رها کردم چنان شکرستانی
چو حیوان هر گیاهی می چریدم
پیاز و گندنا چون قوم موسی
چرا بر من و سلوی برگزیدم
به غیر عشق آواز دهل بود
هر آوازی که در عالم شنیدم
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
رها کردم چنان شکرستانی
چو حیوان هر گیاهی می چریدم
پیاز و گندنا چون قوم موسی
چرا بر من و سلوی برگزیدم
به غیر عشق آواز دهل بود
هر آوازی که در عالم شنیدم
تشکرشده 191 در 101 پست
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید
از غم و درد مکن ناله و فریاد که دوش
زده ام فالی و فریاد رسی می آید
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
دم ده و عشوه ده ای دلبر سیمین بر من
که دمم بی دم تو چون اجل آمد بر من
دل چو دریا شودم چون گهرت درتابد
سر به گردون رسدم چونک بخاری سر من
تشکرشده 4 در 3 پست
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ؟
ولی بسیار مشتاقم ،
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ وبازیگوش
واو یک ریز و پی درپی ،
دم گرم خوشش را برگلویم سخت بفشارد ،
وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد ،
بدین سان بشکند درمن
سکوت مرگ باورم را![]()
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
اندر این شب می نماید صورتی
مشعله در دست یا رب کیست آن
خواب جست و شورش افزودن گرفت
یاد آمد پیل را هندوستان
تشکرشده 16,568 در 3,447 پست
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
در دل چون سنگ مردم آتشی است
کو بسوزد پرده را از بیخ و بن
چون بسوزد پرده دریابد تمام
قصه های خضر و علم من لدن
تشکرشده 16,568 در 3,447 پست
نه كه قصاب به خنجر چو سرميش ببرد
نهلد كشته ي خود را ،كشد آن گاه كشاند ؟
تشکرشده 37,361 در 7,159 پست
در هوایت بی قرارم روز و شب
سر ز كویت بر ندارم روز و شب
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
بشکن از باده در زندان غم
وارهان جان را ز زندان غمان
تن به سان ریسمان بگداخته
جان معلق می زند بر ریسمان
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)