به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 13 از 40 نخستنخست ... 3456789101112131415161718192021222333 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 121 تا 130 , از مجموع 393

Hybrid View

  1. #1
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    بچه های دوست داشتنی تالار سلامممممممممممممممممممممم ممممم!
    عیدتون مبارککککککککککککککککککککک ککککک! ان شاء ا... که امسال؛ سالی پر از خیر و برکت و عشق توی زندگیتون باشه!
    چند وقت قبل بهم قول داده بود که توی اولین فرصت با هم میریم مشهد؛ راستش من هم با کلی ذوق و شوق منتظر بودم که اون فرصت رو تعیین کنه! یه روز که طبق معمول اومده بود سر کار دنبالم، در کمال ناباوری دیدم که یه برگه دستشه که تبلیغ یه تور مسافرتی بود برای مشهد؛ گفت: می خوام ببرمت مشهد، من و بگو قند توی دلم آب شد! گفت: با مامانم و مامانت! این رو که گفت یه مقدار دلگیر شدم و گفتم، قرار بود که با هم بریم دو تایی! غافل از اینکه آقا خودش اصلا قرار نیست بیاد. قراره ما رو سه تایی با هم بفرسته!
    منم که دید ناراحت شدم؛ گفت: فکر کردم وقتی بشنوی که قراره مشهد بری، خوشحال بشی؟ گفتم: قرار بود دوتایی بریم؛ اون وقت معلومه که خوشحال میشدم!
    اومدیم خونه و برام توضیح داد که فشار کاریم خیلی زیاده و نمی تونم خودم بیام. گفتم: پس من هم نمی رم!
    حالا از ایشون اصرار و از من انکار؛ باور نمی کنید به هیچ وجه ممکن دوست نداشتم که بدون گلم برم مشهد!
    تا اینکه ایشون عصبانی شد و گفت: باید بری! گفتم من دوست ندارم که بدون تو برم! فوق العاده عصبانی و ناراحت که برو بذار خیال من هم راحت باشه!
    تا اینکه بهش گفتم: بهم فرصت بده که در موردش فکر کنم. گفت: باشه! اما سعی کن که جوابت مثبت باشه!
    فرداش بهش گفتم: چرا اینقدر اصرار داری که من تنهایی برم؟ گفت: آخه! بهت قول داده بودم که امسال ببرمت مشهد؛ دوست دارم به قولی که بهت داده بودم عمل کنم؟! توی تموم این لحظات عشق رو از صداش و کلماتش درک می کردم، گفتم: خوب؛ چرا سرم داد میزدی؟ گفت: این دادزدن؛ داد عشقه!
    قبول کردم و بهش گفتم: برای اولین و آخرین بار بدون شما می رم مسافرت! دیگه هیچ وقت از من نخواه که برم!
    رفتم و بعد از سه روز وقتی وارد خونه شدم و بغلم کرد، از محکم بغل کردنش فهمیدم که چقدر همدیگر رو دوست داریم.
    خدایا! عشق ما و عشق تمام بچه های این تالار رو روزبه روز پربارتر و قشنگ تر بکن!

  2. 17 کاربر از پست مفید del تشکرکرده اند .

    del (دوشنبه 02 بهمن 91), mohi (یکشنبه 24 اسفند 93), کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96)

  3. #2
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 07 شهریور 99 [ 23:27]
    تاریخ عضویت
    1389-5-21
    نوشته ها
    679
    امتیاز
    18,628
    سطح
    86
    Points: 18,628, Level: 86
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 222
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial10000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    3,951

    تشکرشده 4,314 در 675 پست

    Rep Power
    118
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"


    یاسای عزیز و مهربون:

    گاهی وقتا که میام تالار احساس می کنم چقدر فضا تلخه ... یکی یکی تاپیک ها رو می خونم و دلم می گیره ... شاید باورت نشه، گاهی اونقدر درگیر زندگی بقیه می شم که پیش خودم فکر می کنم نکنه منم یه روز به اینجا برسم؟! ... نکنه رابطه ما هم یه روز اینقدر خراب بشه ... اینجاست که حساس می شم رو رفتار همسرم ... دنبال کوچکترین تغییر و بهانه می گردم تا کلی پیش خودم غصه بخورم و اشک بریزم که آره! دوره عاشقانه های ما هم داره تموم می شه و ... !!!حتی بعضی وقتا اینو به مهربان هم میگم! .... در حالی که همه چیز بهتر از قبل سر جاشه ...


    این تاپیک برای شخص من خیلی امید بخشه ... بهم انگیزه می ده برای متفاوت بودن ... برای متفاوت اندیشیدن ... من اینجا رو دوست دارم چون انعکاس آرامش جاری در خیلی زندگی های مشترک رو توی آینه اش می تونم ببینم ...

    و اما خاطره های این دفعه من ...

    برنامه دید و بازدید روز اول عید رو سپردم دست آقای همسر ... گفتم هر جا آقامون بگه ... از صبح رفتیم سمت محله پدری همسرم و ظهر هم موندگار شدیم خونه مادر بزرگش ... اولش حس خوبی نداشتم. دلم می خواست همون صبح روز اول عید به مادر بزرگم سر بزنیم ... ولی بعدش پیش خودم فکر کردم، همه دنیا فدای یه تار موهاش. اصلا خوشحالی و به به و چه چه همه دنیا نمی ارزه به یه لحظه دلخوریش ... بی خیال شدم و به پیشنهاد همسرم تا ناهار حاضر بشه، رفتیم همون حوالی یه کم بگردیم ...

    وقتی برگشتیم، من خیلی گرمم شده بود، همسرم منو برد توی اتاق پشتی خونه مادربزرگش و نشست کنارم و شروع کرد به باد زدن من! ... چشمامو بسته بودم و فوت می کرد توی صورتم و هی قربون صدقه ام می رفت و دنبال راهکار های خنک سازی من! ... تا آخرش هم کنارم موند و حرف زدیم ... مطمئنم اگه می رفتم خونه مادر بزرگم اینقدر بهم خوش نمی گذشت

    یک شب دیگر هم در یک مهمانی رسمی این قصه تکرار شد وگرمای هوای اذیت می کرد، بهش گفتم کتت رو در بیار راحت باشی، نگاهی به پوشش من کرد و گفت: نچ! و لبخند زد.
    خب لازم نیس بگم که این "نچ" ش از صدتا "دوستت دارم" شیرین تر بود


  4. 20 کاربر از پست مفید آویژه تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96), آویژه (دوشنبه 02 بهمن 91)

  5. #3
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 15 آذر 91 [ 15:38]
    تاریخ عضویت
    1389-3-03
    نوشته ها
    309
    امتیاز
    4,602
    سطح
    43
    Points: 4,602, Level: 43
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 148
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    953

    تشکرشده 977 در 191 پست

    Rep Power
    48
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    تمام خرج تالار و مراسم عروسی رو خودش(همسرم) متقبل شده بود.از ریز درآمد و پس اندازش واسم گفته بود. از دست چک متنفره . ...
    خیلی منتظر بودم واسم عیدی بخره.با اینکه میدونستم پس اندازشو گذاشته واسه پاس کردن چک های مراسم عروسی... ولی به عنوان یه تازه عروس دوست داشتم اولین عیدی رو واسم بخره...اما بازم به خودم میگفتم شاید شرایط مالیش اقتضا نکنه....
    دو روز پیش خاله شدم و آبجیم بعد از زایمانش اومده خونه ما.دیروز همسرم بهم گفت حتما باید بریم بازار و یه تکه طلا واسه نی نی کوچولو بخریم... راستش من خودم شاغلم و پس انداز دارم .چند بار اومدم بهش بگم اگه فعلا نمیتونی من میخرم.اما بازم سکوت کردم
    تا اینکه بعداز ظهر گفت بیا بریم بازار.وقتی رفتیم یه پلاک خوشکلو باهم انتخاب کردیم و بعدش وقتی دیدم همسرم همونجا واسه منم یه هدیه قیمتی خرید از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم...بهش گفتم نمیخام اما قبول نکردو گفت عیدیه.تقدیم به همسرم............
    خدایا شکرت...

  6. 19 کاربر از پست مفید پریماه تشکرکرده اند .

    پریماه (دوشنبه 02 بهمن 91)

  7. #4
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    نقل قول نوشته اصلی توسط پریماه
    راستش من خودم شاغلم و پس انداز دارم .چند بار اومدم بهش بگم اگه فعلا نمیتونی من میخرم.اما بازم سکوت کردم
    تا اینکه بعداز ظهر گفت بیا بریم بازار.وقتی رفتیم یه پلاک خوشکلو باهم انتخاب کردیم و بعدش وقتی دیدم همسرم همونجا واسه منم یه هدیه قیمتی خرید از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم...بهش گفتم نمیخام اما قبول نکردو گفت عیدیه.تقدیم به همسرم............
    خدایا شکرت...



    افرین و هزاران افرین

  8. 4 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    mohi (یکشنبه 24 اسفند 93), بالهای صداقت (دوشنبه 02 بهمن 91)

  9. #5
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    خیلی از شعرهای نو خصوصا شعرهای سهراب سپهری خوشم میاد
    یادمه توی همون روزهای اولیه نامزدیمون به همسرم گفته بودم

    یک سال و نیم از ازدواجمون گذشت
    وقتی همسرم رفته بود جواب تست بارداری ام رو از آزمایشگاه بگیره
    موقع برگشت یه هدیه توی دستش بود که روی اون رو خیلی زیبا با گلهای رز تزئین کرده بود

    هدیه رو بهم داد و گفت : " مادر شدنت مبارک "

    دیوان سهراب سپهری بود
    که توی اولین صفحه اش با خط خوش نوشته بود





    هر موقع دیوان سهراب رو باز می کنم
    با دیدن اولین صفحه اش و دست خط زیبای همسرم همون حس عاشقی در وجودم زنده میشه و میرم به اون لحظه که هم از خبر مادر شدنم خوشحال بودم و هم از عشق شوهرم سرشار




  10. 20 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96), بالهای صداقت (دوشنبه 02 بهمن 91)

  11. #6
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 01 خرداد 90 [ 18:59]
    تاریخ عضویت
    1387-10-25
    نوشته ها
    38
    امتیاز
    3,221
    سطح
    35
    Points: 3,221, Level: 35
    Level completed: 14%, Points required for next Level: 129
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    48

    تشکرشده 49 در 16 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    سلام
    خیلی خیلی عالیه. من یه جاهایی اشک تو چشمام جمع شد. خدارو شکر.
    چیزی که می خوام تعریف کنم شاید خیلی شیرین نباشه ولی فکر می کنم خوندنش برای آقایون بدون لطف نباشه.

    تاریخچه اینه که من حدود یک سالی با یک آقایی بودم که قرار بود ازدواج کنیم. حالا به دلایلی که اصلا مهم نیست به تفاهم لازم نرسیدیم و هر کس رفت پی زندگی دلخواه خودش.

    من توی این یک سال تا دلتون بخواد حرفای عاشقونه شنیدم. به طوری که یه جورایی واکسینه شدم!!!!

    این که می گن خانوما به شنیدن حرفای عاشقونه نیاز دارن درسته ولی خوب یه چیزای دیگه ای هم مطرحه. توی رابطه ما هیچ نو آوری وجود نداشت.یعنی جایی که قدم می زدیم، غذا می خوردیم و حتی پارک هایی که با هم می رفتیم همیشه مشترک بود. من اولش برای این که متوجهش کنم رابطمون برام یکنواخت شده خودم دست به کار شدم و خلاقیت به خرج دادم. بلیط تئاتر می گرفتم و از این جور کارا.در مرحله بعد دیگه کار به جایی رسید که برای حفظ رابطه مجبور شدم بهش بگم چه توقعاتی دارم. تصور آقایون از این حرف ها خیلی مادیه. مخصوصا اگر آدم پر مشغله ای باشن. خلاصه اون یه بار منو برداشت برد بازار موبایل و از گفته هاش متوجه شدم می خواد ببینه سلیقه من چیه که برای تولدم برام گوشی بخره.
    منم خیلی بهم برخورد گفتم وقتی هنوز ما هیچ نسبتی نداریم دلیلی نداره همچین خرجایی بکنی. گوشی قدیمیمو تعمیر کردم و بهش فهموندم منظورم از تازه نگه داشتن عشق گرفتن هدیه گرون قیمت نیست.
    بعد اونم هیچی نگفت تولدم هم همین جوری معمولی و یکنواخت گذشت.اونم به خاطر مشغله کاریش تقریبا آخرین نفری بود که تبریک گفت و هدیه ای برام گرفت.
    یه روز بعد از این که از یه سفر کاری برگشته بودم با هم رفتیم بیرون. یادمه که یه کم دلخوری هم بینمون بود. حالا جزئیاتش یادم نمونده. بعد اون ازم خواست که چشمامو ببندم. یه کادو از توی جیبش بیرون آورد و خواست حدس بزنم چیه. همین طوری هی دستشو می ذاشت روی یه جیب تازه از کت و بلوز و شلوارش و از هر کدومش یه چیز تازه در می آورد. هدیه هایی که خریده بود هم اصلا گرون قیمت نبود. یه چیزایی که فقط ما دخترا می پسندیم. من اون شب با وجود دلخوری و خستگی بلند بلند می خندیدم و بعدا هم بهش گفتم که این کادوی بی بهانه و این شیوه کمدی هدیه دادن بیشتر از هزار تا کادوی شیک تولد و روز زن و این طور چیزا بهم چسبید. چون می دیدم اون واقعا براش وقت گذاشته و بهش فکر کرده.

    دوست دارم به دوستای خوبم توی این تالار بگم که عشق نیاز به خلاقیت داره و باید تازه نگه داشته بشه. خوشحال کردن دیگران به خدا اصلا کار دشوار و پیچیده ای نیست.

    خوشبخت باشید

  12. 16 کاربر از پست مفید تارا 87 تشکرکرده اند .

    تارا 87 (دوشنبه 02 بهمن 91)

  13. #7
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    دیشب من و دخترم تنها بودیم .. همسرم واسه کاری چند شب دور از ماست
    امروز صبح وقتی موبایلم واسه نماز صبح زنگ زد که بیدار بشم و خواب نمونم
    دیدم یه پیام از طرف دلبندم ساعت 4.30 صبح برام اومده
    بازش کردم و با همون چشمهای خواب آلود خوندمش


    هر روز که بیدار میشی ، بدون که "عشق منی"


    اونقدر به دلم نشست ...







  14. 21 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96), بالهای صداقت (دوشنبه 02 بهمن 91)

  15. #8
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 05 اردیبهشت 90 [ 01:37]
    تاریخ عضویت
    1390-1-14
    نوشته ها
    2
    امتیاز
    1,380
    سطح
    20
    Points: 1,380, Level: 20
    Level completed: 80%, Points required for next Level: 20
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    13
    تشکرشده 14 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    هر صبح که برای پایان نامه میرفتم دانشگاه برای همسرم اکثرا صبحانه درست میکردم. اون هم بعضی روزا برام ناهار می آورد . با اینکه کلی اصرار میکردم نیار ولی با مهربونی این کارو میکرد تازه بعضی وقتا برای دوستم میخرید. اون واقعا دلسوزه

  16. 14 کاربر از پست مفید S.E تشکرکرده اند .

    S.E (دوشنبه 02 بهمن 91), کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96)

  17. #9
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 02 شهریور 95 [ 14:20]
    تاریخ عضویت
    1388-4-11
    نوشته ها
    174
    امتیاز
    6,901
    سطح
    54
    Points: 6,901, Level: 54
    Level completed: 76%, Points required for next Level: 49
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکرها
    372

    تشکرشده 369 در 128 پست

    Rep Power
    36
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    من هنوز ازدواج نکردم ولی همینطور که قبلا گفتم قرار بود با شخصی که همدیگرو خیلی دوست داشتیم و داریم ازدواج کنم که فعلا موکول شده به گذر زمان.آخه من ماهی آخرو هیچوقت پاک نمیکنم.
    ما با هم خاطرات خیلی قشنگی داشتیم یکی از خاطراتی که واقعا برام قشنگه اینه که بار دوم که میخواستم برم پیشش از اتوبوس که پیاده شدم با ماشینش منتظرم بود من با اینکه خودمم دلتنگش شده بودم ولی فقط با لبخند سلام کردم و وسایلمو دادم که بذار صندوق و رفتم توی ماشین نشستم و اتوبوس هم هنوز پشت سر ما داشت مسافر پیاده میکرد .نامزدم (ما محرم بودیم و با اینحال رعایت خیلی از موارد میشد) اومد توی ماشین نشست و منو چنان محکم بغل کرد حد نداشت و شروع کرد به بوسیدن سر وصورتم و جالب اینه که تمام مسافرها و راننده با چشمهای از حدقه در اومده داشتن نگاه میکردن .نامزدم هم یه دفعه بخودش اومد و چنان پاشو روی پدال گاز گذاشت که از معرکه در بریم که یادش رفته بود ترمز دستیو بخوابونه
    از همین جا میگم که خیلی دوسش دارم و هیچوقت فراموشش نمیکنم و منتظرش میمونم چون واقعا لحظات زیبایی برام آفرید.

  18. 13 کاربر از پست مفید پرناز تشکرکرده اند .

    پرناز (دوشنبه 02 بهمن 91)

  19. #10
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 10 فروردین 93 [ 12:48]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    نوشته ها
    1,249
    امتیاز
    16,138
    سطح
    81
    Points: 16,138, Level: 81
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 212
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    8,122

    تشکرشده 8,125 در 1,482 پست

    حالت من
    Vaaaaay
    Rep Power
    143
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    سلام به همه دوستان:

    منم تا اقای مدیر تشریف بیارن مارو پررنگ کنند!! یک خاطره زیبا از خودمون بگم...



    دوستان من امسال عید خیلی خیلی زیبایی به لطف خداوند پشت سر گذاشتم و واقعا هر لحظه اون برای من خاطره انگیز شد ..هم خاطراتی که من برای همسرم ساختم هم اونایی که اون با عشق تمام برای من رقم زد..ولی یکی از زیباترین خاطراتی که خیلی توی ذهنم مونده و میون اون همه خاطره خوب برام هنوز تازه هست لحظه تحویل سال نو هست..:

    همه خانواده ما بیدار مونده بودیم و و منتظر تحویل سال بودیم..تمام عیدی ها رو دور تا دور هفت سین چیده بودیم و همه چیز داشت به لحظه تولد دوباره بهار نزدیک می شد..یادمه چیزی حدود 3 دقیقه به لحظه سال تحویل مانده بود ..من طبق معمول که موقع سال تحویل استرس دارم ایستاده بودم کنار هفت سین و همسرم هم روی مبل جلوی تلویزیون بود و هرکدام از اعضا خانواده هم کناری نشسته بودن...
    اصلا حواسم به اطرافم نبود و غرق دعا خوندن بودمو یکی یکی آرزوها و دعا هامو می گفتم...که دیدم همسرم صدام کرد..این اولین عیدی بود که ما باهم به عنوان همسر بودیم...و گفت سارا بیا بشین پهلوم..منم اصلا حواسم نبود گفتم نه عزیزم من عادت دارم موقع سال تحویل بایستم..!!!
    دیدم یک ان انگار برقی تو چشماش زد و گفت :اره هر سال مجرد بودی ولی الان متاهلی..!!
    در عرض صدم ثانیه حرفشو تحلیل کردم ودیدم عجب اشتباهی کردم و دیدم چقدر دوست دام این لحظات کنار اون بشینم.بی درنگ رفتم کنارش نشستم و اونم دستشو انداخت گردن من و با اون دستش دستمو تو دستش گرفت و من غرق چشمهای کسی شده بودم که همیشه عاشقش بودم...و توی اون لحظات اخر ما در حالی سالو تحویل کردیم که تنها به تیک تیک ساعت گوش می دادیم و غرق چشمهای هم بودیم و این طور بود که سال 90 برای من آغاز شد ..
    سالی که شروعش برام پر از رنگ های زیبای چشمان همسرم بود

    خدایا ممنونم...



  20. 22 کاربر از پست مفید سارا بانو تشکرکرده اند .

    سارا بانو (دوشنبه 02 بهمن 91)


 
صفحه 13 از 40 نخستنخست ... 3456789101112131415161718192021222333 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 03:42 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.