به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 10 از 18 نخستنخست 123456789101112131415161718 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 91 تا 100 , از مجموع 176
  1. #91
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 30 فروردین 96 [ 11:56]
    تاریخ عضویت
    1392-6-10
    نوشته ها
    834
    امتیاز
    8,579
    سطح
    62
    Points: 8,579, Level: 62
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 171
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    785

    تشکرشده 2,768 در 697 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    98
    Array
    سلام ستيلا جان چه خبر؟

    - - - Updated - - -

    سلام ستيلا جان چه خبر؟

  2. #92
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 23 خرداد 99 [ 20:21]
    تاریخ عضویت
    1392-7-21
    نوشته ها
    374
    امتیاز
    9,911
    سطح
    66
    Points: 9,911, Level: 66
    Level completed: 66%, Points required for next Level: 139
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    1,128

    تشکرشده 851 در 242 پست

    Rep Power
    52
    Array
    سلام kamr جان میدونی منم از همین ناراحت بودم که چرا توی این مدت پا پیش نگذاشت.مگه احساسات یه دختری که حتی یکبار هم با کسی نبوده شوخیه.من همیشه وقتی میدیدیم دختری با پسری هست دلم فقط واسه دختره میسوخت البته تا دختر نخواد کسی نمیتونه ازش سو استفاده کنه اما چرا اینقدر پسرها بی وفا هستن.من معنی عشق و دوست داشتن رو میدونم چون من دختری نبودم که دنبال هوس باشم اما اون پسر منو بازیچه خودش کرد.باور کن الان که دارم این مطالبو مینویسم فقط اشک میریزم که چرا همون اول تمومش نکردم که الان اینقدر پشیمونم.مگه دوست داشتن رو باید از خانواده ها پنهان کرد.27 سال واسه یه پسر سن بچگی و نوجونی نیست که منو مسخره خودش کرد البته 70 یا شاید 90 درصد مقصر من بودم ولی به خدا دختر اگاهی نبودم .چون همیشه سرم توی درس و کتاب بود .من توی خونمون همیشه برادرامو با اینکه ازم بزرگتر هستن نصیحت میکردم اما نمیدونستم یک روز من اینجوری میشم.فقط اشک میریزم واسه خودم .نمیتونم اشکامو کنترل کنم

    - - - Updated - - -

    سلام صبوری جان صبحتون بخیر.من نه زنگ زدم نه چیز دیگه ای .اونم تماس نگرفته.ولی نمیدونم چرا نمیتونم اشکامو کنترل کنم

    - - - Updated - - -

    خیلی دلم گرفته که چرا منو مسخره کرد؟

  3. #93
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 30 فروردین 96 [ 11:56]
    تاریخ عضویت
    1392-6-10
    نوشته ها
    834
    امتیاز
    8,579
    سطح
    62
    Points: 8,579, Level: 62
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 171
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    785

    تشکرشده 2,768 در 697 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    98
    Array
    ستيلا جان من از همون اول بهت گفتم راجع به شخصيت طرف مقابلت قضاوت نكن يادت هست. ما الان فقط راجع به شرايط خودت راهكار بايد ارائه بديم.پس قضاوت ممنوع .
    حالا چكار كردي موفق شدي 24 ساعت رو پركني؟؟؟؟؟

  4. #94
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 20 مهر 93 [ 00:49]
    تاریخ عضویت
    1391-8-22
    نوشته ها
    603
    امتیاز
    2,846
    سطح
    32
    Points: 2,846, Level: 32
    Level completed: 64%, Points required for next Level: 54
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    884

    تشکرشده 793 در 374 پست

    حالت من
    Shad
    Rep Power
    74
    Array
    عزیزم نیازی به اشک ریختن نیست. قتل که نکردی. فقط تو یه تله ای افتادی که با زرنگیت خیلی راحت میتونی ازش خلاص شی. اینا همش تجربه است. با تلخ و شیرینی اش کار ندارم. فقط برو خداتو شکر کن حتما حکمت توش بوده که فکر ذهن و چشم تو رو به زندگی بازتر کنه برای یه انتخاب آگاهانه تو آینده برای خودت. با افسوس کاری حل نمیشه. خدارو شکر رابطتون خیلی هم پیش نرفته که فردا واسه اونی که میخوا شریک زندگیت باشه عذاب وجدان بگیری.

  5. #95
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 30 فروردین 96 [ 11:56]
    تاریخ عضویت
    1392-6-10
    نوشته ها
    834
    امتیاز
    8,579
    سطح
    62
    Points: 8,579, Level: 62
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 171
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    785

    تشکرشده 2,768 در 697 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    98
    Array
    اين كاملا عادي اگر اين شرايط رو نداشتي جاي تعجب بود اين حالت ممكنه چند روز ادامه پيدا كنه.

  6. #96
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 23 خرداد 99 [ 20:21]
    تاریخ عضویت
    1392-7-21
    نوشته ها
    374
    امتیاز
    9,911
    سطح
    66
    Points: 9,911, Level: 66
    Level completed: 66%, Points required for next Level: 139
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    1,128

    تشکرشده 851 در 242 پست

    Rep Power
    52
    Array
    اره عزیزم البته شما بهم گفتی از زمانیکه زنگ دیروز ظهر زدم و در دسترس نبود که میشه ساعت 3 بعد از ظهر اما اگه حساب کنم الان دو روزه ازش بی خبرم که اتفاقا خوشحالم که تنوستم

  7. کاربر روبرو از پست مفید ستیلا تشکرکرده است .

    kamr (سه شنبه 23 مهر 92)

  8. #97
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 30 فروردین 96 [ 11:56]
    تاریخ عضویت
    1392-6-10
    نوشته ها
    834
    امتیاز
    8,579
    سطح
    62
    Points: 8,579, Level: 62
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 171
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    785

    تشکرشده 2,768 در 697 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    98
    Array
    شرايط ديروزت:
    تو الان دقيقا مسافري هستي كه يكباره تصميم به سفر گرفته. تنها چيزي كه داري فقط يه كوله پشتيه سنگينه (اين شرايط اول مسيره) بايد اولش رو پياده بري . تابه يه جايي برسي كه بتوني استراحت كني اين پياده رفتن 24ساعته اوله.
    شرايط امروزت:
    الان در كمال خستگي به يه درخت رسيدي كه ميتوني خستگي راه رو زير سايه اون درخت به در كني و براي ساعتي اونجا بمونه پس كوله بارت رو بذار زمين همون جا وسيله چرخ داري هست كه ميتوني براي ادامه كوله پشتي سنگينتو توي اون بذاري و حلش بدي بهتر نشد؟؟؟؟؟


  9. #98
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 23 خرداد 99 [ 20:21]
    تاریخ عضویت
    1392-7-21
    نوشته ها
    374
    امتیاز
    9,911
    سطح
    66
    Points: 9,911, Level: 66
    Level completed: 66%, Points required for next Level: 139
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    1,128

    تشکرشده 851 در 242 پست

    Rep Power
    52
    Array
    اره صبوری جان من تمام سعیمو میکنم و درست گفتی

  10. #99
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 30 فروردین 96 [ 11:56]
    تاریخ عضویت
    1392-6-10
    نوشته ها
    834
    امتیاز
    8,579
    سطح
    62
    Points: 8,579, Level: 62
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 171
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    785

    تشکرشده 2,768 در 697 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    98
    Array
    اينها رو كه گفتم داستان نيست ها بايد تجسم كني مبدا رو اون شخص قرار بدي كه تو داري از اون دور ميشي هر موقع خواستي بخوابي تجسم كن داري دور ميشي اينطوري اين حس بهت دست ميده اون ثابته تو اراده كردي و دور ميشي.پس برگ برنده دست تويه.

  11. #100
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 09 بهمن 95 [ 23:48]
    تاریخ عضویت
    1392-7-15
    محل سکونت
    کره زمین
    نوشته ها
    1,532
    امتیاز
    20,970
    سطح
    91
    Points: 20,970, Level: 91
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 380
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialOverdrive10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    4,584

    تشکرشده 5,213 در 1,375 پست

    حالت من
    Khoshhal
    Rep Power
    252
    Array
    سلام عزیزم

    من در جایگاه یک مشاور نیستم اما وقتی پستتو خوندم دیدم مرددی گفتم شاید بهتره داستان خودمو تعریف کنم برای تصمیم گیری درستر بدردت بخوره.

    عزیزم منم مثه شما دختری بودم که اصلا از اینجور رابطه ها خوشم نمیومد. تنها دختری هم بودم که غیر از مطالب درسی با پسری همکلام نمیشدم تازه اونم خیلی محدود بود. چون اصن خوشم نمیومد به پسرا رو بدم تو کل پسرای کلاسمون فقط یکیشون خوب بود اونم مثه من بود اصن با دخترا همکلام نمیشد حتی یادمه همش سرش رو زمین بود حتی اگه میدیدمون یه سلام نمیداد مگه اینکه دختری بهش سلام کنه اونوقت جوابشونو میداد. این اقا تو ترم 5 مثه شما پیامی ابراز علاقه میکنه شمارمو از اونجایی داشت که ما همون موقع ها یه همایشی داشتیم این مسولمون بود باید میداشت منم کلا با این کارشون از چشمم افتاد اولش جواب رد دادم . تا اینکه یکی از دوستای صمیمیو در جریان گذاشت این دوستم ازما بزرگتر بود معمولا هم تو ورودیمون مثه بزرگترمون عمل میکرد مثلا مثه اینجور مواقع که پسری از دختری خواستگاری میکرد اول به این میگفتن اینو واسطه قرار میدادن.
    خلاصه این گذشت و من اوایل جدی نمیگرفتم و اصن با خودم میگفتم چرا از طریق خانواده اقدام نمیکنه حتی غیر مستقیم که بهشون رسوندم این حرفو گفتن خانواده اطلاع داره هم مادرشون هم فامیل حتی گفتن دختر خالشون گفته اگه راضی نمیشه شمارشو بده خودم راضیش کنم و میخواسته شمارمو بده به مامانش راضیم کنه.... اما گویا خونواده هم جدی نگرفته بودنش دیگه بعد این حرفا من بعد از چند ماهی دیدم خودمم بهشون وابسته شدم و متاسفانه بنا به دلایلی مجبور شدم بهشون بگم . چون یسری ایراد از رفتاراش میگرفتم و ایشون میگفتن خب شماا چرا میگین و بشما چه از این حرفا دیگه مجبور شدم بگم که منم دلبسته شدم بعضی کاراش ناراهمدحتم میکنه. چون نمیخواستم تا رسمی اعلام نکنه این موضوع بهشون بگم اما نشد متاسفانه.

    وقتی اینو فهمید تازه اونجا بود که من فهمیدم خانوادش کلا با ازدواجش مخالفن اونم تازه با ازدواج همکلاسی چون گویا تو فامیلشون ازدواج همکلاسی داشتن و کار به طلاق کشیده. دیدشون رو همکلاسیا دختر و پسر بد شده بوده.

    ایشونم فکر کرده بعد از اینکه درسمون تموم شد میتونسته راضیشون کنه که بعد از یک سال ونیم که درسمون تموم شد تونست مامانشو راضی کنه که فقط منو ببینه که اونم وقتی دیده بهونه اورده قدش کوتاهه و من عروس قد بلند میخوام ... کلا این همکلاسی ماهم هرچی بیشتر اصرار کرده مامانه بیشتر با بچش قهر کرده. الانم حدود 4 ماهی هست که دیگه نخواستم باهاشون حتی اس ام اسی رابطه داشته باشم هیچ خبری هم ندارم ازشون البته گویا ایشون از اون دوستم که از این رابطه خبر داشته اطلاعاتی میگرفته از حالم که اونم من که فهمیدم دعواش کردم دیگه فکر کنم همچین کاری نکنه.
    لازم بذکره که هردو ماله یه شهریم . میخوام بگم یعنی خانواده مخالف باشه دیگه دوری راه ... بهونس!!!
    میخوام اینو بهت بگم که شما فرض و بر این بذار که این پسری که میگی خیلی خوب باشه قصدشم ازدواج باشه مثه مورد من اینم بگم که منم اول که وابستگی شروع نشد عاقلانه بررسیش کردم واقعا همه معیارامو داشت غیر از اینکه اولش از ظاهرش خوشم نمیومد که بعدا که وابسته شدم دیدم دیگه بچشم نمیاد. درسته وابسته ای اونم دوستت داره اما واقعا وقتی خانواده اون مخالفن میخوای خودتو بزور بهشون تحمیل کنی؟ تازه من که موردم تا اخر تحصیلمون طول کشید بخاطر این بود که جفتمون کارشناسی بودیم و اون حتی کارم نداشت و اولش مامانش گفته بود که من برم اونجا چی بگم نه کار و سربازی نه سرمایه هیچی نداری خب سنگ رو یخ میشم هرچند اینا واسه من مهم نبود چون بالاخره بعد مدتی بدست میاورد اما برای خانواده هامون چی ؟ اونا که مثه ما فکر نمیکنن.
    تازه شما موردتون ارشد ه؛کار داره ؛ سنش به سن ازدواج میخوره خیلی فرق میکنه، من اگه مورد منم مثه شما بود همون اول بهش میگفتم فقط خانواده و زودتر متوجه مخالفت خانواده میشدم. یه سال و نیم الاف نمیشدم .خانواده واقعا مهمه اون بدون اونا هیچ کار نمیتونه بکنه تازه اگه بزور بیارتشون مطمعن باش دودش تو چشم خودت میره همین الانش خونوادهها دختر با هزار منت میبرن خونشون میبینی چه بلا یی سرش میارن تازه انتخاب خودشونم هست حالا تو فرض کن بزور انتخاب شی اونموقع همش تو سرت میزنن که ما که نمیخواستیمت پسرمون خواستت.پسر هم ممکنه بعد یمدت عادت کنه و حرفای خانواده روش اثر بذاره (من برای همین بهش تاکید کردم زیاد بهشون اصرار نکن منو باید قلبا بخوان)
    تو بهتره یمدت تناش بذاری اگه اومد که خوشبحالت میشه کسیه که دوسش داری و انتخاب کردی اما اگه نیومد خودتو و خونوادتو کوچیک نکن اوناان که باید منت و ناز دخترو بکشن نه دختر که. بذارش بحساب قسمتت شاید قسمتت نبوده.حداقلش اینه که عزت نفستو نگه داشتی.

    دقیقا بمنم اون میگفت تو خیلی خوبی من از سرت زیادیم هستم دیگه مثه تو نمیتونم پیدا کنم و از این حرفا نیمگم گولم زده چون اصن بگروه خونیش نمیخورد اما خب بالاخره نتونست که خانوادشو راضی کنه . تو بهتره بهش بگی برو هروقت تونستی راضیشون کنی اگه تا اون موقع ازدواج نکرده بودی روش زیر نظر خانواده فکر میکنی. سخته عزیزم اما من که تونستم تو هم میتونی بالاخره ما اشرف مخلوقاتیم تواناییامون بالاست.

    همیشه پایدار و امیدوار باشی

    ویرایش توسط دختر بیخیال : سه شنبه 23 مهر 92 در ساعت 11:08

  12. کاربر روبرو از پست مفید دختر بیخیال تشکرکرده است .

    kamr (سه شنبه 23 مهر 92)


 
صفحه 10 از 18 نخستنخست 123456789101112131415161718 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. درخواست راهنمایی در خصوصی شدت بالای حساسیت بین فردیی (راه حل پرسشنامه کمالگرایی هیل)
    توسط آقای ام در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: پنجشنبه 13 خرداد 95, 19:05
  2. چرا پسرا جواب منفی و میپذیرن؟؟؟چرابلد نیستن خانواده دختروراضی کنن!!!!!!
    توسط من او در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 22
    آخرين نوشته: دوشنبه 30 شهریور 94, 09:18
  3. چه زمانی باید به روانپزشک مراجعه کرد؟؟؟نظرتون چیه؟
    توسط parvaaz در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 62
    آخرين نوشته: شنبه 03 مرداد 94, 13:35
  4. پاسخ ها: 49
    آخرين نوشته: چهارشنبه 30 اردیبهشت 94, 08:19

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 21:07 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.