با پدرم اصطکاک هایی داشتم. نزدیک بود صبرم لبریز شود. فقط می گفتم خدایا تو جریان سیمرغ آمنین هستم تو قرآنت گفتی حق ندارم به پدرم یک اف هم بگم پس نمی گم. دیگه من این موضوع را رها کردم و به خودت سپردم. این موضوع را خودت بین پدرم همسر آیندم حل کن.
سر یه خواستگار به شدت متلاطم شدم .و قبل از اون خاستگاری به طور عجیبی همش گریه می کردم. حتی این قدر سرجلسه حالم هم بد بود که 5دقیقه بیشتر حرف نزدیم و تمام شد.
بعدش دیگه کامل بریدم. عصبانی شده بودم. دیگه گفتم همسر بی همسر...
اصلا خدایا همسر آینده ای هست آیا؟ یا من کلا سر کارم؟
گفتم خدایا همسر آیندم هر کی که هست من دیگه نمی خوامش! می دونم این قدر مرد نیست بیاد و از هفت خان من عبور کنه! پسرهای الان نازک نارنجی ان! آنها به جای دخترا ناز می کنند! اگر بدونه من یه هفت خان دارم مطمئنم نمیاد! و این قدر محکم نیست.
هر کی که هست دیگه نمی خوامش! بره با یه دختر دیگه ازدواج کنه اصلا! ایشاالله خوشبخت هم بشه! چیزی که برای پسرا زیاده دختر!!! من برای کی می تونم این قدر خاص باشم که ارزش سختی کشیدن را داشته باشم!!!
مادرم خیلی از وضع من ناراحت بود و مادرم به من یه پیشنهاد یه هفته ای داد که با هم انجام بدیم به نیت زیارت امام حسین ...
سر همون هفته همسر من به خواستگاریم آمد!
من او را نپسندیدم!
پدر و مادرم اصرار که این آقا خوبه!
تو دل من: عجیبا غریبا!!!! بابا شما چرا؟
شما که همیشه از جواب منفی من حمایت می کردی!
یه داماد ایده آل می خواستی؟ این که کار معمولی،تحصیلات خیلی معمولی داره!
جوابم منفیه! حال ازدواج ندارم! با معیارهای من نمی خونه! عاطفی نیست! شاد نیست! خیلی جدیه!
مادرم: اگر این را رد کنی دیگه خواستگار بی خواستگار! من دیگه خسته شدم! و گریه مادرم.
گفتم مادرجان من مطمئنم جواب اون آقا هم منفیه! ما نمی خوردیم به هم.
گفت اگر زنگ زدند؟ گفتم اگر زنگ زدند فقط به خاطر شما یه جلسه دیگه می ذاریم.ولی نمی زنند! با مادرم رفتیم زیارتگاه و ان جا خیلی دعا کردم که این آقا زنگ نزنه!من حوصله خواستگاری بی سرانجام ندارم!
اما زنگ زدند و مادرشون گفتند که پسرم خیلی خوششان آمده و می گه من چون خواهر ندارم خیلی روحیات خانم ها را بلد نیستم و اون طوری شد گفتم عاطفی نیستم و اجازه بدین جلسات دیگری داشته باشن.
بعد جلسات ادامه پیدا کرد و هفت خان من هم کما فی السابق بود و حتی تا جلسه 4 احتمال جواب منفی من به شدت می رفت! و به گفته همسرم هر جلسه منتظر بوده دیگه من تو این جلسه باهاش می خوام چی کار کنم؟
واقعا همسرم خیلی آدم صبوری بود! یعنی بهترین خصوصیتی که داشت! خیلی متین و موقر...
ببینید چقدر آدم با شخصیتیه که بابای من ازش خوشش آمده! متواضع! و اتفاقا همسر خود من هم از ان پسرهایی هست که بسیار بسیار احترام به پدر و مادر را رعایت می کنه! نه از روی ادا! بلکه واقعی.
خودش به طور اتوماتیک یه طوری رفتار می کرد که کاملا مطابق سلیقه پدرم بود.اصلا نمی خواست چیزی بهش گفته بشه!
این هم بگم در مراحل آخر پدرم یه سری حساسیتها داشت ولی همسرم واقعا بسیار عالی اون حساسیت را درک کرد و مطابق با خواسته پدرم پیش رفت! و می گفت پدر حق دارند من هم اگر دختر داشتم برام خیلی سخت بود!
کلا دیسیبلین پدرم براش جذاب بود و اتفاقا حساسیتهایی که پدرم در تربیت من داشتند براشون نکته مثبت تلقی می شد!
آقا خلاصه همسرم عاشقم شد شاید! که تونست هفت خان را بگذرونه و همه چیز را مثبت می دید!
منم دست به آنتن نمی زدم! می ذاشتم همه چی خودش پیش بره! هم همسرم و هم پدرم تو جریانات خواستگاری کاملا به هم علاقه مند شدند!!! و کلا رابطه بسیار خوبی بینشون برقرار شد! و الان هم برقراره!
و در حالی که آخرین هفته گره سیمرغ بود در روز تولد حضرت زینب عقدمان خوانده شد و به هم رسیدیم.
قبل از عقدم یکی از عزیزانم شدیدا بیمار بود و بسیار التماس دعا داشت! سر عقد بسیار برای شفای آن بیمار دعا کردم.
چند روزی گذشت و آن عزیز فوت کرد! و شاید از این بیماری و این دنیا رهایی یافت!
چند روزی خودم باز هم درگیر شدم سر مساله تولد،مرگ و زندگی!
انگار همین دیروز بود تو گوش اون کوچولوی تازه متولد شده
الله اکبر گفتیم و همین امروز
لااله الا الله در تشییع جنازه این عزیز.
آره پیام این مطلب همینه که طول زندگی مثل یه اذانه! بی خودی درگیر حواشی نشیم و به اصل کاری بچسبیم! که یه وقت دیر نشه!
خدا بزرگتر از آن چیزیست که بشه وصفش را کرد و خدایی جز الله نیست! پس فقط باید به اصل کاری توکل کنیم و وقتمون را هدر ندیم.
جمعه پشت سر همسرم برای نماز اقتدا کردم

. با اذان و اقامه ایشان!واقعا چه حس خوبیه که آدم همسرش را این قدر قبول داشته باشه که پشتش نماز بخونه! همسری که توکلش به خداست چه خوب تکیه گاهیه!




علاقه مندی ها (Bookmarks)