
نوشته اصلی توسط
meinoush
من کارگاه جراتمندانه رفتار کردنو خوندم. اون مواردی رو خودم توش ضعیفم یا ناتوانم نوشتم و یه تعداد موقعیتی هم که توش زیاد گیر کردم نوشتم که شاید کسی بتونه منو راهنمایی کنه:
مولفه های رفتار جرات مندانه:
ابراز عقیده خود - نمی تونم
تقاضای تغییر رفتارهای نامطلوب دیگران -- اینو که اصلا اصلا نمی تونم
رد درخواستهای غیر منطقی دیگران + می تونم راحت نه بگم
ابراز احساسات مثبت و منفی خود -- نمیتونم عقیده و یا احساساتم رو راحت بگم
آغاز و ادامه تعاملات اجتماعی – در هر دوش مشکل دارم
پذیرش کاستی های خود+( زیادی به خودم ایراد می گیرم)
ابراز جملات متعارف در هنگام رویارویی یا جدا شدن از دیگران _+ (تا حدی بلدم)
مثال: در مهمانی که کسی را در ان نمی شناسم شرکت نمی کنم.
(تا اینجا راحته. ولی وقتی طرف مقابل هی کش می ده و هی می پرسه و هی اصرار می کنه و اخرش یه توهینی می کنه که تو مثلا بی عرضه ای یا نمی تونی با مردم ارتباط برقرار کنی چی باید گفت؟ اخرش ادم یا مجبور می شه یه چیزی بگه که طرف ناراحت شه و دست از سرش برداره یا اینکه خود ادم ناراحت بشه.
مثالهای رد جراتمندانه ، مهمانی نرفتن رو دوباره مطالعه کنید در ضمن من بی عرضه و احتماعی نبودن و این چیزا رو از یکی از مثلا اعضای خانوادم زیاد شنیدم و یه جورایی هم واقعا حس می کنم نمی تونم راحت با همه ی ادما روابط و صحبت کردن داشته باشم و با همه نمی تونم گرم بگیرم.)
اون مواردی رو که نوشتید نمی تونید ، با کارهای کوچیک تمرین کنید ، مثلا در یه جمع کوچیک یا برای دوستتون عقیده خودتون رو راجع به یه موضوع بیان کنید.
مهم دقت و توجه تون به این موضوعه ، به افرادی که می تونن ابراز عقیده کنن توجه کنید ببینید چه رفتاری دارن، تمرین کنید تا بتونید
.
مثال: اینکه مثلا همسر یا یکی از اعضای خانواده یه سری کارها رو باید انجام می داده اما انجام نداده. می گیم من خسته ام اما با این وجود می تونم بهت کمک کنم تا کاراتو تموم کنی. اگه طرف مقابل اینو به معنی این بذاره که ادم داره می گه چرا کاراتو نکردی چی؟ بعدش یه رفتاری می کنه که یعنی ناراحت شده. اونوقت من چه رفتاری باید بکنم؟ وقتی که اصلا پشیمون شدم از اینکه درباره کارهای نکرده صحبت کردم؟
ویژگی افراد منفعل:
نظر و حرف مردم برایشان مهم است و در رودروایسی گیر می کنن. + (زیاد اینطوریم)
توانایی نه گفتن ندارن. (دارم)
به راحتی اجازه دخالت در زندگی خود به دیگران می دن. (تا جایی که می دونم اجازه نمی دم ولی نمی دونم چرا دخالت می کنن!)
اعتماد به نفس پایین و مسولیت پذیری کم به علت احساس ناتوانی+ (همین طوری ام)
به خاطر عدم بروز درونیات خود همواره اضطراب دارن. + (بیشتر حرص می خورم و به خودم بد و بی راه می گم. واسه این اضطراب نمی گیرم)
هدف: راضی نگه داشتن دیگران و اضطراب از کشمکش به هر قیمت ممکن (دقیقا همینم)
صدای ارام (همینم و خیلی هم مردم پررو می شن. یعنی همه یادشون می یفته که این امکانو دارن که زور بگن. صدام ارومه و اگه بخوام بلندش کنم دیگه محکم نمی شه می شه جیغ! )
صریح هم نیستم. خیلی همه چی رو هزار دفعه فکر فکر می کنم اخرش می زنم چشم بازارو در میارم!
ایجاد احساس گناه و رنجش در دیگران (نمی دونم چرا ولی فکر می کنم اینطوری هستم. با وجودی که نمی خوام)
مثال: در مورد اینکه پول اضافه کاری ندن. بعد که از رییس می پرسی چرا ندادن اگه درست جواب نده یا اهمیت نده یا بگه الان کار دارم و هر دفعه که بخوای باهاش راجع به این موضوع حرف بزنی بره سر کار دیگه ای و اصلا نذاره حرفتو تا اخر بزنی چی؟ یعنی هی با ندیده گرفته شدن ادم تحقیر بشه. این موقعیت را باید چه کار کرد؟
خیلی محکم و صریح ، بهشون بگید چند دقیقه میخوام وققتتون رو بمن بدید
عجله نکنید بگذارید وقتی رو ایشون تعیین کنند، زمانی که ایشون وقت دادن دیگه نمی تونن بیان کنن که الان وقت ندارم.
اگه درحین صحبت بره سرکار دیگه ای ، محترمانه بهشون بگید که انتظار نداشتم بعد از این همه مدت که وقت دادید ، نتونیم مذاکره مون رو به سرانجام برسونیم.
یا لطفا به صحبتام گوش بدید خیلی وقتتون رو نمی گیرم. فکر کنم این حق من باشه که بعد از این چند ماه 5 دقیقه از وقت مدیرم رو داشته باشم و...
پرخاشگرانه:
طعنه و نیش زبان زدن (زیاد باهام اینطور رفتار شده) نمی دونم به جز طعنه زدن و نیش زدن به طور مقابل کار دیگه ای هم می شه کرد در جواب؟
تحقیر (زیاد اینطوری باهام رفتار شده و نمی دونم چه کار باید کرد)
مثال: وقتی یکی با حرفاش کلی نیش زده بهت و اخرش جای خدافظی می خواد بیاد بوست هم بکنه چه کار ادم می تونه بکنه؟؟ یا وقتی یکی کلی رنجت داده اخرش هم میاد بغلت می کنه در حالی که می خوای سر به تنش نباشه؟؟ اصلا هم حالت معذرت خواهی نیست حالت زورگویی برای کامل کردن زورگوییای قبلی!
جراتمندانه یعنی جرات بکنی قسط بانک عقب بیفته و ... . من کلا خیلی خیلی محتاط و تقریبا ترسو هستم! اصلا نمی تونم هی جرات بکنم! یعنی باید یاد بگیرم که تصمیم بگیرم و جرات کنم که عواقب و مسوولیت ان را بپذیرم. اما وقتی نتیجه اش اشتباه می شه هی به خودم بد می گم.
مثال: می ری یه کلاسی پول می دی ثبت نام می کنی بعدش می بینی یه ادم داغون و بی سواد و بی انگیزه هست جای معلم. مسوول اونجا اصلا اهمیتی نمی ده به اعتراضت و می گه همینه که هست. پولو هم نمی تونی پس بگیری. چه رفتاری می شه کرد؟؟؟؟
پرخاشگری+ انفعالی. کسانی که خشم رو تجربه می کنن اما ابزارهای ابرازشو ندارن و به شکل غیر مستقیم یه جای دیگه خالی می کنن. (من اغلب افکارم پرخاشگرانه می شه وقتی که عصبانی می شم یا بهم توهین می شه اما ابراز نمی کنم. باعث می شه بیشتر و بیشتر از مردم و ادما دوری کنم یعنی اون حد و مرزی که برای نزدیکی ادمای دیگه می گذارم هی بزرگ و بزرگتر می شه)
شناخت حقوق خود (در این مورد خیلی مشکل دارم)
وقتی صبر می کنم دارم تمرین می کنم که جلوی عصبانیتم رو بگیرم و مراقبم که رفتار پرخاشگرانه بروز ندم. (دقیقا)
اصولا چون قدرت خاصی ندارم اغلب کوتاه اومدنام از سر انفعاله. مثلا وانمود می کنم که چیزی نشده ولی می خوام سر به تن طرف نباشه!
روش های مختلف نه گفتن:
بهانه آوردن – بلد نیستم
دلیل اوردن (مخصوصا به دروغ که می شه همون بهانه اوردن) – اصلا بلد نیستم
عوض کردن موضوع – یه جورایی زشته! شبیه اینه که طرف مقابلو ادم احمق فرض کنه و به نظرم این می شه پرخاشگری. حرفه ایشو بلد نیستم.
رو کم کنی – بلد نیستم
اجتناب از موقعیت – درک نمی کنم که قراره در چه موقعیتی باشم که بخوام ازش اجتناب کنم. از کجا بفهمم.
وقتی این نوشته هات رو خوندم ، شک کردم به مطالبی که در اون تاپیک اوردم ، رفتم مرورشون کردم ، کاملا به این حرف معتقدم که برای رسیدن به هدف (ولو هدف متعالی) نباید از مسیر اشتباه (گناه) رفت. دقت داشته ام که هیچگاه توصیه به فعل و رفتار ناپسند ندهم.
مثلا
– دليل آوردن:
رفتن به خانه اي كه نمي شناسم را اصلاً درست نمي دانم.
دليلي ندارد به جايي بروم كه راضي نيستم.
روحيه ام در اين جور ميهماني ها ضعيف مي شود.
هیچگاه صحبت از دروغ گفتن مطرح نبوده ، اصلا دروغ که اوج انفعاله ، افراد جاتمند اصلا نیازی به دروغ گفتن ندارند ،
ریشه انفعال ترسه ، برای فرار از ترس لازم میاد که فرد دروغ بگه ،
مورد دیگه ای که مشکل منه. یکی که ظاهرا به ادم نزدیکه (مثل یکی از اعضای خانواده- این شخص اصلاح پذیر نیست و لطفا راهنماییهاتونو روی خود من متمرکز کنین) با حرف ها و گفتارش و رعایت نکردن ادب و حریم و احترام من به یکی که غریبه تره مثل همسایه در عمل اجازه اظهار نظر و دخالت راجع به زندگی شخصی من می ده. یعنی من خودم کاری نکردم که مثلا همسایه بیاد جرات کنه و هر چی می خواد بگه یا هر دخالتی که می خواد بکنه. مجوزش رو یکی دیگه (اغلب بدون حضور خود من) داده. در این حالت من چه کار می تونم بکنم و به جز پرخاش چطوری می تونم از خودم دفاع کنم؟ منظورم گیر کردن در موقعیت هاییه که خودم پیش نیاوردم. یکی دیگه (که اونو هیچ کاریش نمی تونم بکنم) دست منو کرده تو پوست گردو! در این موقعیت ها چطور باید از خودم دفاع کنم؟
بیان جراتمندانه ،
لطفا وقتی ازتون اظهار نظری نخواستم ، در زندگی خصوصی من دخالت نکنید.
خیلی ممنون.
علاقه مندی ها (Bookmarks)