
    23,886

    تشکرشده 37,361 در 7,159 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array

    RE: اشعار برگزیده

    سلام دوستان
    واقعا چه معجزاتی را در ابیات بزرگان شاهدیم. گاهی به غزلی، به بیتی ، عصاره یک دنیا معرفت و جهان بینی و روش و منش را آن چنان در جانمان می ریزند که وجودمان سراسر آرامش می شود.
    بعضی وقتها احساس می کنم که اگر این اشعار نبودند، همیشه گنگ می ماندم. و هرگز نمی توانستم آنچه که در وجودم حس می کنم به زبان بیاورم. اگرچه با این ابیات هم به مانند کودکی می مانم که از هزاران تجربه درونی خود فقط قادر به بیان یکی از آنهاست. اما به هر حال خوشحال است که می تواند حرفی بزند و حال خود را باز گو کند.
    زبان شعر این بزرگان، به کمک همه ما می آید که زبانمان باز شود. فکرمان روشن گردد و انرژی ما آزاد گردد.
    کافیست که از پوسته ی الفاظ گذری کنیم و به مغز آنها نظری بیندازیم.
    و البته تفسیر و تعبیر بزرگان و سخنوران بسیار کارگشا خواهد بود.
    در زیر باز هم به سراغ مولانا می روم، و نجوای عشق را دوباره تمرین می کنم. به سراغ مولانا می روم تا دوباره چون غباری رقص کنان در شعاع نور وجودش، از همه قیل و قالها بالاتر روم.
    آری؛
    چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد


    دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد
    رخ فرسوده‌ی زردم غم صفرای تو دارد

    سر من مست جمالت دل من دام خيالت
    گهر ديده نثار کف دريای تو دارد

    ز تو هر هديه که بردم به خيال تو سپردم
    که خيال شکرينت فر و سيمای تو دارد

    غلطم گر چه خيالت به خيالات نماند
    همه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو دارد

    گل صد برگ به پيش تو فرو ريخت ز خجلت
    که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد

    سر خود پيش فکنده چو گنهکار تو عرعر
    که خطا کرد و گمان برد که بالای تو دارد

    جگر و جان عزيزان چو رخ زهره فروزان
    همه چون ماه گدازان که تمنای تو دارد

    دل من تابه‌ی حلوا ز بر آتش سودا
    اگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد؟

    هله چون دوست بدستی همه جا جای نشستی
    خنک آن بی‌خبری کو خبر از جای تـو دارد

    اگرم در نگشايی ز ره بام درآيم
    که زهی جان لطيفی که تماشای تو دارد

    به دو صد بام برايم به دو صد دام درآيم
    چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد

    خمش ای عاشق مجنون به مگو شعر و بخور خون
    که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد


  8. 2 کاربر از پست مفید مدیرهمدردی تشکرکرده اند .

    مدیرهمدردی (سه شنبه 16 بهمن 86)

  9. #125
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 19 فروردین 89 [ 23:29]
    تاریخ عضویت
    1386-10-30
    نوشته ها
    178
    امتیاز
    4,302
    سطح
    41
    Points: 4,302, Level: 41
    Level completed: 76%, Points required for next Level: 48
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    300

    تشکرشده 303 در 128 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: اشعار برگزیده

    چیستان
    ما گنهکاریم آری جرم ما هم عاشقی است
    آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست کیست؟

    زندگی بی عشق اگر باشد همان جان کندن است
    دم به دم جان کندن ای دل کار دشواریست ...نیست؟

    زندگی بی عشق اگر باشد لبی بی خنده است
    بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست

    زندگی بی عشق اگر باشد هبوطی دایم است
    آنکه عاشق نیست هم اینجا هم آنجا دوزخی است

    عشق عین آب ماهی یا هوای آدم است
    می توان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست؟

    تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب
    بر در و دیوار می پیچد طنین چیست؟چیست؟...

    شادروان قیصر امین پور

  10. 2 کاربر از پست مفید zeinab تشکرکرده اند .

    zeinab (دوشنبه 15 بهمن 86)

  11. #126
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 19 فروردین 89 [ 23:29]
    تاریخ عضویت
    1386-10-30
    نوشته ها
    178
    امتیاز
    4,302
    سطح
    41
    Points: 4,302, Level: 41
    Level completed: 76%, Points required for next Level: 48
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    300

    تشکرشده 303 در 128 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: اشعار برگزیده

    دوستان نبینم این تاپیک بی رونق بشه!!!
    هرکی بتونه از اشعار بر گزیده بگذره..من یکی که نمی تونم!!
    مجددا شعری از مرحوم قیصر امین پور:

    آواز عاشقانه ما در گلو شکست
    حق با سکوت بود ..صدا در گلو شکست

    دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
    تنها بهانه دل ما در گلو شکست

    آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود
    خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

    بادا مباد گشت و مبادا به باد رفت
    آیا زیاد رفت و چرا در گلو شکست

    فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند
    نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

    تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
    بغضم امان نداد و خدا......در گلو شکست

  12. 2 کاربر از پست مفید zeinab تشکرکرده اند .

    zeinab (پنجشنبه 18 بهمن 86)

  13. #127
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 02 شهریور 01 [ 10:24]
    تاریخ عضویت
    1386-6-22
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    1,166
    امتیاز
    41,377
    سطح
    100
    Points: 41,377, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial25000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکرها
    2,961

    تشکرشده 3,584 در 906 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: اشعار برگزیده

    سلام زینب جان:
    کاملا درست می فرماید شما
    من هم همین طور پس ادامه می دیم
    اخه تو شعرها یه دنیا حرف واحساس نهفته است .نه؟
    اری!اغاز، دوست داشتن است
    گرچه ،پایان راه
    من وگر به پایان نیندیشم ،نا پیداست
    که همین دوست داشتن ،زیباست

  14. کاربر روبرو از پست مفید setareh تشکرکرده است .

    setareh (پنجشنبه 18 بهمن 86)

  15. #128
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 13 اردیبهشت 04 [ 21:37]
    تاریخ عضویت
    1386-6-22
    نوشته ها
    797
    امتیاز
    24,495
    سطح
    95
    Points: 24,495, Level: 95
    Level completed: 15%, Points required for next Level: 855
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranRecommendation Second Class10000 Experience PointsSocialTagger Second Class
    تشکرها
    2,042

    تشکرشده 2,234 در 570 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: اشعار برگزیده

    "قصیده آبی خاکستری سیاه "

    در شبان غم تنهایی خویش
    عابد چشم سخنگوی توام
    من در این تاریکی
    من در این تیره شب جانفرسا
    زائر ظلمت گیسوی توام
    گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
    گیسوان تو شب بی پایان
    جنگل عطرآلود
    شکن گیسوی تو
    موج دریای خیال

    کاش با زورق اندیشه شبی
    از شط گیسوی مواج تو من
    بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
    کاش بر این شط مواج سیاه
    همه ی عمر سفر می کردم
    من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
    گیسوان تو در اندیشه ی من
    گرم رقصی موزون
    کاشکی پنجه ی من
    در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست

    چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
    گونه ام بستر رود
    کاشکی همچو حبابی بر آب
    در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود

    شب تهی از مهتاب
    شب تهی از اختر
    ابر خاکستری بی باران پوشانده
    آسمان را یکسر
    ابر خاکستری بی باران دلگیر است
    و سکوت تو پس پرده ی خکستری سرد کدورت افسوس
    سخت دلگیرتر است
    شوق بازآمدن سوی توام هست

    اما
    تلخی سرد کدورت در تو
    پای پوینده ی راهم بسته
    ابر خاکستری بی باران
    راه بر مرغ نگاهم بسته
    وای ، باران

    باران ؛
    شیشه ی پنجره را باران شست
    از دل من اما
    چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
    آسمان سربی رنگ
    من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
    می پرد مرغ نگاهم تا دور
    وای ، باران

    باران ؛
    پر مرغان نگاهم را شست
    اب رؤیای فراموشیهاست
    خواب را دریابم
    که در آن دولت خاموشیهاست
    من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
    و ندایی که به من می گوید :

    ”گر چه شب تاریک است
    دل قوی دار ، سحر نزدیک است “

    دل من در دل شب
    خواب پروانه شدن می بیند
    مهر صبحدمان داس به دست
    خرمن خواب مرا می چیند

    آسمانها آبی
    پر مرغان صداقت آبی ست
    دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
    از گریبان تو صبح صادق
    می گشاید پر و بال

    تو گل سرخ منی
    تو گل یاسمنی
    تو چنان شبنم پاک سحری ؟
    نه
    از آن پاکتری
    تو بهاری ؟
    نه
    بهاران از توست
    از تو می گیرد وام
    هر بهار اینهمه زیبایی را

    هوس باغ و بهارانم نیست
    ای بهین باغ و بهارانم تو
    سبزی چشم تو
    دریای خیال
    پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
    مزرع سبز تمنایم را
    ای تو چشمانت سبز
    در من این سبزی هذیان از توست
    زندگی از تو و
    مرگم از توست
    سیل سیال نگاه سبزت
    همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
    من به چشمان خیال انگیزت معتادم

    و دراین راه تباه
    عاقبت هستی خود را دادم
    آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
    در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟

    مرغ آبی اینجاست
    در خود آن گمشده را دریابم
    در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار
    کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن

    باز کن پنجره را
    تو اگر بازکنی پنجره را
    من نشان خواهم داد
    به تو زیبایی را
    بگذاز از زیور و آراستگی
    من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
    که در آن شوکت پیراستگی
    چه صفایی دارد

    آری از سادگیش
    چون تراویدن مهتاب به شب
    مهر از آن می بارد

    باز کن پنجره را
    من تو را خواهم برد
    به عروسی عروسکهای
    کودک خواهر خویش
    که در آن مجلس جشن
    صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
    صحبت از سادگی و کودکی است
    چهره ای نیست عبوس
    کودک خواهر من
    در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
    کودک خواهر من
    امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
    شوکتی می بخشد
    کودک خواهر من نام تو را می داند
    نام تو را می خواند
    گل قاصد ایا
    با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟

    باز کن پنجره را
    من تو را خواهم برد
    به سر رود خروشان حیات
    آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
    بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز

    باز کن پنجره را
    صبح دمید
    چه شبی بود و چه فرخنده شبی
    آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
    کودک قلب من این قصه ی شاد
    از لبان تو شنید :

    ”زندگی رویا نیست
    زندگی زیبایی ست
    می توان
    بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
    می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
    می توان
    از میان فاصله ها را برداشت
    دل من با دل تو
    هر دو بیزار از این فاصله هاست “

    قصه ی شیرینی ست
    کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
    قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
    باز هم قصه بگو
    تا به آرامش دل
    سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
    گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
    یادگاران تو اند

    رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
    در تمام در و دشت
    سوگواران تو اند

    در دلم آرزوی آمدنت می میرد
    رفته ای اینک ، اما ایا
    باز برمی گردی ؟

    چه تمنای محالی دارم
    خنده ام می گیرد
    چه شبی بود و چه روزی افسوس
    با شبان رازی بود
    روزها شوری داشت
    ما پرستوها را
    از سر شاخه به بانگ هی ، هی
    می پراندیم در آغوش فضا
    ما قناریها را
    از درون قفس سرد رها می کردیم

    آرزو می کردم
    دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
    من گمان می کردم
    دوستی همچون سروی سرسبز
    چارفصلش همه آراستگی ست
    من چه می دانستم
    هیبت باد زمستانی هست

    من چه می دانستم
    سبزه می پژمرد از بی آبی
    سبزه یخ می زند از سردی دی

    من چه می دانستم
    دل هر کس دل نیست
    قلبها ز آهن و سنگ
    قلبها بی خبر از عاطفه اند
    از دلم رست گیاهی سرسبز
    سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
    برگ بر گردون سود
    این گیاه سرسبز
    این بر آورده درخت اندوه
    حاصل مهر تو بود

    و چه رویاهایی
    که تبه گشت و گذشت
    و چه پیوند صمیمیتها
    که به آسانی یک رشته گسست
    چه امیدی ، چه امید ؟
    چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید

    دل من می سوزد
    که قناریها را پر بستند
    و کبوترها را
    آه کبوترها را
    و چه امید عظیمی به عبث انجامید

    در میان من و تو فاصله هاست
    گاه می اندیشم
    می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
    تو توانایی بخشش داری
    دستهای تو توانایی آن را دارد
    که مرا
    زندگانی بخشد
    چشمهای تو به من می بخشد
    شور عشق و مستی
    و تو چون مصرع شعری زیبا
    سطر برجسته ای از زندگی من هستی
    دفتر عمر مرا
    با وجود تو شکوهی دیگر
    رونقی دیگر هست

    می توانی تو به من
    زندگانی بخشی
    یا بگیری از من
    آنچه را می بخشی
    من به بی سامانی
    باد را می مانم
    من به سرگردانی
    ابر را می مانم

    من به آراستگی خندیدم
    من ژولیده به آراستگی خندیدم
    سنگ طفلی ، اما
    خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت

    قصه ی بی سر و سامانی من
    باد با برگ درختان می گفت
    باد با من می گفت :

    ” چه تهیدستی مرد “

    ابر باور می کرد
    من در ایینه رخ خود دیدم
    و به تو حق دادم
    آه می بینم ، می بینم
    تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
    من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
    چه امید عبثی
    من چه دارم که تو را در خور ؟
    هیچ
    من چه دارم که سزاوار تو ؟
    هیچ
    تو همه هستی من ، هستی من
    تو همه زندگی من هستی
    تو چه داری ؟
    همه چیز
    تو چه کم داری ؟ هیچ
    بی تو در می ابم
    چون چناران کهن
    از درون تلخی واریزم را
    کاهش جان من این شعر من است

    آرزو می کردم
    که تو خواننده ی شعرم باشی
    راستی شعر مرا می خوانی ؟
    نه ، دریغا ، هرگز
    باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
    کاشکی شعر مرا می خواندی
    بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
    بی تو سرگردانتر ، از پژواکم
    در کوه
    گرد بادم در دشت
    برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
    بی تو سرگردانتر
    از نسیم سحرم
    از نسیم سحر سرگردان
    بی سرو سامان
    بی تو
    - اشکم
    دردم
    آهم
    آشیان برده ز یاد
    مرغ درمانده به شب گمراهم
    بی تو خاکستر سردم ، خاموش
    نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
    نه مرا بر لب ، بانگ شادی
    نه خروش
    بی تو دیو وحشت
    هر زمان می دردم
    بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
    و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
    کاستن
    کاهیدن
    کاهش جانم
    کم
    کم
    چه کسی خواهد دید
    مردنم را بی تو ؟
    بی تو مردم ، مردم

    گاه می اندیشم
    خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
    آن زمان که خبر مرگ مرا
    از کسی می شنوی ، روی تو را
    کاشکی می دیدم
    شانه بالازدنت را
    بی قید
    و تکان دادن دستت که
    مهم نیست زیاد
    و تکان دادن سر را که
    عجیب !‌عاقبت مرد ؟

    افسوس
    کاشکی می دیدم
    من به خود می گویم:

    ” چه کسی باور کرد
    جنگل جان مرا
    آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “

    باد کولی ، ای باد
    تو چه بیرحمانه
    شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
    و جهان را به سموم نفست ویران کردی
    باد کولی تو چرا زوزه کشان
    همچنان اسبی بگسسته عنان
    سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟
    آن غباری که برانگیزاندی
    سخت افزون می کرد
    تیرگی را در دشت
    و شفق ، این شفق شنگرفی
    بوی خون داشت ، افق خونین بود
    کولی باد پریشاندل آشفته صفت
    تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
    تو به من می گفتی :

    ” صبح پاییز تو ، نامیمون بود ! “

    من سفر می کردم
    و در آن تنگ غروب
    یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
    دل من پر خون بود
    در من اینک کوهی
    سر برافراشته از ایمان است
    من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
    باز برمی گردم
    و صدا می زنم :
    ” ای
    باز کن پنجره را
    باز کن پنجره را
    در بگشا
    که بهاران آمد
    که شکفته گل سرخ
    به گلستان آمد
    باز کنپنجره را
    که پرستو می شوید در چشمه ی نور
    که قناری می خواند
    می خواند آواز سرور
    که : بهاران آمد
    که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
    سبز برگان درختان همه دنیا را
    نشمردیم هنوز
    من صدا می زنم :
    ” باز کن پنجره ، باز آمده ام
    من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
    با چه شور و چه شتاب
    در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
    از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
    از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
    بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
    وصبوری مرا
    کوه تحسین می کرد
    من اگر سوی تو برمی گردم
    دست من خالی نیست
    کاروانهای محبت با خویش
    ارمغان آوردم

    من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
    باز برخواهم گشت
    تو به من می خندی
    من صدا می زنم :

    ” ای باز کن پنجره را “
    پنجره را می بندی

    با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
    با تو کنون چه فراموشیهاست

    چه کسی می خواهد
    من و تو ما نشویم
    خانه اش ویران باد
    من اگر ما نشویم ، تنهایم
    تو اگر ما نشوی
    خویشتنی
    از کجا که من و تو
    شور یکپارچگی را در شرق
    باز برپا نکنیم
    از کجا که من و تو
    مشت رسوایان را وا نکنیم

    من اگر برخیزم
    تو اگر برخیزی
    همه برمی خیزند
    من اگر بنشینم
    تو اگر بنشینی
    چه کسی برخیزد ؟
    چه کسی با دشمن بستیزد ؟
    چه کسی
    پنجه در پنجه هر دشمن دون
    آویزد

    دشتها نام تو را می گویند
    کوهها شعر مرا می خوانند
    کوه باید شد و ماند
    رود باید شد و رفت
    دشت باید شد و خواند

    در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
    در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
    در من این شعله ی عصیان نیاز
    در تو دمسردی پاییز که چه ؟

    حرف را باید زد
    درد را باید گفت
    سخن از مهر من و جور تو نیست
    سخن از تو
    متلاشی شدن دوستی است
    و عبث بودن پندار سرورآور مهر
    آشنایی با شور ؟
    و جدایی با درد ؟
    و نشستن در بهت فراموشی
    یا غرق غرور ؟

    سینه ام اینه ای ست
    با غباری از غم
    تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار

    آشیان تهی دست مرا
    مرغ دستان تو پر می سازند
    آه مگذار ، که دستان من آن
    اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
    آه مگذار که مرغان سپید دستت
    دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
    من چه می گویم ، آه
    با تو کنون چه فراموشیها
    با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست

    تو مپندار که خاموشی من
    هست برهان فرانموشی من
    من اگر برخیزم
    تو اگر برخیزی
    همه برمی خیزند

    آذر ، دی 1343
    حمید مصدق



    *******

    اینم برای زینب خانم گل با تقدیم یک سبد

  16. 4 کاربر از پست مفید طاهره تشکرکرده اند .

    طاهره (شنبه 20 بهمن 86)

  17. #129
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 19 فروردین 89 [ 23:29]
    تاریخ عضویت
    1386-10-30
    نوشته ها
    178
    امتیاز
    4,302
    سطح
    41
    Points: 4,302, Level: 41
    Level completed: 76%, Points required for next Level: 48
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    300

    تشکرشده 303 در 128 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: اشعار برگزیده

    سلام مخصوص به setare , طاهره عزیز

    مرسی که همراهیم کردید

    منتظر شعرهای قشنگ بقیه دوستان توی تاپیک زیبای اشعار برگزیده هستم!

  18. #130
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 19 فروردین 89 [ 23:29]
    تاریخ عضویت
    1386-10-30
    نوشته ها
    178
    امتیاز
    4,302
    سطح
    41
    Points: 4,302, Level: 41
    Level completed: 76%, Points required for next Level: 48
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    300

    تشکرشده 303 در 128 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: اشعار برگزیده

    کیمیای عشق

    ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی
    تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

    در مرکب حقایق پیش ادیب عشق
    هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

    دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
    تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

    خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد
    آنگه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی

    گر نور عشق حق به دامانت اوفتد
    بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی

    یکدم غریق بحر خدا شو گمان مبر
    کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی

    از پای تا سرت همه نور خدا شود
    در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

    وجه خدا اگر شودت منظر نظر
    زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی

    بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود
    در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی

    گر در سرت هوای وصال است حافظا
    باید که خاک درگه اهل هنر شوی

  19. 3 کاربر از پست مفید zeinab تشکرکرده اند .

    zeinab (پنجشنبه 18 بهمن 86)


 
صفحه 13 از 49 نخستنخست ... 345678910111213141516171819202122233343 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 54
    آخرين نوشته: چهارشنبه 17 تیر 94, 18:47
  2. سرد شدن نسبت به همسر بدلیل مشکلات زیاد
    توسط سناریا در انجمن سایر مشکلات خانواده
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: شنبه 16 خرداد 94, 18:34
  3. از اینکه خیلی زیاد عاشق شوهرمم خسته شدم چون مشکلات زیادی برام ایجاد کرده
    توسط مهشید93 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: پنجشنبه 11 دی 93, 15:23
  4. پاسخ ها: 12
    آخرين نوشته: یکشنبه 11 خرداد 93, 10:55
  5. استرس شدید -تنبلی زیاد -بی حوصلگی زیاد باعث شده همه اش بخورم
    توسط پونه در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: چهارشنبه 11 دی 92, 23:06

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 10:15 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.